نویسنده: خسرو شمیرانی
گیرم که پای او را در بند نهی، با دل آسمانیاش چه میکنی؟
با تو سخن میگویم؛ نمیدانم از غرور پیروزی سربازان وطن است یا از ترس فردای ناروشنات، یا آمیزهای از هر دو، که چنین به قتل و زندان و زنجیر پناه بردهای...
صد روز از آغاز جنگ و جنون آن دو رژیم کودککش علیه مردم میهنم میگذرد، و تو نیز در این صد روز، همان جنون را بهانهی دار و داغ و درفش کردهای.
دشمنِ دیوانه با غرش بمبهایش و تو با تباهیِ تحجر، مستانه میکوبید و میکوبید، آینده را و حال را، و گذشته را.
شعر «حال» است؛ لحظهایست که فردا را میزاید و همزمان هویت را. همانگونه که دیوان حافظ و شمس و شاهنامه امروز هویت تو و مناند.
ترانهی شاعر، چراغ است به فردایی روشنتر؛ رهنمونی به سوی زیستن، خروج از تاریکی، و عروج آگاهی.
و تو، دست در دست دشمن بیرونی، دیروز و امروز و فردای میهنم، را نشانه رفتهای. تو واژه را نشانه گرفتهای که مامن عشق است و ودیعهی خالق.
و در روزگاری که واژهها بیش از همیشه زیر فشار سکوت و سوءتعبیر قرار میگیرند، شعر همچنان یکی از آخرین پناهگاههای انسان برای گفتن و برای فهمیدن است؛ پناهگاهی که نه فقط زیبایی، بلکه امکان اندیشیدن را زنده نگه میدارد.
خبر محکومیت شاعر شیرازی، فرناز جعفرزادگان رسید؛ شاعری که بنا بر گزارشها، به حبس با پابند الکترونیکی و دو سال ممنوعیت خروج از کشور محکوم شده است. در گزارشها آمده که بخشی از اشعار، نوشتهها و نقدهای ادبی او—حتی آثاری که پیشتر با مجوز رسمی منتشر شدهاند—با عناوینی چون «نشر اکاذیب» و «تشویش اذهان عمومی» مورد استناد قرار گرفتهاند.
فرناز جعفرزادگان در دی ماه خونین ۱۴۰۴ نیز بازداشت و روانه انفرادی شد و سپس با سپردن وثیقه آزاد شده بود.
اما فراتر از خبر، آنچه باقی میماند، قدیمتر و عمیقتر است: نسبت شعر با زبان، نسبت زبان و امکان بیان.
در یک نوشتهی نقد، دکتر قاسم علیزاده، شعر جعفرزادگان را در پیوندی زیباییشناسانه با فرم، اسطوره و زنانگی میبیند؛ جایی که زبان از سطح روایت روزمره فراتر میرود و به بازآفرینی تجربه هستی نزدیک میشود. در این خوانش، شعر نه صرفاً بیان، بلکه نوعی بازگشایی امکان دیدن است.
واژگان فرناز جعفرزادگان، خود چنین میگویند:
«زن
سایهی ماه و زمین میان دو تاریکی
زن با یک اشاره
روشن میکند
جهان را»
و در جایی دیگر:
«دست میبرد به آغاز
و میآفریند خود را
زن»
این زبان، در پی تخریب نیست؛ در پی ساختن است—ساختن تصویری دیگر از جهان، از بدن، از تاریخ، از نام.
و بازمیگردیم به این که شعر «حال» است؛ و هم او فردا هویت ما خواهد بود و شعر، در بهترین حالت خود، نه دیروز است و نه فردا؛ بلکه پلی است میان اکنون و امکانهایِ دیگرِ زیستن.
در جهانِ زیر سلطهی متا و گوگل و ایکس و وای، که زبان به ابزار قضاوت و حذف تبدیل میشود، شعر یادآور این است که هر جمله، پیش از آنکه حکم باشد، یک امکان است.
و از این منظر، بندِ پای فرناز جعفرزادگان نه پابند او بلکه نشانهای است از وضعیت زبان در جامعهی امروزمان، بندی بر پای واژه، واژهای که ودیعهی خالق است، و به قول شاعر سینمای ایرانمان: زندگی است و دیگر هیچ.
گیرم که شاعر را در بند کشیدی، با شعرش چه میکنی؟

ارسال نظرات