قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / جامعه / قطره قطره مردن و به امید حقیقت زیستن! روایت ۱۸ سال “زندگی” در سلول مرگ
زندان

قطره قطره مردن و به امید حقیقت زیستن! روایت ۱۸ سال “زندگی” در سلول مرگ

«…دو دلفین با لبخند آرامش بخشی بر چهره سررسیدند و من از هوش رفتم. وقتی‌که روی ماسه‌های ساحل چشم باز كردم سایه‌ی مادرم كه در نور خورشید غرق شده بود بر صورتم بود… از خواب بیدار شدم. طناب پلاستیكی را به گوشه‌ای انداختم. می‌دانستم باید زنده بمانم…»

خوان روبرتو ملندز كلن، Juan Roberto Melendez Colon ساعت هشت سه‌شنبه‌شب سوم ژانویه ۲۰۰۲ سلول مرگ فلوریدا را ترک كرد. لبخند فراخی صورتش را پوشانده بود. نفرت در وجودش خاموش شده بود. دلفین‌ها او را به ساحل رسانده بودند.

روبرتو ملندز
خوان روبرتو ملندز كلن، Juan Roberto Melendez Colon

از سال ۱۹۷۳ نود و نهمین محكوم به مرگ در آمریکا بود كه به علت كشفِ حقیقتِ بی‌گناهی‌اش آزاد شده و از مرگ رهایی می‌یافت.

روبرتو ملندز در سال ۱۹۵۱ در پرتوریكو در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمد. در جستجوی «رویای آمریكایی» همچون بسیاری هم‌وطنانش به فلوریدا رفت. «رویای آمریكایی» او اما كابوسی شد كه ۱۷ سال و هشت ماه و یک روز به طول انجامید.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

روبرتو ۵۳ ساله كه زبان انگلیسی را در زندان مرگ آموخته بود پس از آزادی به مخالفان مجازات اعدام پیوست. او تاكنون در ده‌ها سمینار، كنفرانس، میزگرد و گردهمایی شركت داشته و عضو هیئت‌مدیره «ائتلاف ملی برای لغو مجازات اعدام» در ایالات‌متحده است. در «دومین كنگره جهانی مخالفت با اعدام»، در اکتبر ۲۰۰۴ او یكی از اولین سخنرانان است: به جوانان آمریكایی می‌گویم، آن‌ها به نام شما اعدام می‌كنند و با هر اعدام ذره‌ای از انسانیت را نیز می‌كشند.

از بخش روابط مطبوعاتی «كنگره» یک قرار مصاحبه برای جمعه آخرین روز كنگره ترتیب می‌دهم.

ضبط صوت را روشن می‌کنم و به داستانی گوش می‌دهم كه به‌راحتی و بدون تغییر زیادی می‌تواند سناریوی یک فیلم باشد؛ اما سناریو نیست. داستان هم نیست، واقعیت تلخ و ناعادلانه زندگی فردیست كه به دنبال رویای خوشبختی در دام مرگ اسیر شد و جوانی و خانواده‌اش را در این میان از دست داد.

به او می‌گویم بگذارید داستان شما را از آغاز برای خوانندگان تعریف كنیم. با خنده می‌گوید: شما سؤال كنید من پاسخ می‌دهم.

كی و كجا برای اولین بار در رابطه با این پرونده دستگیر شدید؟

در روز دوم ماه می ۱۹۸۴ دستگیر شدم. اتهام من قتل درجه‌یک و دزدی مسلحانه بود. شغل من میوه‌چینی بود؛ و هنگام دستگیری در یک باغ در پنسیلوانیا مشغول كار بودم. قتل در فلوریدا اتفاق افتاده بود و آن‌ها مرا دستگیر كرده و به فلوریدا انتقال دادند.

هنگام دستگیری به شما چه گفتند؟

گفتند كه به قتل و دزدی مسلحانه در ایالت فلوریدا متهم هستم؛ و سپس یكی از افسرها حقوق مرا برایم خواند.

آیا حرف‌های آن‌ها را می‌فهمیدید؟

آن‌ها می‌دانستند اسپانیایی‌زبان هستم پس یک افسر هم‌زبان من هم حضور داشت و حقوق من به هر دو زبان خوانده شد.

آیا توانستید وكیل بگیرید؟

من از محل دستگیری به زندان فدرال در فلوریدا منتقل شدم. دو هفته پس از دستگیری در جلسه تفهیم اتهام در دادگاه حضور پیدا كردم. از یک‌سو می‌دانستم كه جرمی مرتكب نشده‌ام پس نیازی به داشتن وكیل نمی‌دیدم، از سوی دیگر توانایی مالی برای این كار نداشتم. دادگاه یک وكیل تسخیری برایم تعیین كرد.

Aviron

 

وكیل شما اسپانیایی‌زبان بود؟

انگلیسی‌زبان بود. حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم. هیچ‌گاه در صحبت با او مترجم نداشتم. بیشتر اوقات با دست به روی شانه من می‌زد و به من این احساس را می‌داد كه همه‌چیز درست خواهد شد. می‌دانستم كه بی‌گناه هستم پس اعتماد ‌می‌کردم و منتظر آزادی خود بودم.

آیا هیچ‌گاه تقاضای وكیل هم‌زبان خود را كردید؟

هیچ‌گاه فكر نكردم كه به آن نیاز دارم. به بی‌گناهی خود و درنتیجه به موفقیت همان وكیل تسخیری اعتماد داشتم. فكر نمی‌کردم كه لازم باشد به دنبال مترجم یا وكیل دیگری باشم.

دادگاه چه مدت طول كشید؟

در پرونده‌های مشابه این، دو دادگاه تشكیل می‌شود. اولی درباره مجرم یا بی‌گناه بودن رأی می‌دهد و دومی حكم را تعیین می‌کند. دادگاه اول من روز دوشنبه ۱۷ سپتامبر ۱۹۸۴ آغاز شد و پنجشنبه تمام شد. روز اول و دوم هیئت‌منصفه انتخاب شد. روز سوم مدارک ارائه شد و روز بعد هیئت‌منصفه وارد شور شد و به مجرمیت من رأی داد. آن‌ها سه بار شور كردند در سری اول تعداد آرا شش بر شش بود؛ یعنی شش نفر معتقد به بی‌گناهی من بودند، در سری دوم یازده به یک شد؛ یعنی هنوز یک خانم سالمند مخالف آن بود كه به مجرمیت من رأی بدهد. می‌دانید كه در مرحله‌ی تعیین بی‌گناهی یا مجرمیت هیئت‌منصفه باید یكدست باشد. خانم سالخورده قانع نشده بود. بعدها دانستم دادستان شخصاً پیش او رفته بود. از او سؤال كرده بود چرا رأی بر گناهكاری من نمی‌دهد و او گفته بود كه نمی‌تواند بپذیرد پشت چهره‌ی آرام و زیبای من یک قاتل نهفته باشد. دادستان این مشكل او را حل كرده بود. آن‌ها عكسی از من به دست آوردند كه متعلق به دهه‌ی هفتاد بود. عكس در یک‌شب خوش مستی و درگیری در یک بار گرفته شده بود. چشمان مست من قرمز بودند و موهای بلند و فرفری من در سایه‌روشنِ بار هیولایی از من ساخته بود. او عكس را به پیرزن نشان داده بود و پرسیده بود آیا هنوز فكر می‌کند چهره من آرام و زیباست؟

ولی این كار غیرقانونی است!

اساس مدارک آن‌ها علیه من غیرقانونی بود. تنها «سند» آن‌ها علیه من شهادت یک فرد بود كه خود، متهم به چندین جرم بود كه در صورت محكوم شدن سال‌ها به زندان می‌افتاد. او در یک معامله با دادستان علیه من شهادت داد و گفت كه با ماشین مرا به محل جنایت برده و سپس آنجا را ترک كرده است. گفت كه من خود به او اعتراف كرده بودم كه این جنایت را انجام داده‌ام. پس از این شهادت پرونده اتهامات او بسته شد.

مرحله دوم دادگاه چگونه بود؟

دادگاه دوم درباره حكم من تصمیم می‌گرفت: اعدام یا ابد؟ هیئت‌منصفه از ۱۱ سفیدپوست و یک سیاه‌پوست تشکیل شده بود. آن‌ها ۹ بر ۳ به اعدام رأی دادند و این حداقل رأی لازم برای محكومیت من به مرگ بود.

اینکه شما یک مهاجر پورتوریکویی بودید چه تأثیری در روند دادگاه داشت؟

بسیار زیاد! من متعلق به یک اقلیت بودم. در آن روزها گروه كوكلوس كلان در منطقه ما بسیار فعال بود. آن‌ها در محلات سیاه‌نشین صلیب به آتش می‌کشیدند و به آزار اقلیت‌های سیاه، اسپانیایی و یهودی می‌پرداختند. آن‌ها حتی به سفیدپوستان مخالف خود نیز رحم نمی‌کردند. همسر من سیاه‌پوست بود.

بیشتر بخوانید:

وضع مالی شما چطور بود؟

مهاجری بودم كه زبان انگلیسی نمی‌دانست. شغل من میوه‌چینی بود. این توضیح وضعیت مالی من است. همسر و سه فرزند داشتم. در سلول‌های مرگ رنگ پوست زندانیان متفاوت است، غالباً سیاه‌پوست هستند، گروه بعدی سفید و دسته سوم اسپانیایی هستند اما یک‌چیز میان آن‌ها مشترک است: همه فقیر هستند.

از خانواده‌تان بگویید؟

همسر من آفریقایی-‌آمریکایی بود. ما سه دختر داشتیم. بعد از اینکه این اتفاق برای من افتاد آزار بسیاری كشیدند. از او خواستم كه بچه‌ها را برداشته و محل را ترک كند. نمی‌خواستم شرایط من زندگی آن‌ها را دشوارتر ازآنچه هست بكند. همسر زیبایم به‌سختی پذیرفت كه از من جدا شود و با بچه‌ها به‌جایی دیگر برود.

گفتید شاهد اصلی كه علیه شما شهادت داد خود متهم بود و در یک معامله با دادستان شركت كرده بود. می‌دانید اتهام او چه بود؟

او به حریم یک‌خانه شخصی تجاوز كرده بود. اسلحه را بر شقیقه یک كودک گذاشته بود. مادر و پدر را با تهدید و شلیک چند گلوله از خانه رانده بود. اتهام او جدی بود، اما پرونده من جدی‌تر بود؛ یک سفیدپوست محترم متعلق به جامعه برتر كشته شده بود و به‌سرعت باید یک قاتل پیدا می‌شد.

مقتول چگونه كشته شده بود؟

طی یک دزدی مسلحانه با شلیک چند گلوله كشته شده بود.

آیا سلاح ارتكاب جرم، شاهدی كه شما را دیده باشد، اثرانگشت در محل یا سند دیگری از این دست علیه شما وجود نداشت؟

نه خیر! هیچ سند فیزیكی وجود نداشت.

از خاطرات خود در دوران اقامت در سلول مرگ بگویید!

بیشترین خاطرات من به مرگ منتهی می‌شوند. دو دوست را به یاد می‌آورم که در حیاط زندان یکدیگر را به قتل رساندند. شاهد مرگ فرد دیگری بودم که در درگیری مجروح شد و به دلیل تأخیر در رسیدن کمک پزشکی از دنیا رفت. در میان خاطراتم اما چهره جسی، دوست عزیزم حک شده است. یقین دارم که او نیز چون من بی‌گناه بود. در دوره‌ای افسردگی و ناامیدی او اوج گرفته بود، غفلت کردم ساعتی در سلول تنها گذاشتمش، خود را کشت. آخرین لحظات رسیدم. دیر شده بود، سرش را بغل گرفتم و او جان سپرد. ده سال از اقامتم در آنجا می‌گذشت که خودم تصمیم به رفتن گرفتم. به «رانِر» طناب پلاستیکی سفارش دادم. «رانر» زندانی است که هر چه بخواهی برایت تهیه می‌کند. طناب را برایم آورد. برای آخرین بار روی تخت سفت و آهنی دراز کشیدم. انگار به خواب رفتم. در خواب دیدم که در اقیانوس در حال غرق شدن هستم؛ اما ناگهان دو دلفین با لبخند آرام بخشی بر چهره سررسیدند و من از هوش رفتم. وقتی‌که روی ماسه‌های ساحل چشم باز كردم سایه‌ی مادرم كه در نور خورشید غرق شده بود بر صورتم بود… از خواب بیدار شدم. طناب پلاستیكی را به گوشه‌ای انداختم. می‌دانستم باید زنده بمانم.

قاتل واقعی چگونه پیدا شد؟

سه درخواست فرجام من رد شده بود. بعدها دانستم كه پرونده توجه لیندا مک درموت و همكارش را كه با پرونده‌های منتهی به اعدام كار می‌کردند جلب كرده بوده است. آن‌ها به تحقیق در مدارک قدیمی نشستند و با اولین بازپرس پرونده من ملاقات كردند. او نیز به فلوریدا سفر كرده و با اولین وكیل من قرار ملاقات گذاشت. وكیل اول من در این زمان به كرسی قضاوت نشسته بود. آن‌ها پرونده‌های قدیمی او را زیر و رو كرده بودند و نامه‌ای یافتند كه «حكم آزادی» من بود. نامه تایپ شده‌ای كه در آن قاتل واقعی به عمل خود اعتراف كرده بود. در تحقیقات بعدی آشكار شد كه این فرد در برابر ۱۶ فرد جداگانه از دوست و آشنا و پلیس و غیره به این عمل اعتراف كرده بوده است.

چگونه آزاد شدید؟

پس از كشف نامه و ماه‌ها تحقیقات، قاضی باربارا فلای شر پرونده را قبول كرد. او طی یک جزوه ۷۰ صفحه‌ای نظر خود را مبنی بر تردید در صحت حكم ابتدایی پرونده من ابراز داشت.

او خواستار دادگاه مجدد شده بود؛ اما دادستانی با بهانه اینکه برخی از شاهدان و دادستانی دیگر در دسترس نیستند پرونده را مختومه اعلام كرده، مرا آزاد كرد.

آقای Thullbery رئیس كنونی دادستانی كه محكومیت روبرتو ملندز را سبب شد پس از برملایی این فاجعه حقوقی گفته بود: «می‌گویند آقای هاردی دادستان محترم خطای حقوقی كرده است، بی‌آنکه این نظر را تائید كنم می‌گویم اگر خطایی هم سر زده باشد با نیت ایجاد بی‌عدالتی نبوده است.»

از روبرتو ملندز به‌عنوان آخرین سؤال پرسیدم، آیا علیه دستگاه قضایی و فرد دادستان اعلام جرم و شكایت كرده است؟ او گفت در چنین مواقعی طبق «قانون» فلوریدا ۲۵ هزار دلار پول به قربانی می‌دهند. من در تلاش هستم گرچه كاری نمی‌توان كرد؛ اما راستی چگونه آن‌ها می‌خواهند ۱۸ سال زندگی مرا بازگردانند؟ چگونه می‌خواهند شكنجه ذره‌ذره مردن را از حافظه و خاطره‌ی من پاک كنند؟

برای من تنها یک‌راه وجود دارد و آن برقراری عدالت است. آرزومندم تلاش‌های من به لغو قانون اعدام در فلوریدا، ایالات‌متحده و شاید روزی در سراسر جهان بیانجامد!

این گفت‌وگو برای شهروند تورنتو انجام شده و در اکتبر ۲۰۰۴، برای اولین بار به نشر رسیده است.

نویسنده: خسرو شمیرانی

مطلب پیشنهادی:

مجازات اعدام در کانادا

نگاهی به مجازات اعدام در کانادا

پیش از تأسیس کنفدراسیون کانادا صدها نوع جرم و جنایت در کانادا مستوجب مجازات اعدام بود...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *