داستانهای فولکوریک: بنای باد
همواره شاهد بازی بادها با زمانهها هستم. گوشم به پشت در است به پشت شیشههای ارسی. باد با زبانی روان ...
چارقلعه کجاست؟ اینجا شکر دره است که چار قلعه ندارد و نداشته. قلب زن به پشتاش خورد. گلویش خشکی نمود و با وحشت گفت: چی؟ یعنی از کابل دور هستم؟ ای وای شکر دره خو از کابل دور است.
همواره شاهد بازی بادها با زمانهها هستم. گوشم به پشت در است به پشت شیشههای ارسی. باد با زبانی روان ...
کتاب «روح و زندگی» نوشته «کارل گوستاو یونگ» از چهار فصل با عنوانهای «نظرات یونگ درباره روان»، «نظرا...
میان قسمت و پوشیدن، فاصله افتاده. قد یکعمر. تهرنگِ زردی سایه انداخته روی گونههای صورتی هانیه. لبخ...
در تعطیلیها و دورهمیها، فرصت برای بازیهای زبانی فراهم است. بازیهای زبانی شدنیاند: بازیهای زبان...
مجموعه داستانهای کوتاه «روزی در تاریکی» نوشته «الیزابت بوون»،نویسنده ایرلندی است که توسط مریم حسینی...
نریمان درحالی که به نگار نزدیکتر میشد جواب داد: «اون گورخر تنها نبود؛ تنها موند! وقتی گورخرهای دیگ...
گروه ادبیات هفته غزلی از سعدی را به مناسبت شب یلدا انتخاب کرده که همراه با نکتهگشایی از کتاب شرح غز...
دکتر میرزاوزیری از الگوی عجیب اما آشنایی برمیخیزد: «بالیدن در آغوش پدر و مادری که گرچه بیسواد بوده...
عصازنان رسیدم نزدیک صندوقداری. آنتونی ایستاده بود وسط راهرو. آدمها یا کنار راهرو میایستند یا وسط ر...