داستان کوتاه؛ خارجیهای لعنتی
نمیتوانستم بگویم نه! تا چه برسد به اینکه حرف دلم را بزنم و بگویم درستوحسابی خوشقلب که نیست هیچ، پ...
احساس گناه شدیدی به او دست داد. احساسی که تا آن روز تجربه نکرده بود چون همیشه بابت هر موردی خود را طلبکار میدانست. به نظر او این وظیفه دیگران بود که مطابق خواست او رفتار کنند؛ اما حالا وقتی عزیزانش در معرض خطر قرار داشتند دیگر به فکر خود و طلبهایش نبود تا تقصیرها را به گردن دیگران بیندازد.
نمیتوانستم بگویم نه! تا چه برسد به اینکه حرف دلم را بزنم و بگویم درستوحسابی خوشقلب که نیست هیچ، پ...
خاطرتان هست پدر! نامهای را که نوشته بودم، داده بودید به امیرحسین بخواند، وقتی رسیده بود به نیمههای...
هایکو (Haiku) تعریف شعری است سه خشتی که در سه سطر نوشته میشود .دارای وزن عروضی مشترک با افاعیل براب...
بههرحال دو ماه طول کشید تا بابا قدری بهتر شد و به منزل بازگشت. روزی که به خانه آمد برای ما یکی از ب...
شاید یکی از چالشهای ما مهاجران پیدا کردن ترجمههای خوب از شاعران بزرگمان برای معرفیکردن آنها به ...
دوم مرداد هر سال سالروز کوچ تن احمد شاملوست؛ اویی که با رفتنش نشان داد که همگان هر روز بیشتر و بیشتر...
کتاب «چشمانداز شعر معاصر ایران» (نشر ثالث)، نوشته پروفسور مهدی زرقانی، استاد دانشگاه فردوسی مشهد، ی...
من و کینوش بیشتر سالهای عمرمان را در خانه مادرجون گذرانده بودیم، اینجا در کنار هم پشت پنجرههای خا...
معلوم شد که او بههیچوجه حاضر نیست کوتاه بیاید. ازآنجا بیرون رفت و در خیابان شروع به قدم زدن نمود. ...