منِ چپی، با عکس شاهزاده در دست و شعارِ مرگ بر چپی در راهپیمایی مونترال! / دیدگاه

منِ چپی، با عکس شاهزاده در دست و شعارِ مرگ بر چپی در راهپیمایی مونترال! / دیدگاه

بلندگو و به دنبالش جمعیت فریاد می‌کشند: «مرگ بر سه فاسد؛ ملا، چپی، مجاهد!» می‌زنم زیر خنده؛ برمی‌گردم و به دختری که دارد پوستر را در پشت کوله‌ام می‌بندد می‌گویم: «توروخدا بهشون بگین این شعار را حذف کنند! من جمهوری‌خواه و طرفدار چپ‌ها هستم، ولی الان از آقای رضا پهلوی ممنونم که رهبری دوران گذار رو به عهده گرفته؛ خودتون هم که دارین پوستر خانوادگی‌شون را به من آویزون می‌کنین! مثل من هزاران نفرند که در همه تظاهرات شرکت می‌کنند...» ما را بغل می‌کند و محکم به شانه‌مان می‌زند: «شما دمتون گرمه!» کمی بعد یک زن جوان مرا از ردیف جمعیت کنار می‌کشد و با خجالت سؤال می‌کند: «خانوم ببخشید، من نفهمیدم چپی یعنی چی؟ اینا اصلاً کی هستند!»

 

 

نویسنده: میترا روشن

 

اندک‌اندک جمع یاران می‌رسند؛ در گروه‌های چندنفره در هوای قطبی منهای ۲۰ و ۳۰ درجه مونترال، با وجود سوزی که چشم‌ها را مانند شلیک تفنگ‌های ساچمه‌ای سرکوبگران کور می‌کند، با قدم‌های آرام و مصمم پرچم‌های شیر و خورشید را در دست‌های یخ‌زده‌شان گرفته‌اند و هماهنگ با بلندگوها فریاد می‌کشند. جابه‌جا پوسترهای مردان جوان و دخترهای زیبای آسمانی‌شده، کودکان به خون غلتیده و انبوه جنازه‌های ردیف چیده شده در میان جمعیت بالا رفته است و نگاه کنجکاو عابران کانادایی را به خود جلب می‌کند: «چی شده؟ این‌ها کی هستند؟ کی این اتفاق افتاده؟» .. «آه، شما اخبار را مگه ندیدین؟ جمهوری اسلامی بیشتر از ۵۰ هزار نفر را فقط در دو شب در ایران قتل‌عام کرده؛ یک کشتار جمعی؛ نسل‌کشی...» ولی در ضمن همه می‌دانند که این‌ها همه فقط نوک قله کوه یخ است؛ هنوز کسی آمار دقیق کشته‌شده‌های آخرین جنبش آزادی‌خواهی مردم ایران را نمی‌داند.

وقتی میلیون‌ها نفر به خیابان ریختند تا بگویند جمهوری اسلامی را نمی‌خواهند، حکومت هرچه آدمکش و سلاح جنگی داشت بیرون کشید تا چنان دریای خونی به راه اندازد که رکورد جدیدی از جنایت علیه بشریت ثبت کند. فکر کرده بود مانند ۴۷ سال اخیر توانسته با قتل‌عام‌درمانی صدای اعتراضات را ساکت کند، ولی این بار بخت یارش نبود؛ با وجود قطعی اینترنت و حتی تلفن‌های ثابت، تقریباً همه اخبار بلافاصله با جزئیات به خارج رسید و جهان را مبهوت کرد.

حکومت تا توانست خون خیابان‌ها را شست و جنازه‌ها را دزدید تا مانند همیشه در گورهای دسته‌جمعی پنهان کند، ولی از همان سوله‌های مملو از اجساد که درش را باز کرده بود تا برای تحویل به خانواده‌ها پول و شیرینی بگیرد، واقعیت بی‌رحم کشتار بیرون زد؛ این عکس‌های بزرگ‌شده نشان می‌دهند که در کیسه‌های حمل جسد بدن‌هایی وجود دارد که هنوز به آن‌ها لوله‌های اکسیژن یا سرم و وسایل احیا وصل است. جوان‌ها با دست‌های بسته جای تیر خلاص بر پیشانی دارند؛ عکس تکان‌دهنده‌ای از اجساد بدون لباس هست که به سر یا اندام‌های تناسلی‌شان شلیک شده و در فیلم اینترنتی آن گفته شده بود پسران زندانی را در سوله‌ها لخت کرده و دسته‌جمعی کشته‌اند.

ولی هنوز از اجساد زنان و کودکان خبری نیست؛ در میان پلاکاردها تصاویر پزشکان و بازداشتی‌های کادر درمان هم هست؛ جرم: «درمان بیماران!» جانیان جمهوری اسلامی همان شب‌ها به بیمارستان‌ها ریخته بودند که کار زخمی‌ها را تمام کنند؛ هرکه مقاومت کرده بود را بازداشت کردند. تصاویر دلخراش دیگر از معترضانی هست که یک یا دو چشم‌شان را از دست داده‌اند؛ دکتری شهادت داده که فقط در یک مرکز از یک شهر شش هزار چشم تخلیه شده است.

 

باد و سوز هوای قطبی نفس‌گیر است، با این حال هیچ‌کس جا نمی‌زند؛ قلب‌های آتش‌گرفته اجازه غرغر از سرما نمی‌دهند. جابه‌جا دخترها و پسرهای مهربان و پرانرژی انتظامات چای داغ و پدهای گرم‌کننده دست و پا پخش می‌کنند. جمعیت منظم جابه‌جا پاها را مثل رژه بر زمین می‌کوبند؛ آیا گروه پرشین سولجرهایی هستند که از بیست سال گذشته در خارج از کشور شکل گرفت یا اعضای گارد جاویدان که اخیراً به دستور شاهزاده رضا پهلوی درست شده؟ نمی‌دانم.

شعارها مشابه بقیه شهرهای جهان یکدست است: sos for Iran, regime change in Iran, king Reza Pahlavi, justice pour l’Iran… ؛ یا «این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده»؛ «ما ملت کبیریم، ایران رو پس می‌گیریم»؛ «قسم به خون یاران، ایستاده‌ایم تا پایان»؛ «رضا شاه روحت شاد» و «جاوید شاه»... از پسر جوانی که جزو برگزارکنندگان این تظاهرات است می‌پرسم: «شعارهایتان را با داخل ایران هماهنگ می‌کنید؟» با چشمانی درخشان تند جواب می‌دهد: «نه، ما همه‌چیز را با دفتر شاهزاده در تورنتو هماهنگ می‌کنیم؛ خودمان هم مدام آنجا جلسه حضوری داریم.»

با دوستم به سمت وانت توزیع پرچم و پوستر می‌رویم و یک پرچم شیر و خورشید با حلقه طلایی و یک پوستر بزرگ «جاوید شاه» با تصویر سه پهلوی به دستم می‌دهند: هردو برای من سنگین هستند. دوستم می‌گوید: «من پرچم شیر و خورشید ساده می‌خوام!» بعد دور و برش را نگاه می‌کند: «چرا پرچم زن، زندگی، آزادی نیست؟ دوباره جنبش ما مصادره شد!» بلندگو و به دنبالش جمعیت فریاد می‌کشند: «مرگ بر سه فاسد؛ ملا، چپی، مجاهد!» می‌زنم زیر خنده؛ برمی‌گردم و به دختری که دارد پوستر را در پشت کوله‌ام می‌بندد می‌گویم: «توروخدا بهشون بگین این شعار را حذف کنند! من جمهوری‌خواه و طرفدار چپ‌ها هستم، ولی الان از آقای رضا پهلوی ممنونم که رهبری دوران گذار رو به عهده گرفته؛ خودتون هم که دارین پوستر خانوادگی‌شون را به من آویزون می‌کنین! مثل من هزاران نفرند که در همه تظاهرات شرکت می‌کنند...» ما را بغل می‌کند و محکم به شانه‌مان می‌زند: «شما دمتون گرمه!» کمی بعد یک زن جوان مرا از ردیف جمعیت کنار می‌کشد و با خجالت سؤال می‌کند: «خانوم ببخشید، من نفهمیدم چپی یعنی چی؟ اینا اصلاً کی هستند!»

 

 

مثل همیشه جمعیت در خیابان‌های اصلی مرکز شهر راه می‌افتد که با وجود تعطیلی آخرهفته شلوغ و پرترافیک است؛ این مسیر اگرچه باعث جلب توجه بیشتر کانادایی‌ها می‌شود، ولی صدای برخی را هم درمی‌آورد: «اه، دوباره تظاهرات! چه گیری افتادیم با این مهاجرها؛ هر بلایی اون سر دنیا سرشون میاد اینجا خیابون‌های ما رو می‌بندند! این‌دفعه دیگه نوبت کیه! اصلاً چرا برای مشکلات کانادا تظاهرات نمی‌کنید!» یکی دیگر از توی ماشین و کلافه از راه‌بندان شیشه را می‌کشد پایین و فریاد می‌زند: «چرا نمی‌رین تو کشور خودتون داد بزنین که صداتون رو بهتر بشنوند!»

پیرزنی که با واکر ایستاده و منتظر باز شدن راه است به زبان فرانسه سؤال می‌کند: «این پسر همون شاهی نیست که چند سال پیش بیرونش کردید؟!» و بعد سرش را حکیمانه تکان می‌دهد: «می‌دونستم یه روز پشیمون می‌شین!» و دیگران با دیدن تومار عکس‌های کشته‌شدگان و زیبایی و جوانی آن‌ها متأثر می‌شوند؛ لحظه‌ای می‌ایستند و به فکر فرو می‌روند. یک گروه دانشجویان چینی با دقت نگاه می‌کنند و از تومار چندمتری تصاویر عکس می‌گیرند. چند پسر رهگذر عرب شاد و خندان انگشت‌هایشان را با علامت پیروزی تکان می‌دهند و به فرانسه فریاد می‌کشند: «به مردم ایران بگویید ما با شما هستیم! انقلاب شما را دوست داریم!»

واقعاً هم این جنبش تبدیل به یک انقلاب درست و حسابی شده است: از همه گروه‌ها و طبقات اجتماعی در آن شرکت دارند؛ از روستاهای دورافتاده تا شهرهای بزرگ درگیر شده‌اند؛ یک رهبر دارد که تقریباً همه روی آن توافق کرده‌اند و نامی دارد که به حافظه تاریخی ایرانیان پیوند خورده است: انقلاب شیر و خورشید. این جنبش در ضمن یک رنسانس ایرانی هم هست و هم‌زمان اصلاحات مذهبی، قانونی، جنسیتی و اجتماعی را در خود دارد؛ درست مانند اینکه نوزاد ایران دارد از خاکستر خود متولد می‌شود تا یک‌بار دیگر این فرهنگ جادویی و نامیرا را به آینده ببرد.

 

راهپیمایی و شعارها جابه‌جا با سخنرانی‌های کوتاه به انگلیسی و فرانسه یا ترانه و موسیقی قطع می‌شود؛ زمان سرود ملی «ای ایران، ای مرز پرگهر» که می‌رسد همه با وجود ترس از انجماد بی‌حرکت می‌ایستند و دست‌ها را روی قلب‌شان می‌گذارند و هم‌صدا می‌خوانند؛ بعد سرود کانادا که پرچمش هم در جای‌جای تظاهرات دیده می‌شود، و پرچم کبک، پرچم آمریکا و اوکراین که از جنبش مردم ایران حمایت می‌کند. درفش کاویانی هم هست: سمبل کاوه آهنگر که ضحاک را سرنگون کرد. گروهی از افغانستان هم با یک پلاکارد آمده‌اند تا بگویند در این فاجعه در کنار شما هستیم.

از همه جالب‌تر حضور پرچم اسرائیل است که ایرانی‌ها نسبت به این یکی با احساس خاصی لبخند می‌زنند. یهودیان هزاران سال در ایران زندگی کرده‌اند و برخی شهرها مانند اصفهان تقریباً همه یهودی بوده‌اند که بعدها به‌خاطر فشارهای مذهبی مجبور به تغییر دین یا مهاجرت اجباری شده‌اند. پس از انقلاب و اعدام‌ها و مصادره اموال آن‌ها، اسرائیل در تمام این سال‌ها در مقابل جمهوری اسلامی و با مردم ایران بوده است؛ امروز بیشتر از همیشه همدلی می‌کند: آن‌ها معنای نسل‌کشی، سوله‌های مرگ و هولوکاست را خوب می‌دانند. به همه این‌ها یک رشته محکم دیگر هم اضافه شده است: ۲۵۰۰ سال بعد از خشایار شاه و ملکه استر، ستاره داوود دوباره به قلب دربار ایران راه پیدا کرده است؛ داماد رضا پهلوی یک جوان یهودی است.

 

حکومت جمهوری اسلامی که مردم را بزرگ‌ترین مانع منافع خود و چپاول کشور می‌دانست، در چهل‌وهفت سال گذشته به کشتار اکتفا نکرد و سعی کرد هرجور شده آن‌ها را وادار به ترک وطن کند؛ نتیجه این سیاست مدبرانه حالا دارد خودش را نشان می‌دهد: با بیش از ۱۵ میلیون ایرانی خارج از کشور حالا یک ایران موازی در جهان شکل گرفته است که طبق قانون اسمز کاملاً هم‌سطح و هماهنگ با داخل ایران عمل می‌کند. کمتر ایرانی خارج از کشوری هست که با عزیزانش در داخل تماس نداشته باشد یا در همه سال‌های غربت برایشان پول، لباس یا دارو روانه نکرده باشد.

کاربری در فیس‌بوک نوشته بود: «این دفعه دیگه کارتان تمام است! بدبخت‌ها، حالا افتادید دست ایرانی‌های خارج از کشور! همین ماها که فکر کردین رفتیم غربت و تمام شد! ما که از صفر شروع کردیم و مجبور شدیم زبان جدید یاد بگیریم و در بدترین شرایط زنده بمانیم؛ اداره‌های مهاجرت ما را له کردند؛ کار شبانه‌روزی شیره عمرمان را کشید، ولی در عوض امروز در مقابل شما آبدیده ایستاده‌ایم!» واقعاً هم کل این ملت دو تکه مصمم شده‌اند که کار را تمام کنند و یک‌صدا به میدان آمده‌اند.

روزی نیست که یک پتیشن امضا نکنند؛ صدای مردم ایران را در پارلمان کانادا منعکس کنید؛ آقازاده‌ها و عوامل جمهوری اسلامی را اخراج و دارایی‌های دزدی آن‌ها را مسدود کنید؛ پرنس رضا پهلوی را به رسمیت بشناسید... به شهادت عکس‌ها ۵۰ یا ۱۰۰ یا ۵۰۰ هزار نفر در هر کدام از تظاهرات شش هفته گذشته در شهرهای کانادا و بقیه جهان حضور داشته‌اند و فقط در یک روز والنتاین بیش از یک میلیون نفر فقط در سه شهر بزرگ به میدان آمده‌اند... تلویزیون‌ها و سیاستمداران جهان متعجب شده‌اند؛ هرگز ملتی در خارج از مرزهای خود این‌طور پرشور و یکدست بیرون نریخته و یک‌صدا حمایت خود از هم‌وطنان داخلی‌اش را فریاد نکشیده است. آن هم به این شیوه زیبا و صلح‌آمیز: به مناسبت والنتاین به عابران یا پلیس‌ها گل می‌دهند و لبخند به لبشان می‌آورند؛ آشغال‌های خیابان‌ها را هم‌زمان با تظاهرات جمع می‌کنند تا انتقادی از آن‌ها باقی نماند؛ با تکان دادن پرچم‌ها سرود ملی کشور میزبان را پخش می‌کنند؛ و معمولاً مقصد آخر تظاهرات هم مانند امروز مونترال روبه‌روی سفارت آمریکا است.

 

در پانزده دقیقه آخر یک سخنران مختصر می‌گوید دستگیری و کشتار زندانیان سیاسی در سکوت قطعی اینترنت همچنان ادامه دارد؛ طبق گزارش سازمان‌های حقوق بشری حداقل ۷۰۰ نفر در چهار هفته اخیر اعدام شده‌اند که ادامه کشتار مردم عادی است که بچه به بغل برای داشتن حقوق اولیه و انسانی با دست خالی به خیابان آمده بودند و با سلاح‌های جنگی قتل‌عام شدند... و بعد درخواست کمک از آمریکا را یک‌صدا فریاد می‌کشند: president Trump: act now!

به چهره‌های اطرافیان نگاه می‌کنم؛ آیا ما همان‌ها هستیم که در طول همه این سال‌ها از کابوس حمله و بمباران ایران متشنج می‌شدیم؟ که آرزوی ایران آباد و آزاد و مستقل را داشتیم؟ آن روزها فکر می‌کردیم گفت‌وگو می‌تواند مسائل را حل کند، ولی حالا همه از کلمه مذاکره بیشتر از بمباران می‌ترسیم! دوستم که یک خانم چریک پیر است با من بحث می‌کند: «ما یک‌بار انقلاب و رهبر موقت رو تجربه کردیم، می‌دونیم بعدش چه خبره! چرا الان دوباره باید همون اشتباه را تکرار کنیم؟ این جوان‌ها نمی‌دونن که در ایران رهبر موقت یعنی دیکتاتور! باز اگه یه جمهوری ملی باشه با یه مجلس قوی میشه ازش دموکراسی و گردش نخبگان درآورد... بعد هم اومدیم به ترامپ التماس می‌کنیم بیا ما رو بزن! اصلاً تقصیر توست من رو آوردی اینجا این صحنه‌ها رو ببینم! فردا همین‌ها مثل انقلاب ۵۷ خرابکاری‌ها رو میندازن گردن ما یا میگن شما که زندانی دو رژیم بودی چرا جلوی ما را نگرفتی!» جواب می‌دهم: «عزیزم، این جوان‌ها انتخاب خودشون رو کرده‌اند؛ تو که نمی‌خوای فردا زندانی سه رژیم باشی! بجایش امیدوار باشیم که هیچ‌وقت پشیمان نشوند؛ اگر هم شدند باز با خودشونه؛ ما هم که تا اون روز تو همین کانادا خاک شدیم جوابی نداریم پس بدهیم! بعد هم می‌بینی که جمهوری اسلامی چنان غده سرطانی شده که نابودی‌اش جز با جراحی و بمباران امکان ندارد...»

 

 

واقعاً هم بعد از آن کشتار بزرگ و دیدن بدن‌های در خون و گلوله غلتیده زیباترین و شجاع‌ترین فرزندان ایران دیگر کسی جز به تلافی و انتقام فکر نمی‌کند. ولی این خون‌ها اگرچه برای همیشه خطی سرخ بین حکومت و جهان کشیده، در عوض دل‌های ایرانیان را به هم نزدیک کرده است؛ چه طرفدار جمهوری باشی یا سلطنت، با این ماتم گل‌های سلاخی‌شده فراموش کردن تفاوت‌ها چه آسان است: «هر که می‌خواد بیاد، فقط دیگه بچه‌های ما را نکشند»...

ایرانی‌ها بیشتر از همیشه به هم باگذشت و مهربان شده‌اند؛ کسانی که قبلاً رویشان را برمی‌گرداندند حالا به هم لبخند می‌زنند و با مهربانی احوال‌پرسی می‌کنند؛ بعد گریه می‌افتند و اشک‌هایشان در هوا یخ می‌زند. آقایی با ابروها و صورت قندیل‌بسته یک لیوان چای می‌گیرد و داغ‌داغ بالا می‌رود؛ بعد آهی می‌کشد: «آخی یخم باز شد!» دوستش می‌گوید: «یکی دیگه برات بگیرم بهتر بشی؟» او اعتراض می‌کند: «نه نه، همین بسه، بذار به بقیه هم برسه!» دیگری که دارد دست‌هایش را از روی دستکش «ها» می‌کند تا گرم شود پد دست‌گرم‌کن را رد می‌کند: «ممنون، ولی من هنوز می‌تونم ادامه بدم؛ این رو بدین به اونا که پرچم دستشونه و دستکش نازک دارند، یه وقت کم نیاد»... این محبت‌ها و «ها» و فداکاری‌های کوچک تأثیر آن جان‌های عزیز از دست‌رفته است که خونشان از هزاران کیلومتر آن‌طرف‌تر سرازیر شده و رنگ خودش را به جسم و جان این مردم زده است.

آن گلوله‌های جنگی این‌طرفی‌ها را هم زخمی کرده؛ درد بزرگی به جانشان افتاده که هرگز فراموش نمی‌شود، ولی فعلاً به خودشان اجازه عزاداری نمی‌دهند؛ مانند سربازان وظیفه‌شناس قدمی عقب نمی‌نشینند؛ آری، همه تیرخورده و زخمی‌اند، ولی در عوض می‌دانند حکومت آن تیرهای خلاص را درواقع به شقیقه خودش شلیک کرده است. پیر و جوان؛ زن و مرد؛ با عصا، واکر و کالسکه بچه‌ها...

اگرچه شاید کمتر از یک‌سوم مخالفان جمهوری اسلامی به تظاهرات می‌آیند؛ یا روز کاری‌شان است؛ بیمارند؛ یا همه کسانی که به ایران رفت‌وآمد دارند برخلاف میل‌شان جرأت آمدن ندارند. در عوض آن‌ها که آمده‌اند مثل جمعیت خیابان‌های ایران به هم چسبیده و یک ارتش واحد شده‌اند تا آخرین جنگ را به سرانجام برسانند و با پیروزی به خانه برگردند. پسر جوانی که با عکس‌های دوستان کشته‌شده‌اش آمده با هیجان می‌گوید: «به مادرم گفتم هرچی داریم رو جعبه کن؛ با دوست‌های دانشگاهی قرار گذاشته‌ایم فردای پیروزی همه برگردیم؛ حساب کردیم فقط بچه‌های دپارتمان دانشگاه ما یک هواپیما را پر می‌کنه!»

 

این گردهمایی دوساعته هم مانند همیشه به پایان می‌رسد؛ کسانی که پرچم و پلاکارد قرض کرده‌اند دوباره به وانت مخصوص تحویل می‌دهند. همراه با خداحافظی قرار راهپیمایی بعدی را می‌گذارند. آخرش هم آرزوی آزادی ایران را می‌کنند و جوان‌ترها برای خداحافظی یک دست‌شان را جلو می‌آورند و یک «جاوید شاه» محکم می‌گویند. ناگهان همه انگار تازه یادشان افتاده هوا چقدر سرد است؛ به سمت متروها می‌دوند تا به خانه‌های گرم یا محل کارشان برگردند تا هر نیم ساعت اخبار را بالا و پایین کنند. فعلاً برای این هفته وظیفه میهن‌شان را انجام داده‌اند؛ به خون یاران‌شان قسم خورده‌اند تا به‌جای آن‌ها عمل کنند و با همان پشتکار و آبدیدگی سال‌های مهاجرت تصمیم دارند به هر قیمتی تا پایان بایستند.

 

میترا روشن، روزنامه‌نگار و نویسنده

 

ارسال نظرات