قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / ده ساله بودم به ایران آمدم؛‌ راهی جز کار کردن ندارم؛ روایت‌ های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان
صابر نظری کودک مهاجر افغان

ده ساله بودم به ایران آمدم؛‌ راهی جز کار کردن ندارم؛ روایت‌ های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان

صابر نظری|

وقتی ده ساله بودم دوستانم می‌خواستند که به ایران بروند، من به پدر و مادرم اصرار کردم که همراه آنها بروم اما قبول نمی‌کردند و می‌گفتند که تو کوچک هستی و راه خطرناک است. برادر بزرگ‌ترم در ایران بود به او زنگ زدم و گفتم که می‌خواهم مثل دوستانم به ایران بیایم اما او هم مثل پدر و ماردم راضی نمی‌شد و از خطرهای مسیر قاچاقی برایم می‌گفت و در آخر بعد از اصرارهای من آنها راضی شدند که من به ایران بروم. وقتی از مادرم خداحافظی می‌کردم او مرا بوسید در آن لحظه دلم می‌خواست بترکم؛ خیلی ناراحت بودم. به سمت ایران حرکت کردیم. در راه حال یکی از دوستانم که بزرگ‌تر از من بود، بد شد. من ترسیده بودم، نمی‌دانستم که چه کاری انجام دهم، بالاخره شب را به سختی رد کردیم تا به مزار شریف رسیدیم. بعد دوباره به همراه دوستانم سوار ماشین دیگری شدیم اما ناگهان در راه پلیس‌ها ما را متوقف کردند. از دوستان می‌پرسیدند که کجا می‌روید و این کودک خردسال برای چه با شما است و آنها گفتند که پدر و مادر او در شهر دیگری است و این کودک را پیش آنها می‌بریم.

ده ساله بودم. وقتی به ایران رسیدم فکر نمی‌کردم که باید سرکار بروم. برادرم بعد از یک هفته مرا به سرکار برد. آن روزها من هیچ چیزی بلد نبودم. حتی بلد نبودم که ساعت را بخوانم.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام

به هرات رسیدیم. در آنجا با قاچاق‌برها صحبت کردیم. آن روز برای خود لباس مناسب خریدیم که در راه بپوشیم. بعد قاچاق‌برها ما را در پراید سوار کردند. چهار نفر را در صندوق عقب و شش نفر را توی صندلی و دو نفر را پیش خودش سوار کرد. دوازده نفر در یک ماشین پراید سوار شدند و این خیلی خطرناک بود. جا خیلی تنگ بود و آدم احساس می‌کرد که می‌میرد و حتی آدم‌های بزرگ‌تر گریه می‌کردند. اما من از ترس این که دوستانم به من نخندند تلاش می‌کردم که محکم باشم و اشک نریزم.

جا خیلی تنگ بود و آدم احساس می‌کرد که می‌میرد و حتی آدم‌های بزرگ‌تر گریه می‌کردند. اما من از ترس این که دوستانم به من نخندند تلاش می‌کردم که محکم باشم و اشک نریزم.

بالاخره به پاکستان رسیدم. رفتار قاچاق‌برها خوب نبود. وقتی به ایران رسیدم فکر نمی‌کردم که باید کار کنم و سرکار بروم. برادرم بعد از یک هفته مرا به سرکار برد. آن روزها من هیچ چیزی بلد نبودم. حتی بلد نبودم که ساعت را بخوانم. کم کم یاد گرفتم که کدام عقربه وقتی روی ساعت بیاید کارم تمام می‌شود. محل کارم خیلی دور بود و چون کوچک بودم برادرم به دنبالم می‌آمد.

Aviron
Aviron

 

هیچ کسی را نمی‌شناختم و در محل کارم مرا خیلی اذیت می‌کردند و من راهی جز کار کردن نداشتم. فقط خانم‌هایی که در آنجا کار می‌کردند مرا حمایت می‌کردند. یک روز با یک نفر بحث کردم و یک نفر مرا با سیلی زد و خانم‌ها سر و صدا کردند و گفتند که ما در اینجا صاحب‌کار داریم و کسی حق ندارد که دیگری رو بزند. اما آنها به خانم‌ها می‌گفتند که به شما ربط ندارد و خانم‌ها جواب می‌دادند که به ما ربط دارد. صاحب‌کارم به آنها گفت این جا کسی حق کتک زدن را ندارد. بعد از مدتی من کارم را عوض کردم.

از دوستان می‌پرسیدند که کجا می‌روید و این کودک خردسال برای چه با شما است و آنها گفتند که پدر و مادر او در شهر دیگری است و این کودک را پیش آنها می‌بریم.

بیشتر بخوانید:

خیلی دلتنگ می‌شدم و دوست داشتم که پیش خانواده‌ام برگردم. وقتی با پدر و ماردم صحبت می‌کردم آنها می‌گفتند که باید کار کنم. در افغانستان که بودم با این که بچه بودم مجبور بودم که کار کنم و در ایران مجبورم که کار کنم. یک روز با دوستانم برای تفریح به پارکی که دوچرخه ساعتی کرایه می‌دادند رفتیم. صف دوچرخه بسیار شلوغ بود و بعد از یک ساعت نوبت ما رسید. از من و دوستانم مدرک خواستند و ما چون افغان بودیم و مدرک نداشتیم گوشی‌های خود را دادیم و منتظر شدیم که به ما دوچرخه بدهند. اما صاحب آنجا با زبان ترکی به همکارش گفت که دوچرخه‌های خراب را به افغانی‌ها بدهید. وقتی همکارش که زبان ترکی می‌دانست این موضوع را به ما گفت، ما اعتراض کردیم و گفتیم ما داریم مثل بقیه پول می‌دهیم و همه انسان هستیم. این درست است که کشور ما با هم فرق می‌کند اما انسانیت فرقی نمی‌کند و بعد از کلی جر و بحث قبول کردند که به ما دوچرخه مناسب بدهند. به نظر من آدم‌های خوب و بد در همه جای دنیا وجود دارند و در بین مردم ایرانی خوب و بد وجود دارد. اما زنان ایرانی خیلی مهربان و دلسوز هستند. بیشتر صاحب‌کارها اگر خوب برایشان کار کنی دوستت دارند و اگر آدم را لازم داشته باشند احترام می‌گذارند و گاهی حتی خواهش می‌کنند. اگر به تو نیازی نداشته باشند بعضی اوقات حتی فحش و ناسزا هم می‌گویند.صابر نظری

خیلی دلتنگ می‌شدم و دوست داشتم که پیش خانواده‌ام برگردم. وقتی با پدر و ماردم صحبت می‌کردم آنها می‌گفتند که باید کار کنم.

 

من شش سال است که از خانواده‌ام دور شده‌ام و دلم برایشان خیلی تنگ شده است اما تنها کاری که می‌توانم انجام دهم این است که برای آنها پول روان کنم. من از ساعت هشت صبح تا هشت شب سرکار می‌روم و زمان زیادی ندارم اما با این وجود تلاش می‌کنم که از وقت خود استفاده کنم و زمانم را هدر ندهم چون زمان چیزی است که اگر هدرش بدهی هرگز نمی‌توانی آن را بدست آوری.

من آرزوهای زیادی دارم و یکی از آنها فوتبالیست شدن است. از بچه‌گی عاشق فوتبال بودم اما حمایتگر ندارم و نمی‌توانم که به رویای خود برسم.

در افغانستان که بودم با این که بچه بودم مجبور بودم کار کنم و در ایران مجبورم کار کنم.

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

کودکان مهاجر افغان

غم بزرگی که تا آخر عمر می‌ماند؛ روایت‌های تلخ و شیرین مهاجرت کودکان افغان

مهاجرت برای یک کودک خردسال واقعا سخت است، بخصوص زمانی که مجبور می‌شود کارهای شخصی خود مثل شستن لباس را به تنهایی انجام دهد. کودکان مهاجر همیشه در دل خود غم بزرگی دارند و آن را تا آخر عمر با خود نگه می‌دارند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *