قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / عمومی / مقاله ها / سرگرمی / طنز و حکایت هفته ۶۵۰
طنز و حکایت

طنز و حکایت هفته ۶۵۰

حکایت هفته

درباره سقراط؛ «جام شوکران»

ویل دورانت که کتاب مشهور «تاریخ فلسفه» را برای ادای دِین به فلاسفه نوشته است، در مورد سقراط می‌گوید: اگر درباره سقراط از روی مجسمه نیم‌تنه‌اش قضاوت کنیم، باید بگوییم قیافه‌اش بیشتر به یک باربر شبیه بود. بعد ویل دورانت نظر همسر سقراط را درباره وی پرسید: سقراط به هیچ دردی نمی‌خورَد. تنبلی است که برای خانواده خود به‌جای نان، افتخار می‌آورد.

ویل دورانت آنگاه هم که به اندیشه‌های فلسفی سقراط توجه می‌کند، جمله‌ای را از وی نقل می‌کند که باورش برای ما که می‌خواهیم از وی چیزی یاد بگیریم، مشکل است: «من فقط یک‌چیز می‌دانم و آن اینکه هیچ‌چیز نمی‌دانم.» در این صورت عجیب نیست که شاگردی به او گفته باشد: استاد! شما که چیزی نمی‌دانید، چه چیزی را می‌خواهید به ما یاد بدهید.

«اینکه شما هم نمی‌دانید.»

نقل است یک‌بار سقراط و یکی از هم‌فکرهایش می‌خواستند درباره ماوراءالطبیعه به بحث و جدل بپردازند. سقراط گفت: من چیزی در این باره نمی‌دانم.

–  «من که بیشتر نمی‌دانم.»

– «بحث کنیم تا معلوم شود حق با کیست و چه کسی بیشتر نمی‌داند.»

فیلسوفی گفت: خوب است که آدم نمی‌داند، چون حقیقت خیلی تلخ است. کی باور می‌کند روزی می‌میرد. یک فیلسوف فرانسوی گفت: یقین، حماقت است؛ اما شک و دودلی وضع غیرقابل‌تحملی است.

فیلسوفی از ینگه دنیا گفت: تا آدمی یاد نگرفته با شک و پرسش و نسبیت زندگی کند، باید با یقین زندگی کند.

معلمی گفت: هرکس نداند صفرش می‌دهم، حتی اگر سقراط باشد.

شاگردش گفت: آقا! ما فقط یک‌چیز می‌دانیم و آن اینکه هیچ نمی‌دانیم.

پراگماتیستی می‌گفت: بترسید از اینکه بگویید همگان به‌اندازه یک نفر نمی‌دانند، چون حتماً یک نفر پیدا می‌شود که ادعا کند به‌اندازه همگان بداند. ظریفی گفت: این یک نفر باید خیلی بداند که خیلی می‌داند.

یکی هم گفت: سقراط از آن حرف‌ها و از این حرف‌ها زد که به‌جای پپسی و کوکاکولا، جام شوکران به دستش دادند تا بخورد و بمیرد. خدابیامرز پیش از مرگ، پس از اینکه جام شوکران را سر کشید، حرف آخرش این بود: «چه تلخه»

منبع: (مو، لای درز فلسفه، اردلان عطارپور. تهران؛ نشر علم، ۱۳۹۱)

Aviron

 

لطیفه‌های هفته

داشتم از مضرات ازدواج می‌گفتم برای فامیل و قانعشون می‌کردم که چرا ازدواج نمی‌کنم … که یهو مامانم اومد وسط گفت همه اینا درست ولی خواستگارم نداره!

درخواست مادرها از آموزش و پرورش برای سالِ تحصیلیِ جدید: … بچه‌ها و معلم‌ها رو ببرید مدرسه و اونجا قرنطینه‌شون کنید … ما بچه‌هامون رو آنلاین می‌بینیم!

۱۴ سالگی: تنها سنی که هم خودت سیبیل داری هم دوست‌دخترت!

فکر کنم زندگیم رو از جنس سیم هندزفری درست کردن … هی گره می‌خوره … هی گره می‌خوره … هی گره می‌خوره!

به‌طرف میگن چرا اسم این خیابونو گذاشتن ولیعصر؟ … طرف جواب میده: آخه صبح تا ظهر هیچ خبری نیست … ولی عصر، اوووووف!

ما تو خونمون حق انتخاب داریم مثلاً الان بابام گفت یا بزن اخبار یا کنترلو بده به من!

کاش کارت عابر بانک ها را جمع کنن … یه بُر بزنن دوباره پخش کنن … دست من واقعاً بد افتاده!

به‌سلامتی پسری که پول نداره زن بگیره … بعد به مامانش میگه: عمراً تنهات بذارم!

 

 

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

نکته هفته

زندگی هرقدر هم که بد به نظر بیاید، همیشه کاری هست که بشود انجام داد و در آن موفق بود تا زمانی که زندگی هست، امید هم هست.

نقل‌قول هفته

کوروش کبیر: زیباترین منش آدمی مهر و محبت اوست؛ به دوست و به دشمن محبت کن، که دوست را بزرگ می‌کند و دشمن را دوست.

ضرب‌المثل هفته

پارسی: به صبر مشکل عالم تمام بگشاد که این کلید به هر قفل راست می‌آید.

عربی: از درخت سکوت، میوه آرامش آویزان است.

شعر طنز هفته

گاهی که وضع شعر در اوج کسادی است

گاهی که وضع شعر در اوج کسادی است

حتی دو بیت، از سر آدم زیادی است

حتی دو بیت شعر غم‌انگیز و سوزناک

گاهی در این مضایقه اسباب شادی است

حالا چه فرق می‌کند؟ این شعر هرچه هست

شعری ست عاشقانه، نه! یا انتقادی است

شعری ست در فواید ایمان به اعتماد

یا در رواج عادت بی‌اعتقادی است

یا نه! دو بیت نغز و پر از مغز و فاخر است

یا خالی از عناصر شعر است و عادی است

از شاعران توقع شعر گران خطاست

وقتی‌که مشکل همه‌شان اقتصادی است

با این حساب، فاتحۀ شعر خواندنی ست

تا عدّه‌ای تفاخرشان بی‌سوادی است

وقتی‌که قافیه، الف و شعر، خوب نیست

از تنگنای قافیه، نه! از گشادی است!

در مکتب سترگ تو حافظ! کلام ما

مانند مشق شاعرکی طرح کادی است

منبع: (فیض بوک، ناصر فیض. تهران؛ شرکت انتشارات سوره مهر، ۱۳۹۲)

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان کوتاه و تک نگاری

داستانک‌: خانم بهداشت و ما هم صحه گذاشتیم!

تقریباً تمام پونصد دانش‌آموز مدرسهٔ پسرانهٔ ابتدایی شهید مفتح تبریز عاشق خانم بهداشت مدرسه بودن، این رقم با فارغ‌التحصیل شدن کلاس پنجمی‌ها کم می‌شد و با اومدن کلاس اولی‌ها برمی‌گشت سر جاش! عین موج دریا و جزر و مدش! اون وسط فقط خانم بهداشت مدرسه جاش ثابت بود...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *