قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / سیاست و اقتصاد / صعود مقاومت‌پذیر دونالد ترامپ | ترامپ در کاخ سفید تراژدی و مضحکه (12)
تراژدی و مضحکه

صعود مقاومت‌پذیر دونالد ترامپ | ترامپ در کاخ سفید تراژدی و مضحکه (12)

مترجم: علیرضا جباری (آذرنگ)

نویسنده: جان بلامی فاستر

نمایشنامۀ حماسی صعود مقاومت‌پذیر آرتورو اویی، اثر برشت، نوشته شده در سال 1941، کوششی نمادین بود که طلوع هیتلر در آلمان را در جوّ گانگستری شیکاگو بازنمایی کرد –دست‌کم برای تماشاچیان آمریکایی آشناتربود– و در این اثر به‌صورت انحصار گل کلم تحت کنترل اراذل و اوباش نمایان شد. هدف برشت در این اثر، نمایاندن این نکته بود که می‌توان از پیدایی فاشیسم در آینده جلوگیری کرد. نکتۀ اصلی مد نظرِ برشت، صرف‌نظر از افشای هواداران نازی‌ها در هر حد از بزرگی، اشاره به‌این نکته بود که فاشیستی کردن جامعه در چارچوب یک فرآیند انجام می‌پذیرد، و اگر همۀ مردم ویژگی شیوه‌‌های فاشیستیِ نیل به قدرت از راه تبلیغات، خشونت، تهدید، ارعاب و خیانت را در نخستین مرحلۀ آن دریابند، می‌توانند از طریق برپا داشتن جنبشی آگا‌هانه از پایین، آن را خنثی کنند. برشت بر این باور بود که فاشیسم محکوم به شکست است؛ اما تداوم سرمایه‌داری، پیدایی دوبارۀ آن‌را تضمین می‌کند و «زهدانی که او (اویی یا هیتلر) از آن بیرون خزید، هنوز رشد می‌کند».

 با توجه به این واقعیت، نفوذ نئوفاشیسم به‌درون کاخ سفید، و آگاهی از فرآیند «هماهنگ‌سازی» که اکنون قوۀ مجریه در جهت حصول به آن می‌کوشد، در سازمان‌دهی دفاع نظام‌مند از تفکیک قوا و تأمین آزادی‌های (تصریح شده در قانون اساسی) اهمیت حیاتی دارد. اما در پهنۀ مقاومت در برابر جناح راست افراطی، راه‌برد قدیمی چپ در زمینۀ تشکیل جبهۀ مردمی بر پایۀ اتحاد با لیبرالیست‌های نظام حاکم، تنها تا حدودی و در حوزه‌‌هایی معیّن، هم‌چون مبارزه با تغییرات اقلیمی که زندگی همۀ انسان‌ها را تهدید می‌کند، یا تلاش در راه محافظت از حقوق سیاسی بنیانی، امکان‌پذیراست. زیرا بدون دگرگونی‌‌های ساختاری واقعی، هرگونه دستاورد‌های آغازینِ به کف آمده از راه اتحادی این‌چنین، ممکن است به زودی و به محض برطرف شدن بحران‌های آنی، از میان برود و تضاد‌های کهنه بار دیگر سر باز کند. از این‌رو، جنبش مقاومت اثربخش، در مبارزه با راست‌گرایان، به تشکل‌یابی جنبش ضدسرمایه‌داری نیرومند از پایین نیازمند است، که باید راه حلی به کلی متفاوت را با هدف شکل‌دهی نوعی تغییر ساختاری دوران‌ساز پدید آورد. هدف در اینجا، چیره شدن بر منطق سرمایه و ترویج برابری و توسعۀ پایدار انسانی است. طغیانی این‌ چنین، باید نه تنها در مخالفت با نئوفاشیسم، بلکه همچنین درمبارزه با نولیبرالیسم –یعنی سرمایۀ مالی انحصاری- رهبری شود. این طغیان باید با پیکار با نژادپرستی، زن ستیزی، بیگانه هراسی، ستم بر انواع پنچ گانۀ دگرباشان جنسی، امپریالیسم، جنگ، تباهی محیط زیست و نیز بهره‌کشی طبقاتی، رهبری شود؛ و پدید آوردن جنبش متحد برای ایجاد کردن دگرگونی ساختاری یا جنبش نوین به سوی سوسیالیسم را مد نظر قراردهد.

Aviron

 

نکته‌ای بدتر در وضعیت کنونی این است که ناچار شویم ورود نئوفاشیسم به کاخ سفید یا رابطۀ آن با سرمایه‌داری، گسترش امپریالیسم و نابودسازی جهانی (تغییرات اقلیمی و خطر جنگ دما-هسته‌ای) را کم اهمیت شمریم یا نادیده بگیریم. ترامپ، در بیانیۀ یادروز بین‌المللی هولوکاست، ضمن اینکه به گونه‌ای معنی‌دار از سخن گفتن دربارۀ کشتار 6 میلیونی یهودیان امتناع کرد، با ذکر این واژه‌‌های «مانوی» اعلام کرد که: «ممکن نیست بتوان عمق وحشتی را که تروریسم نازی بر مردم بی‌گناه تحمیل کرد دریافت…. همان‌طورکه جان باختگان این رخداد را به‌یاد می‌آوریم، از آنان که در راه نجات بی‌گنا‌هان جان باختند نیز، صمیمانه سپاسگزاریم…. من قول می‌دهم که در همۀ دوره‌‌های ریاست جمهوریم و زندگیم، با همۀ توانم تضمین کنم که نیرو‌های شر هرگز نتوانند نیرو‌های نیکی را شکست دهند».

 بیش از سه دهه پیش ازاین، تاریخ‌نگار چپ‌گرا، بازیل دیویدسُن، کتاب صحنه‌‌هایی از جنگ با نازی‌ها را با این واژه‌‌ها به پایان برد:

هم اکنون در زمان ما، مبارزۀ قدیمی (مقاومت دمُکراتیک در برابر فاشیسم) بار دیگر به میدان آمده است. ابر میهن پرستان راست افراطی … قورباغه‌وار، صدای غورغورشان را با آهنگ پیروزی سر می‌دهند و می‌خواهند به ما بباورانند که پیروزی از آن ایشان است. اما به‌واقع حقیقت درست بر خلاف این سخنان بوده است. «جبهه‌‌های ملی» جدید، در صحنه هیاهو به راه انداخته اند؛ و حماقتشان نه بیشتر و نه کمتر از نازیان به‌هنگام آغاز کارشان بوده است. سخنان دو پهلوی تازه، جای سخنان دو پهلوی قدیمی را گرفته‌اند. سخنانی درست همان قدر«شایسته و روا»، که سخنان فاشیست‌های قدیمی چنان بود. همۀ آنان درخور مقاومت اند. اکنون نیز همانند آن زمان، اما این بار زودتر و بسیار هم.

این عوام‌گرایی (1) نیست

ذهن من متوجه سیاست روز است – یعنی هر وسیله‌ای را که از نگاه من به کار آید، بدون کمترین توجه به هرگونه اصل یا ضابطۀ اخلاقی، به‌کار خواهم گرفت.

تکیه زدن دونالد ترامپ بر جایگاه ریاست جمهوری ایالات متحده را، همگان نمایش‌گر پیروزی «عوام‌گرایی راست‌گرایانه» یا «عوام‌گرایی صرف» می‌انگارند. بسیار دشوار است بتوان واژۀ عوام‌گرایی را تعریف کرد. زیرا محتوای بنیانی معیّنی ندارد. این واژه در گفتمان غالب، در اشاره به هرگونه جنبش با توسل به «مردم» در برابر«نخبگان» به‌کار می‌رود. در ایالات متحده، عوام‌گرایی تاریخچه‌ای بسیار کهنه دارد که به شورش بزرگ مربوط به مالکیت زمین‌های کشاورزی در سال‌های پایانی سدۀ نوزدهم باز می‌گرد. اما امروز این واژه را در درجۀ نخست، به رشد به‌اصطلاح عوام‌گرایی راست‌گرایانه در اروپا و سپس در ایالات متحده –و با درجه‌ای کمتر از اهمیت به آن‌چه جنبش عوام‌گرایانۀ چپ‌ نام گرفته است، هم‌چون جنبش سیزیرا در یونان، جنبش پودموس در اسپانیا، و جنبش اشغال (وال استریت) در ایالات متحده– اطلاق می‌کنند.

 عوام‌گرایی راست‌گرایانه نوعی حسن تعبیر از مفهومی است که در چند دهۀ اخیر، اروپاییان در بحث و گفت‌وگو‌هایشان دربارۀ جنبش‌های «فاشیستی از هرنوع» (فاشیستی، نئوفاشیستی و پسا فاشیستی) اطلاق می‌کنند، و مشخصۀ آن، گرایش‌های به شدت بیگانه ستیزانه و ملی‌گرایانۀ افراطی است که به‌طور عمده از طبقۀ متوسط پایین دستی و بخش‌های کمابیش ممتاز طبقۀ کارگر، در اتحاد با سرمایۀ انحصاری سرچشمه می‌گیرد. این‌گونه گرایش‌ها را می‌توان در جبهۀ ملی فرانسه، پیمان شمال ایتالیا، حزبِ برای آزادی هلند، حزب استقلال انگلستان، حزب دمکرات‌های سوئد و حزب‌ها و جنبش‌های همانند آن‌ها در کشور‌های پیشرفتۀ سرمایه‌داری یافت.

 اکنون پدیدار اساسی همانند با آن‌چه گفتم، در ایالات متحده، در جریان فرازآمدن ترامپ بر جایگاه ریاست قوۀ مجریه به پیروزی رسیده است. اما تفسیر جریان غالب سیاسی، به‌طور معمول، از به‌کار بردن واژه‌‌های فاشیسم یا نئوفاشیسم به این معنی پرهیز می‌کند و به‌کار گرفتن مفهوم ابهام انگیزتر و محتاطانه‌تر «عوام‌گرایی» را برتر می‌شمارد. دلیل این گرایش، تصویر‌های دهشتناک آلمان نازی و هولوکاست که واژۀ فاشیسم را به‌یاد می‌آورد، یا اینکه این واژه هم‌چون واژه‌ای چند منظوره، به مفهوم خشونت سیاسی به‌کار می‌رود، نیست. تنفر جریان لیبرالی غالب سیاسی از به‌کار گیری واژۀ نئوفاشیسم، بیش ازهرچیز، و به گونه‌ای اصولی، فرار از انتقادی است که به سبب رابطۀ جدی این پدیده با سرمایه‌داری، به آن وارد می‌کنند. برتولت برشت در سال 1935 پرسید: چگونه کسی می‌تواند واقعیت را در بارۀ فاشیسم بگوید، اما در مخالفت با سرمایه‌داری –که پدید آورندۀ آن است- ساکت باشد؟»

 در وضعیت سیاسی کنونی، نه تنها درک این‌که چگونه شکست‌های نولیبرالیسم به نئوفاشیسم فرا می‌روید، اهمیت دارد، بلکه درک رابطۀ موجود میان این رخداد‌ها و بحران ساختاری سرمایۀ مالیِ انحصاری –یعنی رژیم سرمایه‌داری متمرکز مالی جهانی– نیز حیاتی است. تنها بر پایۀ نقد موشکافانۀ تاریخی می‌توان شکل‌های لازم مقاومت را اتخاذ کرد.

پوششی برای عوام‌گرایی

عوام‌گرایی راست‌گرایانه در گفتمان لیبرال، به‌سان برچسبی با مفهوم اندکی منفی به‌کار می‌رود. برچسبی که این گرایش را خوار می‌شمرد و هم‌زمان آن را با نادیده گرفتن کامل مسئلۀ فاشیسم و نئوفاشیسم مستتر در آن، می‌پوشاند. این نگرش، رابطۀ مبهم طبقۀ حاکم با نگرش «راست رادیکال» را نشان می‌دهد که، با وجود همۀ رادیکالیسم» فرضی‌اش، به‌طور کامل با سرمایه‌داری سازگار است. به‌واقع، هرچند که نخبگان جهان هنوز نگرشی محتاطانه به نیرو‌های نئوفاشیست راست دارند، در بیشتر کشور‌های اروپا، آن‌ها را «به دور از اهرمن خویی» می‌انگارند؛ و اغلب، حکومت آن‌ها را نمونه‌‌هایی درخور پذیرش از حکومت راست میانه (یا میانۀ راست) می‌انگارند.

 پدیدار ترامپ را هم اکنون با پدیده‌‌هایی از این دست، همگون می‌شمارند. تاریخ‌دانانی همچون فدریکو فینکل‌شتاین و پابلو پیکاتو در یکی از «نظرات مخالف» (2)  واشنگتُن پست نوشتند: «نژادپرستی و رهبری فرهمندانه، ترامپ را به هم‌سانی با فاشیسم نزدیک می‌کند؛ اما بهتر است او را پسا فاشیست توصیف کنیم که معنی آن عوام‌گراست…. عوام‌گرایی امروزی از شکست فاشیسم سرچشمه گرفته و به‌سان کوششی از نوع پسافاشیستی نو، برای بازگرداندن تجربۀ فاشیسم به مسیر دمکراتیک به‌کار رفته است که به نوبۀ خود نوعی از دمکراسی استبدادی را پدید می‌آورد». دیگر مفسران جریان غالب، از اظهار نظر در بارۀ هرگونه رابطه میان پدیدار ترامپ و فاشیسم گریزانند. از این رو، دیلَن ماتیوز، نویسندۀ نشریۀ صدا بر این نکته پافشاری کرد که: «ترامپ فاشیست نیست…. عوام‌گرای راست‌گراست». بیشتر مفسران، روی هم رفته، از این موضوع (اشاره به فاشیست بودن ترامپ) پرهیز می‌کنند. از نگاه توماس ادسال، ستون نویس نیویورک تایمز، ترامپیسم «نمایش‌گر برتری یافتن عوام‌گرایی دست راستی در آمریکاست». رک و پوست کنده!

 طرز برخورد سلطه جویانۀ لیبرالی با این‌گونه مسائل، از ژرفای دگرگونی‌‌های پدید آمده در نظریۀ سیاسی سرچشمه می‌گیرد که در اثنای جنگ سرد رخ داد. عوام‌گرایی به‌سان روش سیاسی، چنان‌که ‌هانا آرِنت به بهترین وجه ممکن توصیف کرده است، به صورت پیروی از مختصات تمامیت‌خواهی نمایان می‌شود. از این دیدگاه، همۀ شکل‌های مخالفت با مدیریت لیبرال دمکراتیک جامعۀ سرمایه‌داری را از هر سو که ابراز شود، باید گرایش نالیبرال و تمامیت‌خوا‌هانه به‌حساب آورد و اگر چنین نگرشی پایگاه توده‌ای بیابد، بسیار خطرناک است. بدین مفهوم، جامعه تنها تا آنجا دمکراتیک است که به لیبرال دمکراسی محدود باشد. این مفهوم، حقوق فردی و حمایت از افراد را به شکل‌هایی محدود و منحصر به نظام سرمایه‌داریِ بنا شده بر پایۀ نابرابری و مالکیت خصوصی می‌پذیرد. جامعه‌ای این‌چنین، همان طور که پُل باران و پُل سوئیزی، اقتصاد دانان مارکسیست، در کتاب سرمایۀ انحصاری نوشتند: «ظاهراً دمکراتیک، و باطناً اشراف‌سالار است». از این‌رو، از دیدگاه مسلط و تملک‌گرا- فردگرا، عوام‌گرایی معنی هر آن جنبشی را به‌خود می‌گیرد که از هرگونه گرایش عامه پسند در جامعۀ پیشرفتۀ سرمایه‌داری برخوردار باشد و مبارزه با دستگاه دولتی لیبرال دمکراتیک را خط مشی خود سازد.

یک دگرگونی ایدئولوژیک بزرگ پس از سقوط اتحاد شوروی در سال 1991 رخ داد که دولت لیبرال دمکراتیک را، تقریباً تنها محافظ در برابر تمامیت‌خواهی (و شرّ) می‌پذیرفت. این نگرش، به‌ویژه نام ‌هانا آرِنت را به‌یاد می‌آورد. به‌گونه‌ای که اسلاوُی ژیژک در کتاب آیا کسی گفت تمامیت‌خواهی؟ نوشت:

ارتقا آرنت به مقامی دست نیافتنی، شاید مشهودترین نشانۀ شکست تئوریک چپ باشد؛ چپی از آن نوع که «دموکراسی» را در مقابل «تمامیت خواهی» پذیرفت، و اکنون در پی بازتعریف ( موقعیت و یا مخالفت) خود در درون این مختصات است … وظیفۀ  باور ایدئولوژیک «تمامیت خواهی» در تمامی دوران خدمتش، اجرای عملیات پیچیدۀ «مطیع سازی رادیکال های آزاد»، برای تضمین تسلط لیبرال دموکراسی، نفی نقادی چپ از لیبرال دموکراسی، به عنوانِ رویِ دیگر سکه، و یا «همزاد» دیکتاتوری فاشیستی دست راستی، و نیز اصرار در بی حاصل نشان دادن کوشش برای تعریف دوبارۀ «تمامیت خواهی» با تقسیم آن به دو مقولۀ فرعی (تاکید بر تفاوت میان نوع فاشیستی و یا کمونیستی آن) بوده است. از همان لحظه که کسی باور «تمامیت خواهی» را بپذیرد، خود را در بینش فکری لیبرال- دموکرات محبوس کرده است. چالش [در اینجا] …آنست که باور «تمامیت خواهی»، به‌عوض آن‌که مفهوم تئوریک موثری بدست دهد، تنها توجیهی سهل را ارائه می کند: این باور به جای توانا سازی ما به تفکر، ما را مجبور به قبول دیدی جدید از واقعیت تاریخی مورد تشریح می‌کند. این باور، ما را از زحمت تفکر رها ساخته و یا فراتر از آن، فعالانه ما را از تفکر باز می‌دارد.

کاربرد رایج امروزی واژۀ عوام‌گرایی، یک‌راست از همین افق اندیشگی لیبرال دمکراتیک سرچشمه گرفته است. عوام‌گرایی را نمایش‌گر مرحلۀ آغازین گرایش‌های ضد دمکراتیک و استبدادی و حتی تمامیت‌خوا‌هانه دانسته‌اند که، هم در راست و هم در چپ، تا آن‌جا که با دمکراسی لیبرال مخالف باشند، می‌توان یافت. وِرنِر مولِر به پرسشی که در عنوان کتابش، عوام‌گرایی چیست؟ آمده، با گذاشتن نام «خطری برای دمکراسی» پاسخ داده است. عوام‌گرایی را می‌توان «سایۀ دائمی سیاست‌های مبتنی بر نمایندگی» توصیف کرد. همچنین، کاس مادِل (3) و کریستوبال کالت‌واسِر (4) در کتابشان به‌نام شرحی کوتاه در بارۀ عوام‌گرایی نوشتند: «عوام‌گرایی به لحاظ نظری، به بنیادی‌ترین وجه ممکن در تقابل با دمکراسی لیبرال قرار دارد». بدین سان، عوام‌گرایان حاملان «افراط‌گرایی» شناخته می‌شوند؛ درست به این دلیل که با دولت لیبرال دمکراتیک که به گونه‌ای سنّتی بر جامعۀ سرمایه‌داری حاکم بوده است، مخالف‌اند.

 این تعریف از عوام‌گرایی، به تقریب، بی بهره از هرگونه موضوعیت اساسی است؛ و این نکته به‌ویژه در بارۀ راه‌های گوناگون رخ دادن شورش‌های راست و چپ، مبانی طبقاتی-ایدئولوژیک متفاوت آن‌ها، و هدف‌های واگرا و به‌راستی ناسازگارشان صادق است. فاشیسم با دمکراسی لیبرال حاکم در جامعۀ سرمایه‌داری متضاد است. مدافعان آن، آرزومندند که با روشی متفاوت از دمکراسی لیبرال، نظام سرمایه‌داری را مدیریت کنند، حقوق اساسی مدنی و محدودیت‌های قوۀ مجریه را از میان بردارند، دستگاه سرکوب را به هدف تضعیف سازمان‌دهی طبقۀ کارگر استحکام بخشند و محرومیت‌های قومی و ملی را تحمیل کنند. در مقابل، سوسیالیسم در تضاد با دولت لیبرال دمکراتیک نیست، بلکه با خود سرمایه‌داری در تضاد است. سوسیالیست‌ها در اندیشۀ استقرار شیوۀ تولیدی به‌کلی متفاوت‌اند که برپایۀ «برابری واقعی» و «دمکراسی واقعی» استوار باشد.

به هرحال، بسیاری از چپ‌گرایان، در مواجهه با گرایش‌های فاشیستی موجود در جامعۀ سرمایه‌داری (شاید به دلیل سهولت) پیوستن به توافقی از نوع ‌هانا آرِنتی را پذیرفته‌اند. بدین سان، حتی برپایۀ تحلیل پیشروِ چپ، عوام‌گرایی به‌سان یورش آشفته و غیر منطقی بر نخبگان، بر پایۀ گرایش‌های ضد دمکراتیک و عوام‌گرایانه توصیف شده است. پذیرش این دیدگاه، نشانۀ عقب نشینی نمایان سیاسی و ایدئولوژیک، و واگذاری شرایط و روند منازعه، به‌سود حکومت لیبرال دمکراتیک است.

آندریا مامون (5) در تعریف روی‌کرد برتری‌طلبی راست افراطی زیر عنوان «عوام‌گرا»، و توضیح معضلات تحلیلی که این تعریف ایجاد می‌کند، در کتابش به نام نئوفاشیسم فراملی در فرانسه و ایتالیا می‌نویسد که «واژه‌‌های عوام‌گرایی و عوام‌گرایی ملی» را صاحب‌نظران لیبرال اروپایی، هم‌چون واژه‌هایی کهنه، در دهه‌‌های اخیر به منظور قرار دادن آن به جای فاشیسم و نئو فاشیسم، عرضه کردند. آنان این اقدام را به قصد «فراهم آوردن توجیهی سیاسی و دمکراتیک برای افراط‌گرایی جناح راست طرح‌ریزی کردند». علاوه بر این، مامون شرح داده است که روا شمردن چنین جنبش‌هایی به‌سان جنبش‌های عوام‌گرایانه، کمتر از اینکه به خود این جنبش‌ها مربوط باشد، به این فرض مربوط می‌شود که نهاد‌های لیبرال دمکراتیک اکنون آن قدر استوار هستند که بتوانند مانع تحقق امکان جانشینی نئوفاشیسم به جای خود شوند. در مقابل، این نیرو‌های نئوفاشیستی به‌گونه‌ای فزاینده نیرو‌هایی انعطاف‌پذیر به لحاظ سیاسی شناخته می‌شوند که می‌توانند نقشی بالقوه سودمند را در تثبیت جامعۀ سرمایه‌داری به‌عهده گیرند، و چپ‌گرایان را با شکست کامل روبه‌رو کنند. هم‌چنین، والتر لاکور، دانش‌مند علوم سیاسی گفته است که کاربرد واژۀ عوام‌گرا به‌هیچ مفهومی جز «ابهام بیش از اندازه» راه نمی برد و تشخیص چپ و راست بودن آن به تعریف مقوله‌‌های فرعی نیازمند است. او گفته است که این واژه، به‌ویژه در خصوص آن دسته از جنبش‌های جناح راست که اغلب در معرفی آن‌ها به‌کار می‌رود، گمراه کننده است. از این رو، لاکور ترجیح می‌دهد واژۀ «نئوفاشیسم» را در خصوص آن‌چه اغلب «افراط‌گرایی جناح راست»، «رادیکالیسم جناح راست»، «عوام‌گرایی افراط‌گرایانۀ جناح راست» و «عوام‌گرایی ملی» –یعنی همۀ واژه ‌هایی که خود او آن‌ها را برای نامیدن یک گرایش ویژۀ تاریخی سیاسی از نوع «فاشیستی»، به‌مفهوم گستردۀ واژه، «ناکافی» می‌یابد– به‌کارمی برد.

در وضعیت ایدئولوژیک این‌چنین پیچیده و پر ابهام، سپاس‌گزاری از صاحب‌نظرانی رادیکال، از جمله والتر دین بِردهام، جودیت باتلر، نوام چامسکی، خوان کُل، آنری ژیرو، پُل استریت و کُرنِل وست که نام‌گذاری پدیدار ترامپ تحت عنوان عوام‌گرایی را مردود می‌شمارند، و آن‌را جزئی از «گرایش نئوفاشیستی»، به مفهوم گستردۀ واژه می‌انگارند که در کشور‌های پیشرفتۀ سرمایه‌داری اختلال پدید می‌آورد، بسیاراهمیت دارد. این نکته نیز کم اهمیت نیست: موضوعی به اهمیت ادراک و واکنش گرایش چپ به جنبش اوج گیرندۀ نئوفاشیستی در اروپا و ایالات متحده، در شرایط ژرفش بحران اقتصادی و سیاسی، در معرض خطر قرارگرفته است.

پایگاه توده‌ای جنبش‌های سیاسی نوع فاشیستی در قشر‌های پایین دستی طبقۀ متوسط یا خرده بورژوازی قرار دارد و قشر‌های ممتاز طبقۀ کارگر را نیز در بر می‌گیرد. قشر‌های پایین دستی طبقۀ متوسط در ایالات متحده امروز، نزدیک به یک سوم جمعیت کشور را تشکیل می‌دهد. اعضای بارز آن، مدیران دون‌پایه، افراد نیمه متخصص، پیشه‌وران، سرکارگران، و کارگران فروشندۀ غیر خرده فروش هستند که درآمد خانوار‌هایشان، به طور معمول، 70 هزار دلار در سال است (18). ترامپ بیشترین حمایت را از این لایۀ اجتماعی و برخی از کارگران یقه آبی صنایع، به‌ویژه در ناحیه‌‌های روستایی، و نیز از مالکان کسب‌وکار‌‌های خرد و دلالان شرکت‌های دریافت کرد.

از این رو، قشر‌های پایین دستی طبقۀ متوسط را می‌توان، به تعبیر رایت میلز، «پس‌قراولان» جامعۀ سرمایه‌داری نامید. این طبقه، هنگام شکل‌گیری بحران، به‌طور معمول، صورت ایدئولوژی «رادیکال» خرده بوژوایی را به‌خود می‌گیرد که از دیدگاه‌‌های طبقۀ کارگر سنتی و نیز از دیدگاه‌‌های لیبرالی فاصله می‌گیرد: «سرمایه‌داران رفیق‌باز» (6) و نخبگان حکومتی را به باد انتقاد می‌گیرد؛ و هم‌زمان با شرکت‌های غول‌آسا و ابرثروت‌مندان در برابر اشخاصی که اغلب از نژاد‌های «متفاوت» اند، شامل رنگین پوستان کم درآمد، مهاجران و کارگران تهی‌دست متحد می‌شود. این بخش از جمعیت که ممتازتر از اکثریت طبقۀ کارگر (که به گونه‌ای فزاینده در وضعیتی ناپایدارتر از پیش قرار می‌گیرد)؛ اما از امنیت و ثروت طبقۀ متوسط محروم است، بخشی است که بیش از دیگر اقشار به ملی‌گرایی و نژاد پرستی تمایل دارد و خوا‌هات تجدید حیات ارزش‌ها و سنت‌های «گم‌شده» یا «ملی‌گرایی افراطی نوزایی شده» است. پروژۀ نئوفاشیستی، همچون فاشیسم کلاسیک پیشین، بر اتحاد اقشار پایین دستی طبقۀ متوسط با سرمایۀ مالی-انحصاری متکی است که سرانجام آن، پشت کردن به پایگاه مردمی جنبش است.

انقلاب قانونی

انعطاف‌پذیری بسیار زیاد مفهوم عوام‌گرایی در این حقیقت خودنمایی می‌کند که هیتلر و حزب نازی اغلب نمایندگان این پدیده نام می‌گیرند. فاشیسم کلاسیک فرماسیون پیچیدۀ سیاسی‌ای بود که به رغم خشونتی که در زمان پدید آمدنش داشت، اغلب آن را محصول «انقلاب قانونی» توصیف کرده‌اند. موسولینی در ایتالیا و هیتلر در آلمان در اندیشۀ انجام «انقلاب» سیاسی از درون و از طریق دستگاه دولت سرمایه‌داری، از راه نگه داشتن دست‌کم صورت ظاهری از قانون‌سالاری لازم برای تثبیت و رواسازی نظام نو بودند. به واقع، تصویر غالب فاشیسم، آن‌چنان که خود این جنبش نمایش‌گر آن بود، «سرمایه‌داری سازمان یافته» تحت حاکمیت «دولت کامل» و متمرکز، با طرز برخورد نژادپرستانه بر پایۀ اقتدار ملی بود.

در این سوگند به پیروی از قانون، در سال 1930، در محاکمۀ رایشز وِر در لایپ‌زیگ، هیتلر خطاب به دادگاه گفت: «قانون اساسی تنها صحنۀ جنگ، و نه هدف، را ترسیم کرده است. ما وارد نهاد‌های قانونی می‌شویم و بدین سان حزبمان را به‌صورت عامل تصمیم گیرنده در می‌آوریم. اما زمانی که ما از قدرت قانونی برخوردار شویم، دولت را به شکلی مناسب در خواهیم آورد». هیتلر، نه از راه لغو قانون اساسی (جمهوری) وایمار، بلکه بیش از آن به گونه‌ای که مورخ، کارل براخِر شرح داد، از راه «فرسودن و زدودن استحکام آن به‌روش‌های قانونی» به‌قدرت رسید. در نوامبر 1932 آشکار شد که حزب نازی نمی‌تواند از اکثریت پارلمانی برخوردار شود؛ اما هیتلر راهی دیگر را برای رسیدن به قدرت از طریق منصوب شدن به مقام صدر اعظمی یافت. / ادامه دارد…

پاورقی:

  1. ‍Populism
  2. Op-ed، به معنای نظر مخالف گروه تحریریۀ یک نشریه، که در همان نشریه منتشر می‌شود.
  3. Cas Maddle
  4. Cristobal Kaltwasser
  5. Andrea Mammone
  6. Crony Capitalism

صفحه قبل

صفحه بعد

علیرضا جباری

مطلب پیشنهادی:

صادرات داروی کانادا

ممنوعیت صادرات برخی اقلام دارویی کانادا

منع صادرات برخی داروها برای جلوگیری از کمبود آن‌ها در بازار کانادا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *