دو شعر از نسرین باستانی؛ بزن فالی ز مژگانت و خدایی که عاشق است

دو شعر از نسرین باستانی؛ بزن فالی ز مژگانت و خدایی که عاشق است

نسرین باستانی، متولد ۱۳۶۶ در اصفهان، درباره خودش می‌‌‌گوید: با شعر زندگی می‌کنم. از حدود ده‌سالگی نوشتن را، کودکانه، آغاز کردم و چشم که باز کردم دیدم دیگر کودکانه نمی‌نویسم. بیشتر در قالب غزل و شعر نو با گرایش‌های سوررئال می‌نویسم، اما گاهی مثنوی و رباعی هم در میان نوشته‌هایم دیده می‌شود.

در ادامه دو شعر از دفتر «ماه از نگاهت می‌چکد» اثر نسرین باستانی را می‌خوانید.

 

و خدایی که عاشق است

سکوتم تو، تمامم تو، هوایی جز هوایت نیست

صدای کوک سنتوری به جز نغز صدایت نیست

 

کسی جز تو پناه من پناه لحظه‌هایم نیست

به هر سو گر بگردم آیه غیر از رد پایت نیست

 

رها در خویشتن باشم اگر، دنیا پریشان است

به جز تو! کی؟ کجا یاری؟ که دنیایی به جایت نیست

 

شبیه شعر حافظ عاشق و شیدا اگر باشم

قلم را گر نچرخانی، نه! حرفی در نهایت نیست

 

به نقش اشتیاق من الفبا و غزل هیچ است

به جز تکرار تو هرگز سخن جز واژه‌هایت نیست

 

هزار اندیشه‌ی تُرد و هزاران نقش آیینه

نه یارای شکوه تو... جهانی پا به پایت نیست

 

خزانی این چنین رنگین، بهاری آن چنان دلکش

به هر جا رو کنم جز رد دستانت روایت نیست

 

من از گلبرگ و از شب‌بو و از آلاله فهمیدم

به جز عاشق شدن، عاشق شدن، در لحظه‌هایت نیست...

 

بزن فالی ز مژگانت

 

زمان اِستاده پیش رو... حواسم هست... می‌دانی؟

حواسم هست شعرم را نمی‌بینی، نمی‌خوانی!

 

بیا گاهی به دیدارم شبیه خواب نیلوفر

بریز از چشم‌های خود به اندوهم سر و جانی

 

من آنجا سمت بارانم؛ غزل افتاده در روحم

تو را می‌بینم از آنسوی پل‌ها... سوی ویرانی

 

تمام جاده‌ها را با حضورت بشکن و گم کن

به هر رسمی که می‌دانی؛ به هر پندار و پیمانی

 

بکش دستی به پیچک یا شبیه قاصدک‌ها شو

طریق عشق می‌باید در آیین پریشانی

 

اگر از شب گذر کردی بکوبان پای و دست افشان

جهان سمت نگاهت می‌تپد وانگه به آسانی

 

به خمّار نگاه خود اقاقی را بیفزا دل

بکش در بند شب‏بو را... ز گیسویت به پیشانی

 

به ساقی میٌ رسان شاید، به مستی بگذرد از تو

بزن فالی ز مژگانت به سوی نابه‏سامانی

 

بیا گاهی به دستانت بکش آتش، بهاران را

سحر بگشا ز ابرویت، طلسم نامسلمانی

 

غزل در پیش چشم خواب‌هایم بی‌رمق اما

تمام شهر از شوق حضور تو چراغانی

 

کجا جا مانده‌ای؟ اینجا خیالت نور می‌ریزد

تو را گم کرده‌ام در شعرهای تلخ.... می‌دانی!

ارسال نظرات