قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / سرگرمی / طنز و حکایت هفته ۶۰۵
طنز و حکایت

طنز و حکایت هفته ۶۰۵

نکته مثبت هفته

هرگز سه قدرتی که در دسترس هستند را فراموش نکن: عشق، دعا، بخشش.

حکایت هفته

سلطان جنگل کیست؟…

روزی روزگاری یک شیر جوان مغرور بی‌تجربه که فکر می‌کرد «سلطان جنگل» است و تا آن روز فیل ندیده بود، در جنگل به نَرّه‌فیلی برخورد، صدایش را کلفت کرد و گفت: گنده‌بک، سلطان جنگل کیه؟

نَرّه‌فیل که شیر را قابل نمی‌دانست بهش گفت: جوجه برو کنار. شیر باز از رو نرفت، صدایش را کلفت‌تر کرد و گفت: مگه نشنیدی چی گفتم؟… گفتم «سلطان جنگل» کیه؟ نَرّه‌فیل باز هم کوتاه آمد و گفت: جوجه برو کنار!… در جنگل به این بزرگی که برای همه‌جا هست «سلطان جنگل کیه» یعنی چی؟… آن روی سگ مرا بالا نیاور، برو کنار بذار باد بیاد.

شیر که توی باغ نبود، غُرّان یال‌هایش را سیخ کرد و آماده‌ی حمله شد. نَرّه‌فیل که دیگر عصبانی شده بود، با یک حرکت، خرطومش را انداخت دور کمر شیر، بلندش کرد و کوبیدش به زمین و پای کلفت سنگینش را گذاشت روی شکم شیر.

شیره که تازه فهمیده بود چه غلطی کرده، از آن زیر با عِزّوچِزّ گفت: خب رفیق، اگه نمی‌دونی سلطان جنگل کیه بگو نمی‌دونم. اینکه دعوا نداره. سلطان جنگل فیله!

نتیجه‌ی اخلاقی: ظالم و بدخواهِ هرچه عاجز و مسکین، عاجز و مسکینِ هرچه ظالم و بدخواه.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

مسی که دلش می‌خواست طلا شود

یک روز یک بادیه مسی رفت در دکان یک کیمیاگر گفت: آقا راسته که شما مس رو طلا می‌کنید؟… اگه راسته ممکنه خواهش کنم لطف کنید منم طلا کنید؟… کیمیاگره گفت: این چه فرمایشیه می‌فرمایید!… ما تخصصمون اینه؛ اما اول بفرمایید شما چرا می‌خواین طلا بشین؟ بادیه مسی گفت: والله من تو آشپزخانه‌ی شاه کار می‌کنم، ولی دلم می‌خواد روی تاج شاه بشینم. کیمیاگر گفت: ای به چشم!… بفرمایید تو.

اما چشمتون روز بد نبیند. روزها هرچی کیمیاگر زور زد، نتونست که نتونست مس رو طلا کنه… حالا این، سرشو بخوره. یه روز مسه متوجه شد اون کیمیاگره به‌جای اینکه اونو تبدیل به طلا کنه، اونو تبدیل به حَلَبی کرده!… زد تو سرش و به کیمیاگر گفت: «از طلا گشتن پشیمان گشته‌ام، مرحمت فرموده ما را مس کنید»

می‌دونید آخرسر چی شد؟… اون بیچاره شد آفتابه حلبیِ دمِ خلا!

نتیجه اخلاقی: بپّاین خواستین طلا بشین، آفتابه حلبی نشین!… (حالا از جاش بگذریم!…)

Aviron

 

رند… و خدا

رندی در دل شب مناجات می‌کرد و می‌گفت: خدایا، خداوندا، گناهان مرا فقط تو دیدی، تو هم شتر دیدی ندیدی!

از پشت‌بام همسایه ندا آمد: نالوطی، گاوبندی؟… اونم گاوبندی با خدا؟…

نتیجه‌ی اخلاقی: کلک‌ها سر خدا هم می‌خواهند کلاه بگذارند!

منبع: (فابل‌های توفیق، عباس توفیق. تهران؛ مروارید، ۱۳۹۵)

بیشتر بخوانید:

لطیفه‌های هفته

طرف در خانه‌مان را زد و گفت: داریم برای اهالی اینجا استخر مجانی می‌سازیم … خوشحال می‌شویم شما هم در حد توانتان کمک کنید … بابام هم یک لیوان آب بهش داد … نخند توانمان همین بود.

سرگرمیشوهرم خیلی کم‌حرف است. خواستم کمی باهام صحبت کند، گفتم: قصۀ حضرت یوسف برایم تعریف کن … گفت: گم شد، پیدایش کردند! … الهی گم شوی و دیگر پیدایت نکنند به‌حق دل‌خون زلیخا که حرف نمی‌زنی!

دادن یارانه مثل این می‌ماند که با قاشق می‌دهند و با ملاقه پس می‌گیرند!

یکی از خوبیای ماسک اینه که راحت می‌تونی با دهن باز قیمت‌ها رو ببینی!

تنها چیزی که تو دنیا ضرر نداره خوابه … وقتی خوابیده باشی درواقع نه مُردی، نه بیداری … موقعیت کاملاً برد-برده!

بیا ببرمت کنسرت مشترک هایده و پاشایی … آخرین تلاش‌های عزراییل برای گول زدن جنتی.

وضعیت جوری شده که … علمای اسلام بیشتر منتظر «جو بایدن» هستند تا امام زمان!

میگما … نه می‌تونید خونه بخرید … نه می‌تونید ماشین بخرید … نه می‌تونید ازدواج کنید … نه آینده‌ای دارید … ماسک زدنتون برای چیه؟!

نکته هفته

یک شمع روشن می‌تواند هزاران شمع خاموش را روشن کند و ذره‌ای از نورش کاسته نشود.

نقل‌قول هفته

حافظ شیراز: هر آنکه جانب اهل خدا نگه دارد، خداش در همه حال از بلا نگه دارد، حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست که آشنا سخن آشنا نگه دارد.

ضرب‌المثل هفته

پارسی: هر دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود، در کار خیر حاجت هیچ استعاره نیست.

ژاپنی: انسان از پیروزی چیزی یاد نمی‌گیرد ولی از شکست خیلی چیزها فرامی‌گیرد.

شعر طنز هفته

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

زنم برای همیشه زنم نخواهد ماند

وزیر اگرچه که فعلاً عزیز و محترم است

چهار سال دگر محترم نخواهد ماند

اگر به زیر دو چشمت کسی بکوبد مشت

کبود می‌شود، اما ورم نخواهد ماند

اگر ز بوقلمون «بو» و «نون» جدا بشوند

شبیه هیکل من، جز «قلم» نخواهد ماند

به صفرهای حسابت نکن دلت را خوش

«چو بر صحیفۀ هستی رقم نخواهد ماند»

اگر خرید رَوی با عیال می‌فهمی

«که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند»

بر این حقوقِ کمت شکر کن مدام و بخند

که قطع می‌شود این ماه و کم نخواهد ماند

چنانچه شیب تورم ملایمت نکند

میان سفره به غیر از کلم نخواهد ماند

کلم برای بدن کالری ندارد که

سلیس و ساده بگویم: شکم نخواهد ماند

خلاصه اینکه به‌زور قسم گرفتم وام

ولی همیشه که زور و قسم نخواهد ماند

گرو گذاشته‌ام ریش و خوب می‌دانم

«که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند»

منبع: (بوقلمان، سعید طلایی. تهران؛ کتاب قاف، ۱۳۹۶. قسمتی از شعر رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند)

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

نگذاریم شرافت به سرقت رود؛ یک حکایت

رانندگان تاکسی دنیای ویژه‌ای دارند. در طول کار روزانهٔ خسته‌کننده با ده‌ها ماجرای جالب، خنده‌آور، گریه‌آور - و گاهی، گریه و خنده - روبه‌رو می‌شوند. از این رو پای صحبتشان که می‌نشینی حکایت‌های واقعی و شگفت‌آوری برای گفتن دارند ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *