نویسنده: حمید شورکایی
استنلی یهودی است. خودش یکبار به من گفته بود که یهودی است. من و استنلی با هم دوستیم —اگر بشود اسمش را دوستی گذاشت— یک جور آشنایی لجنی و بیخاصیت. دهدوازده سالی میشود که میشناسمش. همیشه سروکلهاش توی کتابفروشیهای دستدوم و مغازههای عتیقهجات پیدا میشود؛ مثل حشرهٔ مردارخواری که همیشه دور بوی کهنگی و پوسیدگی میپلکد.
در دو سه سال اول، نگاههایمان نگاه دو دشمن حقیر و بدبخت بود. دو موجود ابله که سر چیزهای بنجل و بیارزش و پوچ با خشم و غضب به هم چشمغره میرفتند. سایهٔ هم را با تیر میزدیم یا اصلاً محل سگ هم به هم نمیگذاشتیم.
استنلی در کار خریدن تابلوهای نقاشی قدیمی و عتیقهجات است، اما بیشتر شبیه یک لاشخور پیر است که هر آشغال بوینمگرفتهای را بو میکشد. گاهی کتابهای هنری نایاب هم گیرش میآید؛ و من هم هر بار که آن کتابها را در چرخدستیاش میدیدم، در دلم فحشهای جانانه حوالهاش میکردم:
«پیرِ خرفت! این کتابها رو میخوای ببری توی قبرت بخونی؟ توی این سرمای زمهریر که سگ از خونهش نمیزنه بیرون، توی جاکش چطور از لونهٔ چرک و گندت میزنی بیرون؟ چرا نمیتمرگی تو همون خوکدونی کثیفات؟ اصلاً چرا نمیمیری تو؟»
استنلی کوتاهقد است، ژندهپوش، خپل، کمی گوژپشت و چنان بوگندو که از چند فرسخی آدم را در جا میخکوب میکند. به گمانم چند سالی است که حمام نرفته و آب گرم به خودش ندیده. همیشه یک پالتوی پشمی خاکستری، سنگینتر از وزنش میپوشید. هر وقت با چرخدستیاش میبینمش، یاد پیرمرد خنزرپنزری بوف کور میافتم؛ فقط کمی زندهتر، کمی خوشبینتر — و البته کمی بدبوتر.
با ذرهبین مخصوصش تابلوها و خنزرپنزرها را میکاود، انگار کشف بزرگی در راه است. من هر بار با خودم میگویم: این یکی خاخام پیر است. دارد دعا میخواند؟ ورد میگوید؟ یا شاید دارد از جنها استفتا و از ارواح مشورت میگیرد؟
اما من و استنلی چطور سر صحبت را باز کردیم؟
یک روز در یک مغازهٔ دستچندمفروشی پرسه میزدم؛ مغازهای که نه تنها گردو غبار دهها سال که رویاهای فراموش شده چند نسل روی آن نشسته بود. در میان قفسههای کتابهای کهنه و دست چندم پرسه میزدم که کارگر مغازه، یک چرخدستی پر از عتیقهجات و کتابهای کهنه و ورمکرده و قابهای زنگخورده را از دل پستو بیرون آورد. چرخدستی بیشتر به نعشکش خاطرات میمانست. انباشته از آتوآشغالهایی که آدم نمیداند به کدام گورستان تعلق دارند. من و استنلی مثل دو سگ ولگرد که ناگهان بوی استخوان به دماغشان خورده باشد، همزمان به سمت چرخدستی دویدیم.
دیدم استنلی مثل لاشهای که هنوز تهجانی در آن مانده باشد، تن زهواردررفتهاش را میکشید سمت چرخدستی. انگار دو کفتار سر یک تکه کوشت گندیده گیر کرده باشند. استنلی به من نگاه کرد. دلخور به نظر میرسید. زیر لب، به انگلیسی گفت:
All for you.
نمیدانم چرا این را گفت؛ اما همین جمله مثل قفل زنگزدهای که ناگهان وا شود، یخ رابطهمان را باز کرد.
پس از آن، هرازگاهی با هم صحبت میکردیم. فهمیدم نه خبره است نه عتیقهشناس. یک آدم تنها و بیگذشته و بیحال و بیآینده؛ تودهای از گوشت زنده که از فرط ملال، مثل بیخانمانها در مغازههای دستدومفروشی ول میچرخد. به قول فرانسویها، برای اینکه «ملالش را گول بزند»، آتوآشغال و چیزهای بنجل میخرد و خیال میکند گنج یافته است. چند بار خواستم گذشتهاش را بدانم، اما هر بار طفره رفت و نم پس نداد. با این حال، اگر تابلویی نظرم را میگرفت و استنلی آن دوروبر پرسه میزد، ازش نظر میخواستم. قیافه میگرفت، مثل کسی که در این کار مویی سفید کرده، یک مشت چرند و پرند استادانه تحویل میداد. من هم وانمود میکردم که نکات عمیقی از دانش گستردهاش آموختهام.
اما راستش دلیل اصلی معاشرت من با استنلی چیز دیگری است: انگلیسیاش.
انگلیسی را مثل شکسپیر حرف میزند؛ شمرده، دقیق، کلمهبهکلمه. دین هر واژه را ادا میکند. انگار تورات یا تلمود را روخوانی میکند. من از شنیدن انگلیسی عجیب و محشرش کیف میکنم و بوی تعفناش را به جان میخرم.
چند وقت پیش، استنلی را در دادگاه دیدم. روی یکی از نیمکتهای چوبی راهرو لم داده بود؛ ژولیدهتر از همیشه. هالهای از بوی تعفن دورش میچرخید. قیافهاش شبیه آدمی بود که در جنگ با خود شکست خورده، زخمی شده و مهمتر از همه، امیدش را از دست داده.
به او سلام کردم.
– سلام استنلی.
– سلام حمید.
– اینجا چی میکنی؟
– تو اینجا چی کار میکنی؟
– مترجم رسمی دادگاهم. نگفته بودم؟
– من چند ماه پیش جریمه شدم. اعتراض کردم. امروز جلسهٔ دادرسی من است.
به شوخی گفتم:
– بده ببینم توی نامه اعمالت چی نوشتند.
برگهها را داد دستم. خواندم و گفتم:
– استنلی، قبل از شروع جلسه دادرسی میتونی با دادستان حرف بزنی و دیل کنی. اگه پیشنهاد دادستان رو نپسندیدی و چنگی به دلت نزد، برو روایتات رو جلوی قاضی بگو. حرف آخر رو روایتها میزنند. روایت تو در برابر روایت اون کسی که تو رو جریمه کرده. حقیقت مهم نیست؛ جنگ روایتهاست که تعیینکننده است. یادت باشه! یه وقت گاف ندیها، گاف! میفهمی؟
بعد چون نمیدانستم «گاف» به انگلیسی چیست، به فرانسوی گفتم:
Ne fais pas de gaffe ! Tu comprends? »»
سرش را تکان داد. کلمهٔ گاف را چند بار تکرار کردم.
درِ دادگاه باز شد. متهمان یکییکی وارد شدند. متهم فارسیزبان من نیامده بود. خانم دادستان هر متهم را به نوبت صدا میزد، تخلف هر یک را به اختصار توضیح میداد و پیشنهاد دیل و توافق میداد.
نوبت استنلی شد:
– خانم دادستان! من بیگناهم! شاهد هم دارم!
بعد مرا نشان داد:
– این آقا که در آن گوشه نشسته، شاهد من است! ده سال است میشناسمش! رفیقم است.
خانم دادستان —که مرا خوب میشناخت— سرش را چرخاند و نگاهی به من انداخت. چنان اخمی کرد انگار من شریک جرم استنلی هستم. زیر لب چند فحش خواهرومادر نثار استنلی جاکش نمکنشناس و لاشخور کردم. از سر جایم آرام و بیصدا پا شدم و رفتم سمت خانم منشی دادگاه و گفتم:
– خانم منشی، متهم فارسیزبان هنوز نیامده. من میروم دفتر مترجمان منتظر مینشینم. لازم شد صدایم کنید.
از صحن دادگاه بیرون زدم و رفتم در دفتر مترجمان نشستم. آن روز از متهم فارسیزبان خبری نشد و من، بیآنکه کاری کرده باشم، به خانه برگشتم.
نمیدانم استنلی با دادستان به توافق رسید یا جلسهٔ دادرسیاش برگزار شد یا به تعویق افتاد. نمیدانم روایتش برد یا باخت. هیچوقت هم از استنلی دربارهٔ فرجام جلسه دادرسیاش چیزی نپرسیدم. سالهاست یاد گرفتهام که چیزهایی را نباید پرسید.
اما از آن روز به بعد، هر بار مرا میبیند، دستهایش را مثل هملت بالا میآورد و با صدای محکم میگوید:
Guilty or not guilty, that’s the question! » »
و من جواب میدهم:
گاف، استنلی… گاف!
و زیر لب، جملهٔ سلین را زمزمه میکنم؛ جملهای که مثل چاقوی باریک در تاریکی برق میزند:
«در این دنیا دیگر جنایتها به حساب نمیآیند … مدتهاست که بیخیالش شدهاند… آنچه حسابوکتاب دارد، گافهاست.»
و هر بار همان پرسش لعنتی در ذهنم میچرخد و مثل موریانه مغزم را میجود:
چه کسی گاف داده بود؟
پایان
|
درباره حمید شورکایی
|

ارسال نظرات