قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / انسان‌‌های بی‌‌رحم؛ حیوانات معصوم؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان
مهاجرت, مهاجرت به ایران,جنگ در افغانستان,

انسان‌‌های بی‌‌رحم؛ حیوانات معصوم؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان

امید ایمان

تنظیم: نویده احمدی|

از ده سالگی کارم چوپانی بود. من گوسفندهای یکی از پولدارهای شهرمان را هر روز به صحرا می‌بردم. گوسفندها مثل دوستانم بودند و هر روز با آنها درد و دل می‌کردم. به نظرم حیوانات بسیار معصوم‌تر از انسان‌ها هستند. انسان‌ها به یک‌دیگر رحم ندارند. انسان‌ها در همه جای دنیا جنگ می‌کنند و باعث می‌شوند که مردم بی‌گناه خانه‌های خود را ترک کنند و به کشورهای بیگانه مهاجر شوند. با دستمزی که از چوپانی می‌گرفتم، تنها می‌توانستم روزی سه عدد نان برای خانواده‌ام فراهم کنم.

با دستمزی که از چوپانی می‌گرفتم، تنها می‌توانستم روزی سه عدد نان برای خانواده‌ام فراهم کنم.

Aviron

 

جوانان زیادی در افغانستان هستند که اعتیاد دارند و هرگز نمی‌توانند اعتیاد خود را ترک کنند. آنها وقتی به خواستگاری می‌روند به راحتی می‌توانند ازدواج کنند. پدرم از جوانی اعتیاد داشت و به سادگی توانسته بود که با مادرم ازدواج کند. زندگیِ زن با خانواده شوهر یکی از رسم‌‌های مردم افغانستان است و مادرم طبق این رسم با خانواده پدرم زندگی می‌کرد و به خاطر اعتیاد پدرم، پدرکلانم تاجایی که می‌توانست به ما کمک می‌کرد. مادرم برای این که پدرم اعتیاد خود را ترک کند بسیار تلاش کرد اما نتیجه‌ای نگرفت. زنان افغانستان اگر همسرشان بدترین مرد باشد مجبور هستند که بسوزند و بسازند.

جوانان زیادی در افغانستان هستند که اعتیاد دارند و هرگز نمی‌توانند که اعتیاد خود را ترک کنند. آنها وقتی به خواستگاری می‌روند به راحتی می‌توانند ازدواج کنند

مردم شهر ما طلاق را ننگ بزرگی می‌دانند و زنی که طلاق می‌گیرد را به چشم بد نگاه می‌کنند. مادرم یکی از هزاران زن افغان است که در آتش ازدواج اجباری سوخت اما هرگز نتوانست طلاق بگیرد. اگر زنی در شهر ما طلاق بگیرد، حتی اگر او مقصر نباشد، مردم شهر او را گناهکار می‌نامند و به او تهمت خیانت می‌زنند. بخت با مادرم یار بود چرا که مادرم هنرقالی‌بافی را آموخته بود.

بیشتر بخوانید:

مادرم قالی‌‌های مقبولی می‌بافت و آن را در بازار شهر می‌فروخت. بارها شده بود که پدرم قالی‌‌های مادرم را فروخته بود و با پولش مواد خریده بود. پدر و مادرم با یک‌دیگر بسیار جنگ و دعوا داشتند و من هر  روز شاهد جر و بحث‌‌های آنها بودم. بیشتر اوقات برای اینکه کنار آنها نباشم به خانه خاله‌ام و یا عمه‌ام می‌رفتم. گاهی در خانه صاحب کارم می‌خوابیدم. از همان کودکی تا به حالا که شانزده سال سن دارم، تمام دعواهایی که بین پدر و مادرم اتفاق افتاده است را به خاطر دارم. گاهی اوقات در خواب کابوس می‌بینم و دوباره همان صحنه‌ها برایم زنده می‌شود.

از کودکی علاقه داشتم که درس بخوانم و به مکتب روم اما پدرم اجازه نداد که از نعمت سواد برخوردار شوم. او مرا مجبور کرد که کار کنم. اگر پدرم اعتیاد نداشت، من مانند دیگر کودکان می‌توانستم خواندن و نوشتن یاد بگیرم.

از کودکی علاقه داشتم که درس بخوانم و به مکتب روم اما پدرم اجازه نداد که از نعمت سواد برخوردار شوم. او مرا مجبور کرد که کار کنم. اگر پدرم اعتیاد نداشت، من مانند دیگر کودکان می‌توانستم خواندن و نوشتن یاد بگیرم. بعد از سال‌‌های زیاد، اعتیاد جان پدرم را گرفت و من و دیگر خواهر و برادرهایم یتیم شدیم. داییم به من پیشنهاد داد که برای کار به ایران بروم اما مادرم بسیار مخالفت می‌کرد و نگرانم بود. با اصرار دایی‌ام مادر راضی شد که به ایران مهاجر شوم. دوست داشتم که پاسپورت بگیریم و قانونی به ایران سفر کنم اما هزینه پاسپورت بسیار زیاد می‌شد. مجبور شدم که از راه قاچاق به ایران بیایم. راه قاچاق مرگبار است و جان بسیاری از مسافران را گرفته است و آرزوهای آنها را به زیر خاک برده است.

به نظرم  ایران خیلی زیبا است و حوشبختانه در ایران آرامش وجود دارد و مردم ایران امنیت دارند.

من از مرز پاکستان راهی ایران شدم و سختی‌‌های زیادی را به جان خریدم. تشنگی، گشنگی، پیاده روی جان مسافران را به خطر می‌اندازد. در راه پلیس‌ها مرا دستگیر کردند اما قاچاق‌بر به آنها پول داد و من و دیگر مسافرانی که با من بودند موفق شدیم که  آزاد شویم. بعد از یک هفته به تهران رسیدیم. من در سنگ‌کاری کار می‌کنم. کارم بسیار سخت است اما مجبور هستم که کار کنم.

کسی که سواد ندارد مثل فردی می‌ماند که چشم ندارد و برای همین می‌خواهم در آینده خواندن و نوشتن یاد بگیرم تا بتوانم با مردم ارتباط بگیرم و دنیا را با چشم‌هایم ببینم.

کار کردن در صحرا برایم بسیار راحت و دوست داشتنی  بود و من آرامش زیادی داشتم. به نظرم  ایران خیلی زیبا است و حوشبختانه در ایران آرامش وجود دارد و مردم ایران امنیت دارند. مردم خوب ایران بسیار خون گرم و مهربان هستند. می‌خواهم خوب کار کنم تا بتوانم روزی استا شوم. دلم می‌خواهد که بتوانم روزی خانواده‌ام را به صورت قانونی به ایران بیاورم. من بی‌سواد هستم و بی‌سوادی مشکلات زیادی را برای افراد به وجود می‌آورد. کسی که سواد ندارد مثل فردی می‌ماند که چشم ندارد و برای همین می‌خواهم در آینده خواندن و نوشتن یاد بگیرم تا بتوانم با مردم ارتباط بگیرم و دنیا را با چشم‌هایم ببینم.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

 

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

مهر

دوره‌ی آموزشی پرورش هوش هیجانی کودکان در مهاجرت

مهر، طرح حمایت از سلامت روان جامعه فارسی زبانان کانادا، یک دوره‌ی آموزشی در رابطه با پرورش هوش هیجانی کودکان در مهاجرت برگزار می‌کند.

یک نظر

  1. برای حمایت مالی و معنوی در جهت ادامه تحصیلشون توی کشورم ایران از این دوست افغانم در حد استطاعت اعلام آمادگی میکنم لطفا راه ارتباطی رو اعلام بفرمایید
    خواهشمندم این نظر در سایت درج نشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *