قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / باهمستان افغان و ایرانی در کانادا / اخبار تورنتو / دلنوشته ای از حامد اسماعیلیون
حامد اسماعیلیون

دلنوشته ای از حامد اسماعیلیون

حامد اسماعیلیون، همسرِ پریسا اقبالیان از جانباختگان فاجعه سرنگونی هواپیمای اوکراینی در تهران، این دلنوشته را روی صفحه فیسبوکی خود به اشتراک گذاشته است.

«پریسا جانم،

بهرام گفت چیزی برای پریسا بنویس. «چه بنویسم؟ چه بنویسم؟» با خودم گفتم. او می‌گوید بنویس تا شاید این اندوه راهی به بیرون پیدا کند. من که می‌دانم.

پریسا جانم،

اول یک دستگاه ویديو همین جا خریدم. سیم رابط مخصوصش را هم خریدم. یادت هست گفته بودم از ایران دستگاه تبدیل بابا را بیاوری؟ می‌دانم. توی پرواز بود. آن موقع می‌خواستم برای بیستمین سال ازدوا‌ج‌مان فیلم‌های قدیمی را که در زیرزمین خاک می‌خورد کنار هم بچسبانم و در چهارم ژانویه غافلگیرت کنم. به بهرام گفتم نمی‌توانم چیزی بنویسم. در عوض یک ویدیو برای پریسا درست می‌کنم.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

پریسا جانم،

دستگاه ویدیویی که خریدم با نوارهای قدیمی ما سازگار نبود. باید از ایران کسی یک ویدیو می‌آورد. به امتحانش نمی‌ارزید. در جایی از اروپا پیدا کردم. می‌دانی که چقدر سمجم. پول پستش بیشتر از قیمت خودش شد. بعد دستگاه تبدیل ولتاژ می‌خواست بعد پریز مخصوص خودش را می‌خواست بعد خروجی مخصوص می‌خواست. امروز تا صندوق پست دویدم و خالی بود. پشت در گذاشته بودند. همه را به هم وصل کردم و لحظه‌ی موعود رسید. یکی از فیلم‌های قدیمی را در دستگاه گذاشتم. ساکت شدم. از آن موقع‌ها بود که باید می‌گفتی «چی باز دوباره تو سرت می‌گذره؟ به چی داری فکر می‌کنی؟»

پریسا جانم،

جلسه‌ی دفاعیه‌ی دکترایت را دیدم. طولانی‌ترین سخنرانی عمرت را. آن زنگِ صدا، آن صدای دلنشین. جلسه‌ی دفاعیه‌ی خودم را. وقتی از جلسه بیرون آمدم و جعبه‌ی شیرینی را از من گرفتی. در فضای عشق‌ستیزی که بوسه ممنوع بود حتا گرفتن دست همدیگر کار را به کمیته‌ی انضباطی می‌کشاند با هم دست دادیم. خندیدیم. فیلمِ خداحافظی در تبریز، شیطنت‌ها کنار دریای مازندران، رقصیدنِ زورکی در سیزده به در، آش رشته‌ی میزبان‌مان. بیست سال گذشته است. و آن‌چه باقی مانده فقط «گذشته» است و بس. گذشته، زمان از دست رفته.

Aviron

 

پریسا جانم،

یادت هست روزی از دقمرگی فرهاد مهراد نوشته بودم، از دقمرگیِ فریدون فروغی که از عشق‌شان موسیقی دور افتادند. روزی از دقمرگیِ غلامحسین ساعدی نوشتم. دور از ایرانش. حالا می‌فهمم مزخرف گفته‌ام. تا نیفتی در سرازیریِ دق کردن آن را نمی‌فهمی. تا وقتی بستری خالی را هر روز در کنارت نبینی آن را نمی‌فهمی. تا وقتی لایه‌ی نازک برف بر مزار عزیزانت ننشیند، تا وقتی جرات نکنی در اتاق دخترت را باز کنی، تا وقتی آن‌قدر شجاع نشوی که کشوی همسرت را باز کنی تا بوی عطرِ آخرین لباسش را به درون بکشی، دقمرگی را نمی‌فهمی.

پریسا جانم،

دوستی می‌گوید تو دق نمی‌کنی. نمی‌دانم از کجا می‌گوید. اما همین پریشب که خوابت را دیدم و ضربان قلبم از صد و بیست گذشته بود با لبخند به استقبال تاریکی رفتم. نشد. انگار نمی‌خواهد بشود. گفته بودند اگر بر دری بکوبی و بکوبی و بکوبی بالاخره باز می‌شود. کوبیدم و می‌دانم روزی باز خواهد شد. آن روز کسانی از ۷۵۲ خواهند بود که عدالت را بر چشم بگذارند. من از آن روز دورم عزیزم. تو مرا می‌شناسی. دورم دور. این فقدان، فقدانِ تو، رفیق بیست‌ساله‌ی عزیز من، مرا دور می‌کند. آن‌قَدَر دور از این دنیا و آن‌قَدَر نزدیک به تو که حتا نوشتن از آن ممکن نیست. دق کردن طول می‌کشد. همان تلماسه‌ای‌ست که از گوشه‌ی سقف سرازیر می‌شود و نفست را می‌گیرد.

پریسا جانم،

ویدیوی کوتاه را خواهم ساخت. امیدوارم بتوانم. تا چهارم ژانویه سفری عظیم در پیش است که قدرتی دیگر می‌خواهد. سفری عظیم از انبوه فیلم‌ها، خاطرات، سفرها، خنده‌ها، بوسه‌ها. می‌گویم خواهم ساخت و امیدی به ساختنش ندارم. قول نمی‌دهم عزیزم. اما حتمن کسانی هستند که اگر من نتوانم این کار را تمام خواهند کرد. نوشته را تمام کردم و اشکی جاری نشد. نشانه‌ی خوبی نیست. یا شاید هست. می‌بوسمت.»

بیشتر بخوانید:

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

بورسیه دانشجویی

بورسیه با میسا به یاد قربانیان پرواز PS752

انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه مک‌کیل (میسا) تصمیم دارد برای گرامی‌داشت خاطره قربانیان پرواز PS752 یک بورسیه تحصیلی بنا کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *