خانه‌ام آتش گرفته است، آتشی جانسوز

نگاهی به رمان «خانه‌ای که می‌سوزد»، نوشتۀ رعنا سلیمانی

خانه‌ام آتش گرفته است، آتشی جانسوز

رمان «خانه‌ای که می‌سوزد» نوشته رعنا سلیمانی، که اخبرا در تورنتو توسط آسمانا منتشر شد، با قرار دادن فاجعۀ پرواز ۷۵۲ در بستر داستان، به موضوعاتی چون مهاجرت، وطن، خانواده و مفهوم خانه می‌پردازد. محسن حکیم‌معانی در این یادداشت، ضمن بررسی شخصیت‌های رمان، به تقابل نگاه بهرام با مهاجرت و سرنوشت خانواده او و همچنین نقش رحیم، مهاجر افغانستانی، در ساختار و پایان‌بندی داستان توجه می‌کند.

 

 

نویسنده: محسن حکیم‌معانی

 

بازتاب‌های تجربۀ زیستی فردی و اجتماعی در اثر هنری و ادبی همواره مورد بحث بوده و حتی در پژوهش‌های میان‌رشته‌ای مانند مطالعات فرهنگی عناصری کلیدی و به شدت خوانش‌پذیر به شمار رفته‌اند. از منظر مطالعات فرهنگی، آثار ادبی در هر برهه از زمان این قابلیت را دارند که سوا و ورای حدود و مرزهای ادبی، به فهم بهتر و دقیق‌تر زیست انسان در مقطع خاصی از زمان کمک کنند. به بیان دیگر یکی از مواد اولیه و زمینه‌های مطالعاتی که می‌تواند فرد پژوهشگر را در درک صحیح شرایط زیستی آدم‌های یک اجتماع در دوره و زمانۀ خاصی دلالت و راهنمایی کند، متون ادبی و آثار هنری آن روزگار است و درست از همین زاویه است که کمیّت آثار ادبی-هنری در مقطع زمانی مورد مطالعه، اهمیت می‌یابد.

اما ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شود بلکه کیفیت حضور و بروز چالش‌های ویژۀ زیست انسان در آن مقطع، در این آثار نیز شاخصۀ بسیار مهمی است که در کنار داده‌های دیگر و تطبیق و تلفیق آنها با یکدیگر می‌تواند پژوهشگر را یاری کند و او را به نتیجه برساند. بنابراین هرچقدر پژوهشگر به تعداد بیشتری از این داده‌ها دسترسی داشته باشد، به همان نسبت قدرت و توانایی بیشتر و بهتری برای تطبیق دارد و بالتّبع این امر می‌تواند در نتیجه‌گیری او تأثیر مثبت بگذارد. با این توضیحات به خوبی می‌توان دریافت که تولیدات هنری و ادبی فراوان در یک دوره مشخص که به موضوع مورد مطالعه پرداخته باشند، تا چه میزان می‌تواند برای مطالعات فرهنگی تعیین کننده و سرنوشت‌ساز قلمداد شود.

از سوی دیگر واضح است که مطالعه و پژوهش در جامعه‌ای که به هر دلیل یا دلایلی بزنگاه‌های فرهنگی، تاریخی، اقتصادی و غیره‌اش در آثار ادبی و هنری آن جامعه بازتاب نیافته باشد، تا چه میزان دشوار خواهد بود و این چالش بسیار مهمی است که به نظر نویسنده این سطور در آیندۀ مطالعات فرهنگی ایران به وضوح خود را نشان خواهد داد. چراکه این تنها یکی از هزاران بلایی است که سانسور بر سر یک فرهنگ می‌آورد. ماجرا خیلی مفصل‌تر و جدی‌تر از این است که بتوان در قالب یادداشتی کوتاه که قرار است دربارۀ یک رمان باشد، به آن پرداخت و به درستی زوایای مختلف آن را واکاوید. پس به نظر می‌رسد که بهتر است به همین اشاره کوتاه اکتفا کنم و زودتر به سراغ متنی بروم که بهانۀ این مقدمه را فراهم ساخت؛ رمان «خانه‌ای که می‌سوزد» نوشتۀ رعنا سلیمانی که به تازگی به همت نشر آسمانا در تورنتو به چاپ رسیده است.

بستر اصلی رمان، یکی از وقایع مهم و دردناک سال‌های اخیر ایران است؛ سانحۀ دلخراش پرواز 752 هواپیمایی بین‌المللی اوکراین در تهران که تنها پس از گذشت چند دقیقه از پرواز مورد اصابت دو موشک خودی قرار گرفت و داغی ابدی بر دل میلیون‌ها ایرانی برجا گذاشت، چنان که هنوز و هر لحظه از این زخم خون تازه می‌آید و درد آن تا مدت‌ها التیام نخواهد یافت.

داستان دربارۀ خانواده‌ای است که از قضا با همین پرواز قصد مهاجرت دارند. گرۀ داستان اینجاست که پدر پیر خانواده، بهرام طی نقشه‌ای از پیش طراحی شده تصمیم می‌گیرد در آخرین لحظه سوار هواپیما نشود و به اصطلاح خانواده‌اش را قال بگذارد و برگردد. غافل از اینکه سرنوشت پرزورتر از او و نقشه‌های اوست. با این همه اشتباه است اگر نقطۀ ثقل داستان را فاجعۀ پرواز 752 تصور کنیم. درواقع آنچه در رمان «خانه‌ای که می‌سوزد» به عنوان محور روایت باید در نظر گرفته شود، جای دیگری است. به نظر می‌رسد نویسنده این حادثه را به عنوان واقعیتی تا حدی فرعی در نظر گرفته تا دربارۀ چند موضوع دیگر صحبت کند.

در وهلۀ نخست آنچه بیشتر به چشم می‌آید مسئله و دغدغه‌ای به نام مهاجرت است. مسئله‌ای که در یکی دو دهۀ اخیر اغلب خانواده‌های ایرانی را به نحوی درگیر کرده است. آناهیتا، دختر بزرگ خانواده سال‌هاست که در کانادا زندگی می‌کند. خواننده از چند و چون زندگی او اطلاع کاملی ندارد. همین قدر می‌دانیم که او ازدواجی کرده است و پسر نوجوانی دارد، اما از شوهر آناهیتا نشان و ردپایی نداریم. همچنین اطلاع چندانی از شغل و فعالیت‌های او در طول رمان به خواننده ارائه نمی‌شود.

آناهیتا مادری است که با پسر تازه بالغش درگیری‌هایی دارد و انگار در درک و فهم او به مشکل برخورده است.از خلال روایت‌های آناهیتا متوجه می‌شویم که او چندان از وضعیت زندگی‌اش در ایران و در خانۀ پدر و مادرش دل خوشی نداشته است. مادرش اقدس را باعث بخشی از مشکلاتش می‌داند و او را زنی سختگیر، بی‌منطق، دعوایی و سنتی معرفی می‌کند و از زخم‌هایی که مادر در روح و روان او به جا گذاشته شکایت دارد.

آناهیتا با اینکه چندین سال است مهاجرت کرده اما همچنان درگیر گذشته است و فکر می‌کند عناصری از سرشت مادرش در هویت او نیز وجود دارد که تعیین کنندۀ رفتارهای اوست و از این ارثیۀ قدیمی با عنوان زخم یاد می‌کند: «گذشته نگذشته؛ گذشته زخم‌هایی عمیق‌اند که خورده‌ایم و همیشه بخشی جداناشدنی از ما هستند» (ص85). او که از کودکی ترس و اضطراب بی‌خانمان شدن یاکریم‌ها را داشته و برای آن‌ها دل می‌سوزانده، گویی امروز خودش در نتیجه مهاجرت به سرنوشتی مانند همان پرنده‌ها دچار شده است؛ اما توضیح بیشتری در این باره نمی‌دهد.

تنها امیدوار است که با آمدن مادر و پدرش بتواند بار دیگر افسار زندگی را در دست بگیرد و با پسرش بهتر و دانسته‌تر کنار بیاید. و حالا که قرار شده است خانواده‌اش دوباره و این بار در کانادا به هم بپیوندند و با هم زندگی کنند، امیدواری‌های جدیدی در دلش به وجود آمده است.

اقدس، مادر آناهیتا مدافع اصلی این مهاجرت است. اقدامی که از نظر بهرام، شوهر اقدس و پدر آناهیتا نه تنها چندان خوشایند و مطبوع نیست بلکه یکسره کاری اشتباه است. هرچه اقدس مشتاق رفتن از ایران است، بهرام مخالف است. چنان که دعواهای بسیاری بر سر این موضوع دارند. اگرچه رمان از زاویۀ دید افراد مختلف این خانواده و حتی نیز فردی خارج از خانواده روایت می‌شود، اما به نظر می‌رسد بهرام شخصیت اصلی و محوری داستان است.

بهرام مخالف مهاجرت است نه تنها به این دلیل که سنی از او گذشته و فکر می‌کند چالش‌های جدید زندگی در مهاجرت را نمی‌تواند تاب بیاورد، بلکه علت اصلی مخالفت او چیز دیگری است: «عمرم را پای این خانه گذاشته‌ام» (ص13) و در جایی دیگر می‌گوید: «نمی‌توانم دل از خانه و خاکم بکنم. شاید بشود فرار کرد و دور شد، اما وطن چیزی نیست که بتوان پشت سر گذاشت» (ص50).

واضح است که مفهوم خانه نزد بهرام مفهوم بسیار مهمی است که با خاک و وطن پیوند دارد و باید این دو را یکی به شمار آورد. او معتقد است که نباید و نمی‌توان به بهانه این که خانه قدیمی و فرسوده است آن را واگذاشت و رفت. باید همت کرد، آستین‌ها را بالا زد و خانه را مرمت کرد. بارها تکرار می‌کند که عمرش را بر سر این خانه گذاشته و آن را دوست دارد و... بر سر این موضوع جار و جنجال‌های زیادی با همسرش داشته است.

اما از طرفی نقشه‌ای هم دارد. بهرام که عمری با ناسازگاری‌های اقدس ساخته و به قول خودش دم برنیاورده (هرچند دائم در رمان از زبان این و آن می‌شنویم که با هم درگیری و دعوا داشته و دارند) تصمیم گرفته این بار زیر بار زور اقدس نرود و اصطلاحاً او و تمام خانواده‌اش را قال بگذارد. بهرام در جایی از رمان می‌گوید از کودکی نمی‌توانسته حرفش را بزند و همیشه ترسی داشته است (ص18).

پس شروع می‌کند به پنهان‌کاری و در خفا تصمیم می‌گیرد در لحظه آخر از سوار شدن به هواپیما فرار کند. برای همین درست در لحظه‌ای که همه در صف گیت فرودگاه ایستاده‌اند، آرام فاصله می‌گیرد و به دستشویی معلولان پناه می‌برد و صبر می‌کند تا همه بروند. آن وقت بیرون می‌آید و با کمک رحیم (مستخدم افغانی) که از قبل با او هماهنگ کرده، به خانه برمی‌گردد.

این نقشه اگرچه به عنوان توطئه و گره‌افکنی اصلی طرح داستان چندان خوب اجرا نشده و پرسش‌های بی‌پاسخ بسیاری به جا می‌گذارد، اما نقطۀ مهمی در داستان به شمار می‌آید. بهرام و رحیم در راه بازگشت از فرودگاه، شاهد سقوط هواپیمایی هستند که حامل تمام خانواده بهرام است.

این حادثۀ وحشتناک کم‌کم به فروپاشی کامل روانی بهرام ختم می‌شود. به جز اقدس، آرش پسرشان، فرحناز همسر آرش، الیکا، نوا و مانی فرزندان آرش و فرحناز نیز در هواپیما هستند. درواقع تمام خانوادۀ بهرام در چشم برهم زدنی خاکستر می‌شوند و تنها او می‌ماند و خانه‌ای که آن همه برای حفظ آن تلاش می‌کرد.

بهرام تا پیش از این نطق‌های فراوانی دربارۀ اهمیت ماندن در این خانه و سعی در بازسازی و نگهداری آن ایراد کرده بود. جایی در گفتگو با رحیم، مهاجرت را سیل بنیان‌کن خوانده و از آن به مثابۀ سرطان یا تب یاد کرده بودند (ص91).

در فرودگاه وقتی به خاطر پرسینگ روی شکم الیکا (دختر نوجوان آرش و فرحناز و درواقع نوۀ بهرام و اقدس) او را بازرسی بدنی کردند و اعصاب دختر جوان جریحه‌دار شد و به زمین و زمان و وطن فحش می‌داد و خدا را شکر می‌کرد که دارد از این خراب‌شده برای همیشه می‌رود، بهرام طی نطق مفصلی در فضیلت وطن و وجوب احترام به آن سعی می‌کند او را آرام کند و نظر خودش را بگوید.

اگرچه این نطق بسیار بدموقع و بیجا ادا می‌شود و حتی تأثیرش بر شخصیت‌های داستان و نیز خواننده نه تنها مثبت نیست بلکه منفی هم هست و از سطح شعارهای معمولی فراتر نمی‌رود، اما با این همه شخصیت و نوع نگاه بهرام به مقولۀ مهاجرت را به خوبی نشان می‌دهد.

شب پیش از پرواز نیز زن و شوهر مشاجره‌ای دارند که طی آن بهرام جمله‌ای می‌گوید که مهم است. او می‌گوید: «امنیت یعنی همین سقف، همین دیوارها، همین بوی نمِ دی‌ماه» (ص176).

خواننده وقتی این جمله‌های بهرام را می‌خواند با خود فکر می‌کند که آیا بهرام تنها چند ساعت پس از ادای این جملات می‌توانست آن را تکرار کند؟ وقتی جلوی چشم‌هایش امنیت مثل گلوله‌ای آتشین از هوا بر زمین سقوط کرده و تمام خانواده‌اش از جمله همان الیکای نوجوان را به مشتی خاکستر تبدیل کرده است؟! بهرام باید از این پس دچار تناقض وجودشناختی عمیقی شده باشد.

اما در ادامه کمتر دربارۀ این تناقض صحبت می‌شود تا پایان رمان که او را بیماری بدون یاد و حافظه می‌بینیم. کسی که نه خودش را و نه خانه و وطنی را که آن همه درباره‌اش سخنرانی کرده است به خاطر نمی‌آورد. کسی که پیش از اینکه بمیرد مرده است.

پیش از این به رحیم، خدمتکار افغانی خانه بهرام و اقدس نیز اشاره‌ای کرده‌ام. رحیم هم مهاجر است. او در هرات عاشق دختری به نام سحرگل بوده؛ اما با ازدواج دختر خود را شکست خورده می‌بیند و در جستجوی زندگی بهتری راهی ایران می‌شود. رحیم هم مثل دیگران در جستجوی ساحل امن و آرامش، وطنش را ترک گفته است.

او آرزویی جز این ندارد که در ایران بتواند به دانشگاه برود، اما عجالتاً مستخدم خانه بهرام و اقدس شده است. جوان اهل مطالعه‌ای است و همدم بهرام به شمار می‌رود. بهرام به او کتاب می‌دهد و با او گفتگو و بحث می‌کند. از این جهت رحیم برای بهرام احترام فوق‌العاده‌ای قائل است و حتی تخم نقشه‌ای را که پیش از این صحبتش شد، او در ذهن بهرام می‌کارد.

شاید رحیم در پایان تنها نجات یافته حادثه دهشتناکی است که تمام خانه و خانوادۀ بهرام را از بیخ و بن سوزانده و با خاک یکسان کرده است. او را در پایان رمان در حالی می‌بینیم که مطلع شده سحرگل طلاق گرفته و دوباره به شهرش هرات بازگشته است. رحیم نیز تصمیم می‌گیرد به افغانستان برگردد و کار ناتمامش را تمام کند. با این تصمیم، رمان پایان می‌یابد.

آیا باید چنین پنداشت که رحیم ادامۀ بهرام است و درواقع پروژۀ ناتمام بهرام را تکمیل می‌کند؟ آیا بازگشت رحیم قرار است تمام مشکلات او و وطنش را حل کند؟ مسلماً پاسخ هیچ کدام را در این رمان نخواهیم یافت و تنها در حد انتخابی از میان انتخاب‌های متعددی که پیش روی رحیم است باقی می‌ماند.

شاید بهرام‌ها و رحیم‌ها حق داشته باشند که بخواهند بمانند و پس بگیرند؛ شاید هم حق با آناهیتاها و الیکاها باشد که رفته‌اند یا می‌خواهند که بروند. هرچه هست خانه سوخته است و همچنان دارد می‌سوزد و دیگر نه الیکایی هست که بتواند به وطن فحش بدهد نه بهرامی که از آن دفاع کند! آن‌که رفت سوخت و آن‌که نرفت سوخت!

ارسال نظرات