قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / مهاجرت / سهراب ده ساله: آرزویم این است که سواد داشته باشم؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان
مهاجر کودک افغان ایران هفته مونترال

سهراب ده ساله: آرزویم این است که سواد داشته باشم؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان

سهراب تاجیک|

اتومبیل از شیخ فضل‌الله نوری وارد خیابان همایون‌پور می‌شود و از آنجا وارد خیابان نسبتاً عریض خارک در نازی‌آباد، یکی از فقیرنشین‌ترین مناطق تهران، با درخواست من در برابر یک کارگاه متوقف می‌شود. به‌محض پیاده شدن از اتومبیل صدای چرخ خیاطی‌ها در گوشم می‌پیچد. اولین بارم نیست. می‌دانم آن سوی در خاکستری رنگ چه چیزی در جریان است. ردیف تا ردیف بچه‌هایی که شادابی کودکانه خود را به سوزن‌ چرخ خیاطی‌های صنعتی می‌سپارند مشغول کارند تا کالای تولیدی آن‌ها با قیمت نازل‌تر راهی بازار رقابت شده و سود بیشتری را نصیب صاحب کارگاه کنند. آمده‌ام تا داستان‌های پر غصه کودکان شاغل در این کارگاه‌ها را بشنوم.  خاکستری بی‌جانِ در کارگاه با برچسب‌های تبلیغاتی رنگارنگ شده است. زنگ در که به نظر می‌آید روزی سفید بوده، چرک و سیاه است. آن را می‌فشارم.

Aviron

 

اندکی بعد در باز می‌شود، بوی نم از زیرزمین به بالا هجوم می‌آورد و شامه‌ام را با خشونت اشغال می‌کند. پله‌های سنگی را که براثر رفت‌وآمد زیاد سائیده شده‌اند یکی پس از دیگری پایین می‌روم و وارد فضای تاریک و نمناک می‌شوم. با حرکت چشم‌هایم طول و عرض کارگاه را متر می‌زنم: تقریباً ۵ متر در ۸ متر. سمت راست میز بزرگی است که فشار دستگاه سنگین برش را تحمل می‌کند. کوهی از پارچه‌های خاک‌خورده زیر آن انباشته شده است، وسط کارگاه پر از شلوارهای سیاه است با پاچه‌های دوخته نشده. انتهای کارگاه چندین ردیف چرخ‌خیاطی یکی پس از دیگری به‌صف شده‌اند تا دستانی کودکانه هدایتشان کند. سهراب ۱۰ ساله است. لاغراندام با موهای خرمایی. چشم‌های سیاهش هنوز از فروغ نیفتاده است گرچه چهره‌ی خسته‌اش، شاید به دلیل ندیدن نور، کار هر روزه در زیرزمین و محرومیت از نور خورشید، رنگ و رو رفته است. شلواری که در برابرش زیر چرخ می‌رود از قد او بلندتر است و جمع‌کردن پاچه‎‌ها مشکل‌ساز می‌شود. خسته می‌شود، به سراغ چرخ دیگری می‌رود و جیب شلوارها را که سبک هستند، از روی زمین جمع می‌کند.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

بیشتر بخوانید:

پنجشنبه‌ها روز پرداخت است و سهراب نیز مثل دیگران حقوقش را می‌گیرد اما ۸۰ درصد کمتر. حقوقش تقریباً یک‌پنجم حقوق بزرگ‌ترهاست، گرچه‌ آن‌ها هم درآمد ناچیزی دارند و او تمامی درآمدش را به برادر بزرگ‌تر می‌دهد. می‌گوید بزرگ‌ترین آرزوی او درس خواندن و باسواد شدن است. با آرامی به‌من می‌گوید: «می‌خواهم روزی برسد که بتوانم خواندن و نوشتن یاد بگیرم» و به‌آرامی داستانش را تعریف می‌کند:
کودک ده ساله مهاجر افغان ایران«من سهراب تاجیک هستم، ده سال سن دارم. هفت ماه پیش به همراه برادرم از راه قاچاق به تهران آمدیم. وقتی در افغانستان بودم، سرکار نمی‌رفتم. بعضی‌اوقات در کارهای خانه به مادرم کمک می‌کردم. من سواد ندارم و نمی‌توانم نوشته‌ها را بخوانم. زمانی که در افغانستان بودم، به کلاس اول رفتم اما چیزی یاد نگرفتم. معلم‌های افغانستان خوب نیستند و چیزی به آدم یاد نمی‌دهند. کار من وسط‌کاری است. از ساعت هشت صبح تا هشت شب در کارگاه خیاطی کار می‌کنم. شلوارها را دسته و نخ‌های آن‌ها را قیچی می‌کنم. محیط کارگاه به من آرامش می‌دهد برای همین کارگاه را دوست دارم. از وقتی به ایران آمدم چندین دوست صمیمی پیدا کردم. با آن‌ها فوتبال بازی می‌کنم. دلم برای پدر و مادرم تنگ نشده است و به دوری از آن‌ها عادت کردم. خانه ما شلوغ است و بچه‌ها تا ساعت دو شب بیدار هستند، برای همین از آنجا بیزارم. صبح‌ها نان می‌خرم و در چیدن سفره به هم‌اتاقی‌هایم کمک می‌کنم. روزهای جمعه لباس‌های برادرم را می‌شویم. وقتی چرخ‌کار شدم، ماشین لباسشویی می‌خرم تا دیگر سختی نکشم. من ایران را بسیار دوست دارم، در ایران صدای تفنگ و تانک شنیده نمی‌شود. در افغانستان به‌راحتی آدم‌ها را می‌کشند. دوست دارم روزی افغانستان آرام شود. ساعت‌هایی که بیکار هستم، با گوشی برادرم ماشین بازی می‌کنم، ده سال دیگر ماشین واقعی می‌خرم و با دوستانم به تفریح می‌روم. می‌خواهم خواندن و نوشتن را یاد بگیرم تا آدرس خیابان‌ها و کوچه‌ها را بخوانم. آرزو دارم روزی کارگاه داشته باشم و شلوار تولید کنم. آن‌وقت پول‌هایم را جمع می‌کنم و خانه می‌خرم.»

نویسنده: نویده احمدی

مطلب پیشنهادی:

فیلم خورشید مجید مجیدی

تبعید به قعر جامعه؛ نگاهی به “خورشید” مجید مجیدی

«خورشید» قهرمانی دارد به نام علی؛ یک کودک کار! و باز هم عشقی کودکانه در جریان است؛ عشقی نه همانند «بچه‌های آسمان» از جنس عشق خویشاوندی اما باز هم پای یک زهرای دیگر در میان است، دختری افغان که در مترو دستفروشی می‌کند!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *