قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / مهاجرت / هیچ ‌گاه به عنوان یک ایرانی پذیرفته نشدم ؛ روایت ‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان
مهاجرت کودکان افغان ایران

هیچ ‌گاه به عنوان یک ایرانی پذیرفته نشدم ؛ روایت ‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان

ساحل غلامی|

خانواده‌ام سی سال پیش به ایران مهاجر شدند. من در کرج به دنیا آمدم اما هیچ‌گاه به عنوان یک ایرانی پذیرفته نشدم و برای همین از کودکی مجبور شدم که در مدرسه خودگردان درس بخوانم. برای این که بتوانم هزینه تحصیلی خود را فراهم کنم مجبورم شدم که سرکار بروم. در زمان کودکی بنایی و کفاشی می‌کردم. تحصیلات خود را تنها تا سوم راهنمایی ادامه دادم. زندگی در ایران برای مهاجران سخت و دشوار است. محدودیت‌هایی که برای مهاجران وجود دارد مانع از پیشرفت جوانان مهاجر می‌شود. زمانی که مرزهای اروپا باز شد خانواده‌ام تصمیم گرفتند که راهی اروپا شوند. ما از مرز ارومیه به سوی ترکیه رفتیم.

Aviron

 

از راه‌های دشواری عبور کردیم اما وقتی نزدیک مرز ترکیه رسیدیم پلیس‌ها شلیک هوایی کردند و در آخر ما را دستگیر کردند. کسانی که که می‌خواستند از مرز ترکیه رد شوند صد نفر بودند. ما سه شبانه روز در راه بودیم، خستگی و تشنگی زیادی به جان خریدیم. وقتی مامورها متوجه گرسنگی ما شدند، برای ما نان خشک آوردند که در داخل گونی کثیفی بود و ما حاضر شدیم که گرسنگی را تحمل کنیم. پلیس‌ها کفش‌های ما را به گردنمان انداختند و دستبند به پاهایمان بستند.

من در کرج به دنیا آمدم اما هیچ گاه به عنوان یک ایرانی پذیرفته نشدم و برای همین از کودکی مجبور شدم که در مدرسه خودگردان درس بخوانم.

آنها همه ما را سوار بر کامیون کردند. در هیچ جای دنیا صد گوسفند را در یک کامیون سوار نمی‌کنند چرا که ممکن است به دلیل کمبود جا یکی از گوسفندها خفه شوند اما این رفتار با ما صورت گرفت. همه ما را به اردوگاه عسگر آباد ورامین بردند. اردوگاهی که برای همه افغان‌ها بسیار آشناست و از آن به نام جهنم یاد می‌کنند. فضای اردوگاه بسیار کثیف بود. توالت‌های آن چندین ماه نظافت نشده بود. زن‌ها را به اتاق بالا بردند و متاسفانه آنها نیز در شرایط بهداشتی مناسبی نبودند.

رفتار کارمندان اردوگاه با مهاجران تحقیرآمیز بود و هیچ کسی جرات نداشت اعتراض کند. ما را به زیرزمین بردند، جایی که گنجایش ۵۰ نفر را داشت اما ۲۰۰ نفر را به زور داخل آن اتاق برذند. از بدترین چیزهای اردوگاه غذای آن بود که یک نان را بین سه نفر تقسیم کردند. آن روزها مسافران زیادی را از سر مرز ترکیه می‌گرفتند و به افغانستان رد و مرز می‌کردند. ما نیز رد و مرز شدیم. مدتی در افغانستان ماندیم و دوباره راه قاچاق را پیش گرفتیم. از کوه‌های زیادی عبور کردیم. در نزدیکی یکی از کوه‌ها چندین نفر را کشته بودند و جنازه‌‌ها را در پای کوه رها کرده بودند. از سختی‌های راه قاچاق ایران عبور کردیم و به ایران رسیدیم.

محدودیت‌هایی که برای مهاجران در ایران وجود دارد مانع از پیشرفت جوانان مهاجر می‌شود.

چند هفته بعد پدر، برادرم و من دوباره راهی مرزهای اروپا شدیم و بلاخره موفق شدیم که وارد ترکیه شویم. پدر و برادرم راهی اروپا شدند اما من در ترکیه ماندم. زمانی که به ترکیه رسیدم هیچ آشنایی نداشتم و جایی را بلد نبودم. آنها روزها تعداد مهاجرانی که به ترکیه آمدند بسیار زیاد بود. اکثر مهاجران جایی برای ماندن نداشتند و برای همین در زیر پل‌‌ها و پارک‌‌ها روز خود را سر می‌کردند. من نیز همانند دیگر هم وطنانم به پارکی رفتم و شب را در آنجا به سر کردم اما برای روز دوم تلاش کردم که برای خود کاری پیدا کنم.

زبان ترکی را بلد نبودم و برای همین کار پیدا کردن برایم دشوار بود. کل روز را به دنبال کار گشتم و در آخر موفق شدم که در کارگاه خیاطی مشغول به کار شوم. در آن کارگاه می‌توانستم شب‌‌ها بخوابم و برای همین خیلی خوشحال بودم. بعد از مدتی توانستم کار مناسب‌تری پیدا کنم و دوستان زیادی پیدا کردم. قبل از اینکه به ترکیه بیایم تصور می‌کردم که تمام آدم‌های ترکیه باسواد و بافرهنگ هستند و مانند ایرانی‌‌ها نژادپرست نیستند اما واقعیت حرف دیگر می‌زد. من در ترکیه هر لحظه حقارت را احساس می‌کردم و  هر زمان که به کافه‌ای می‌رفتم و در جمعی قرار می‌گرفتم به دلیل لهجه‌ام و بلد نبودن زبان ترکی مورد تحقیر قرار می‌گرفتم. آنها تبعیض خود را به زبان نمی‌آوردند اما با حالت نگاه‌شان و نوع برخوردی که داشتند هزاران فحش نثارم می‌کردند.

همه ما را به اردوگاه عسگر آباد ورامین بردند. اردوگاهی که برای همه افغان‌ها بسیار آشناست و از آن به نام جهنم یاد می‌کنند.

برای اینکه بتوانم مدرک اقامتی بگیرم به سازمان ملل رفتم و آنها مرا به شهری فرستادند که بسیار دورتر از استانبول بود اما من نخواستم که در آن شهر بمانم و آنها درخواست مرا قبول نکردند و برای همین نتوانستم مدرک قانونی بگیریم. مهاجرانی که تنهایی به ترکیه سفر می‌کنند نمی‌توانند پس‌اندازی داشته باشند اما اگر به صورت دسته جمعی اتاقی را اجاره کنند قادر هستند که اندک پولی را برای خود پس‌انداز کنند. روزی می‌خواستم در دریا شیرجه بزنم اما به جای آن روی تخت سنگ شیرجه زدم و شانه‌ام شکست. مجبور شدم که سه ماه در خانه بمانم. وقتی به تنهایی مهاجرت می‌کنی به هنگام مریضی به شدت تنهایی را احساس می‌کنی و کسی را نداری که از تو مراقبت کند. کسانی که به تنهایی مهاجرت می‌کنند، محبور هستد که بار زیادی را به دوش بکشند. تنهایی برای مهاجران دردی بی‌پایان دارد. من از کودکی دوست داشتم که بیولوژی بخوانم اما هیچ وقت به خواسته‌ام نرسیدم و می‌خواهم روزی به خواسته‌ام برسم.

* توضیح هفته: ساحل غلامی یک نام مستعار است. اسم واقعی نویسنده نزد هفته محفوظ است.

 

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

بیشتر بخوانید:

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

فرشاد شمس

ماموران ایرانی ما را کتک زدند و تحقیر کردند؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان

با صدای جیغ مادرم از خواب پریدم. فکر می‌کردم دارم خواب می‌بینم. سیل به کوچه ما رسیده بود و با خود سنگ‌های ریز و درشت آورده بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *