قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / عمومی / مقاله ها / سرگرمی / طنز و حکایت هفته ۶۵۲
طنز و حکایت

طنز و حکایت هفته ۶۵۲

حکایت هفته

ترکی نیم‌پز

معروف دور-مشهور دور که اساساً سیاسته پدر مادر یوخدور!… به همین مناسبت ایله من مدت‌هاست می‌خواهم سیاست‌باز بشوم که یاخچی شغل است. یکی کفتارباز، یکی قمارباز، یکی حقه‌باز می‌شود. مگر عیبی وار؟!… خوب دیگر… بنده هم اولارام سیاست‌باز!!

پریشب هوا چخ گرم بود. پشه مشه‌ها مثل مأمور مالیاتی کمین اذیت می‌کردند. پس بالا و پایینم را خاراندم. بیلمیرم چطور شد که دیدم در برابر حضرت پروردگار چهارزانو نشسته‌ام!!… اول منه یاخچی از بالا تا پایین ورانداز کرد، با متانت منه فرمود: نه کاره‌سن کیشی؟!… عرض ایله دیم می‌خواهم تازه‌تازه دن سیاست‌باز لیخ کنم. فرمود نیه سیاست را انتخاب کرده‌ای؟! عرض ایله‌دیم باید بالاخره با یک‌چیزی بازی کنم!!

خداوند عالم منه خنده‌اش گرفت، گفت: سنین برنامه چه چیزی است، منه شرح بده. گفتم: منیم برنامه این است که روزی که چوخ چوخ گردن‌کلفت بشوم، پدر هر کس که منه دشمنی کرده است درآورده کنم… بعد به مردم دستور ویره‌دم تابستان میوه پیوه خورده نکنند. خودم سنه قرارداد مقاوله نامه امضا ایله‌رم از بهشت میوه صادر کنی که ارزان‌تر تمام اولاجاخ… بعد دستور می‌دهم هیچ‌کس آشامیدنی سو استعمال نکند، بلکه آب حوض استفاده ایله‌سون ثوابش بیشتر است… بعد امر می‌دهم اتوبوس موتوبوس تعطیل!!… سواری مواری فقط ایله با اولاخ… برای اینکه نجیب حیوان است جفتک‌پرانی یوخدور!!… با بیرکیلو طلا تفاوت مفاوتی نباشد… بعد برای خودم هر نه دلم بخواهد آماده ایله‌رم… بعد هم می‌روم…

بوردا، داشتم سخنرانی را ادامه می‌دادم، دیدم بیر هیولا نازل شد، منه بیر سیخ فرو کرد، غضبناک گفت: «پاشو برو پدربیامرز، البته سن دنیا را به هم بریزی!…»

منه محکم پس‌گردنی چالدی، انداخت از آن بالا پایین افتادم زمین پخش اولدوم، بتر عرق سرد همه‌جایم خیس کرد، چشم‌هایم لاپ گشاد!!… بویاندا نگاه کردم، دیدم بی‌کتاب بویوک پشه نشسته نوک دماغم ابوعطا چالیر!…

بیرایکی اوچ دفعه پشت سر هم عرض ایله‌دیم: استغفرالله!… استغفرالله…! استغفرالله!

منبع: (یک لب و هزار خنده، عمران صلاحی و بیژن اسدی پور. تهران؛ مروارید، ۱۳۸۳)

Aviron

 

لطیفه‌های هفته

تنها ملایی که تاکنون آسیبی به ایران و ایرانی نرسونده و ملت هم دوستش دارن … همون ملانصرالدین خدا بیامرزه!

تو ایران مهمه که طرف عروسیش حتماً باید مختلط باشه … قبل از شام مشروب سرو بشه، دی جی هم داشته باشه، لباس مهمونا هرچه بازتر بهتر … اما … اما … اما … باید تاریخ عروسی حتماً تو نیمه شعبان یا ولادت یکی از اماما باشه! … خدایا این ایمان رو از ملت ما نگیر!

مسافرت سه چهار روز طول میکشه … ولی جابه‌جا کردن ساک و چمدونا و برگردوندن لباسا سر جاش دو هفته، اصلاً عادلانه نیست!

یه پیشگوی هندی گفته که پیک‌های کرونا تا ۱۳ تا ادامه داره … بعد از اون نوبت خشت‌های کرونا، گیشنیزهای کرونا و دل‌های کرونا هستش … اگر کسی باقی موند دو تا جوکر آخری حسابشون رو خواهند رسید!

یارو توی جنگ بیسیم‌چی بوده. بیسیم می‌زنه می‌گه: من ۵۰۰۰ نفر رو اسیر کردم، بیایید ببریدشون. بهش می‌گن: خوب خودت بیارشون. می‌گه: آخه اینا نمی‌ذارن من بیام!

 

 

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

نکته هفته

بهترین چیزی که در زندگی می‌توان نگه داشت، یکدیگر است…

نقل‌قول هفته

دالایی لاما: به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می‌جویی، گاه اقبالی بزرگ است.

ضرب‌المثل هفته

پارسی: جیحون اثری ز اشک آلوده ماست، دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست. (خیام)

تاجیکی: هر آن کس که شهنامَه خوانی کند، اگر زن بود پهلَوانی کند.

شعر طنز هفته

کل‌اوغلان

ما به گربه «پیشیک» می‌گوییم

به «ننو» هم «بشیک» می‌گوییم

سیلی آبدار را «شاپالاق»

به لگد هم «تپیک» می‌گوییم

چون‌که جیب تو می‌شود «سوراخ»

همه به هم «دلیک» می‌گوییم

پشم‌ها را چو می‌زند حلاج

ما به آن‌ها «دیدیک» می‌گوییم

در عروسی به‌وقت رقصیدن

«کف زدن» را «چه‌پیک» می‌گوییم

آب را «سو»، به گاو نر «جؤنگه»

کوزه را هم «تیلیک» می‌گوییم

چون‌که در دشت سایبان دیدیم

شادمان «کولگه‌لیک» می‌گوییم

قله‌های بلند را «زیروه»

گردنه را «گدیک» می‌گوییم

هرکجا مغز «استخوان دیدی»

ما به آن هم «ایلیک» می‌گوییم

قرص و محکم به اندرون «ایچری»

و به بیرون «اِشیک» می‌گوییم

چون بریدند گوش‌هایی را

به بریده «کسیک» می‌گوییم

میوه‌ای را که هست «زردآلو»

ما به ترکی «اریک» می‌گوییم

روزنامه اگر که می‌خوانی

ما به آن «گونده‌لیک» می‌گوییم

منبع: (سنگ پای قزوین، گردآورنده: مهران حسینی. تهران؛ شرکت انتشارات سوره مهر، ۱۳۹۶. قسمتی از شعر «کل‌اوغلان»)

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان کوتاه و تک نگاری

داستانک‌: خانم بهداشت و ما هم صحه گذاشتیم!

تقریباً تمام پونصد دانش‌آموز مدرسهٔ پسرانهٔ ابتدایی شهید مفتح تبریز عاشق خانم بهداشت مدرسه بودن، این رقم با فارغ‌التحصیل شدن کلاس پنجمی‌ها کم می‌شد و با اومدن کلاس اولی‌ها برمی‌گشت سر جاش! عین موج دریا و جزر و مدش! اون وسط فقط خانم بهداشت مدرسه جاش ثابت بود...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *