یک بازیگرِ نقشِ روح در تونلِ وحشت، برای فرار از دست قانون، از کالبدش جدا میشود؛ نه با معجزه، بلکه با امضای قراردادی عجیب.
همزمان، در بیزمانیِ شهر، داستان دیگری جریان دارد: دختری که خوابهایش به بیداری نشت میکنند، سایههایی که از صاحبانشان جدا میشوند، و آدمهایی که میان مرگ و میلِ به زندگی سرگرداناند.
تونل رمانی است تاریک، پرتعلیق و آمیخته با طنزی تلخ؛ دربارهی انسانهایی که میخواهند گذشته را پشت سر بگذارند، اما گذشته، مثل موجودی زنده، از راههای پنهان بازمیگردد.
رمانی طنزآمیز و جادویی دربارهی حافظه، عشق، گناه و حقیقتی که اگر آشکار شود، شاید تونل، آخرین پناهگاهِ آدمی برای آرمیدن باشد.
سعید کارآفرین متولد تبریز، در رشتهی هنر و معماری تحصیل کرده است. از وی تاکنون مجموعه داستان «مرده اتاق ۲۴» در سال ۱۳۸۲ توسط انتشارات مرغ آمین در ایران، و رمان مصور «شرحِ مگس» در سال ۲۰۱۱ میلادی توسط نشر گردون در آلمان منتشر شده است.
تونل سومین اثر اوست که توسط انتشارات آسمانا در تورنتو منتشر شد. از این نویسنده دو رمان دیگرِ نیز با عناوینِ «ماتی» و «اسفار راویان»، به زودی منتشر خواهند شد.
از شروع این رمان:
وقتی بوی خاک و گوشت سوخته پیچید توی مشامم، پایش رفته بود روی مین. صدای انفجار نیامد. فقط سکوت آمد. آمدنش را از دور دیدم که چطور مثل گردبادی تند، آمد و نشست روی لبه تار چشمانم؛ و زمان که دستش را برای خداحافظی بلند کرده بود، رو به من کرد و گفت: دیگر ندو. تمام شد.
من افتاده بودم. نه روی زمین، که میان چیزی شبیه یک شبِ طولانی و تونلی تاریک. بیصدا. بیصدا مثل خوابِ مادرم وقتی از جبهه برمیگشتم. آرام بودم، نه مثل وقتی که از پا افتادهای؛ آرامی مثل وقتی که دیگر در جهان تو، چیزی برای ترسیدن وجود ندارد.
همراهانم، همقطارهایم، با تکهتکه هایشان، بیدست، بیپا، بیسر، بیکلام، کنارم راه میرفتند. نه صدایی بود و نه تمنایی؛ فقط راه میرفتند.
انتهای تونل نوری بود، گرم و زنده؛ شبیه آفتاب بدون سوز. هرچه نزدیکتر میشدیم، حس میکردم چیزی، کسی، با چشمانی بسته و دستانی باز، در انتظار ماست. انگار ما را میشناخت. بیآنکه دیده باشدمان. نامهایمان را میدانست.
در روشنای آن نور، موجوداتی ایستاده بودند. بیکلام، بیزبان. اما من میفهمیدمشان. مثل باران که عطش خاک را میفهمد. آنها آمدند و دوستانم را بردند. دوستانم، همقطارانم، همه رفتن را انتخاب کردند. اما من؛ نه. ایستادم؛ روی مرز باریک مرگ و زندگی. من با تمام خستگی، تو را انتخاب کردم. تو و بارانی که هنوز نباریده بود.

ارسال نظرات