قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / جامعه / روایت‌های ‌درد از پایتخت: رحمت سنگ‌شکن؛ گزارش چهارم

روایت‌های ‌درد از پایتخت: رحمت سنگ‌شکن؛ گزارش چهارم

كارن تاج‌داری | اختصاصی مجله هفته از تهران

با هر پتکی که بر سنگ سخت می‌کوبید، بیشتر مطمئن می‌شد راه دیگری وجود ندارد. انگار قرن‌هاست با پتك بر سنگ می‌كوبد و راه دیگری نیست. هر چقدر فكر می‌كرد نمی‌توانست به یاد بیاورد پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگش دقیقا روزهایش را چطور می‌گذراند. انگار او هم قرن‌‌ها ‌بود كه با پتك بر سنگ می‌كوبید و راه دیگری نداشت. گویا این سردرگمی یكجورهایی ارثی بود. سرش در سال‌های ‌دور گیج می‌زد. رحمت چند لحظه پتك را در هوا نگاه داشت، به آسمان خیره شد. به جایی كه اغلب آدم‌ها آن را نمی‌بینند. با آرنج خاكی، عرق روی پیشانیش را پاك كرد. حساب كرد باید تا آخر روز، همه آن سنگ‌‌ها ‌را برای دیوار قصر لواسان آماده كند. خودش اسم آن عمارت عجیب و غریب نیمه کاره را، قصر طلایی گذاشته بود. مساحت قصر به حدود ده هزار متر مربع یا بیشتر می‌رسید.

رحمت هرازگاهی پنهانی از میان سنگ‌‌ها ‌به ارتفاع سقف‌‌ها ‌و ستون‌های ‌قصر خیره می‌شد، قصر سقفی مدور و پهنایی به اندازه تمام ساختمان‌های ‌محله‌ای داشت كه رحمت در آن زندگی می‌كرد. مهندس گفته بود اگر هر روز بتواند برای یک مترمربع دیوارهای قصر، سنگ آماده کند، 60 هزار تومان به او می‌دهد. رحمت حساب كرد 800 هزار تومان اجاره‌خانه، یك میلیون تومان خرج غذا، 650 هزار تومان پول مدرسه بچه‌ها…. حساب‌هایش به 4 میلیون و بیشتر رسید، ولی او با اینكه تمام روز را سنگ خرد می‌كرد حقوقش كمتر از یك میلیون و دویست هزار تومان بود. اعداد و ارقام در سرش می‌چرخیدند. تمام روز برای رحمت پر بود از این اعداد و ارقام و صدای پتک یا اره برقی که با آن سنگ‌‌ها ‌را می‌برید و گرد وخاکی که در هوا بلند می‌شد. در قصر اغلب نام او را نمی‌دانستند.

Aviron
Aviron

 

رحمت برای سر كارگر، كارگرها و مهندس فقط یك سنگ‌شكن بود. اغلب می‌گفتند کم حرف می‌زند، ولی رحمت هر روز حرف‌هایش را با همان صدای پتک و اره‌برقی می‌گفت. وقتی صدای پتک بلند می‌شد، رحمت با خودش حرف می‌زد، از سنگینی سنگ‌‌ها ‌و گرد و خاکی که به چشمش فرو می‌رفت، می‌گفت. از سرمای هوا كه گاهی از دست‌كش‌های ‌پلاستیكی پاره‌اش هم عبور می‌كردند و تا مغز استخوانش را می‌سوزاندند. از سركارگر كه گاهی حقوقش را تا سر ماه چند برج دیگر نمی‌داد و وقتی رحمت به التماس می‌افتاد یك مقدار از حقوقش را به عنوان مساعده به او می‌بخشید. رحمت با هر پتكی كه بر سنگ‌‌ها ‌می‌كوبید حرف می‌زد و این حرف‌ها را هیچكس نمی‌شنید. گاهی هم تصویر دخترش که تازه به دنیا آمده بود، جلوی چشمانش ظاهر می‌شد. دختری كه بدون اینكه به آینده‌اش فكر كند، به دنیا آمد. رحمت هر روز صبح ساعت چهار، از خواب بلند می‌شد و با مترو از دولت آباد به لواسان می‌آمد. دولت‌ آباد کنار بهشت زهرا بود. رحمت با زنش از لرستان به آنجا آمده بودند. در روستای خودشان کار نبود. زنش هر وقت دلش برای روستایشان تنگ می‌شد به بهشت زهرا می‌رفت و برای اموات فاتحه می‌خواند. ولی رحمت نمی‌توانست با آنها به بهشت‌زهرا برود چون هر روز سر كار می‌رفت. حتی جمعه‌ها. شبیه خبرنگارها. گاهی كه دلش می‌گرفت با زنش برنامه‌ریزی می‌كردند كه به مسافرت بروند. آخر همه مسافرت‌‌ها ‌هم برای هر دویشان روستایشان در لرستان بود.

روایت درد

ولی آنها سال‌هاست كه از خانه‌اشان در دولت آباد و بهشت‌زهرا جای دیگری نرفتند. خانه رحمت یك اتاقك سی متری در یك كوچه باریك با خانه‌های ‌فرسوده بود. تصویری كه شبیه غم‌انگیز‌ترین تصویر زندگیش همیشه همراهش بود و هر وقت كه به آقای مهندس نگاه می‌كرد ناخودآگاه مقابل چشمانش نقش می‌بست. درست شبیه چند روز پیش كه داشت به مهندس نگاه می‌كرد و می‌شنید که می‌گوید قرار است لوازم قصر را از برند‌های ‌معروف ایتالیا بیاورند. مهندس می‌گفت قرار است در قصر طلایی چند سالن مختص استخر آب گرم و سرد برای زمستان و تابستان، سالن آفتاب و سولاریوم، بدنسازی، باربی‌کیو، سینمای خانگی، زمین تنیس، زمین گلف،  اصطبل اسب، استخر شیشه‌ای با ویوی 360 درجه از لواسان، سالن غذاخوری به مساحت 400 متر مربع، سالن مخصوص حیوانات، مجسمه‌های ‌بزرگ سنگی عقاب، دیوارهای نقاشی شده به سبك رومی، فرانسوی و… بسازد. حرف‌هایی ‌هم می‌زد از روف گاردن، سیستم کنترل هوشمند از راه دور، سیستم صوتی مرکزی، سیستم جارو برقی مرکزی، باند هلوکوپتر، انرژی خورشیدی، ویوی رودخانه، سالن جیم و بیلیارد و… مهندس كه حرف می‌زد رحمت حس می‌كرد عقاب‌های ‌سنگی قصر و دیوارهای بلندش به سمتش هجوم آوردند. انگار قصر طلایی یك افسانه بود، ولی وجود داشت. مهندس در آخر حرف‌هایش از قیمت قصر كه به هزار میلیارد می‌رسید، گفت. بعد هم اضافه كرد بازدیدكنندگان حداقل باید برای بازدید پرینت حساب 100 میلیاردی ارائه كنند… رحمت ولی حرف‌های ‌مهندس را نمی‌فهمید. او فقط یادش آمد چند وقت است با اکرم زنش گوشت نخورده‌اند. پولشان نمی‌رسید. به همین سادگی… نزدیک ظهر بود. در رویاهایش زنش را دید که با دختر کوچکش در یک قصر طلایی شبیه همان‌های ‌که در حرف‌های ‌مهندس بود روی منقل کباب درست می‌كنند. صدای خنده زنش را می‌شنید و چهره شاد بچه‌هایش را… دلش می‌خواست دستش را دراز کند … پتک را محكم بلند کرد با قدرت بر سنگ کوبید. صدای پتک تمام فضا را پر كرد … اطرافیان رحمت می‌گفتند رحمت کم حرف می‌زند، ولی من صدایش را می‌شنیدم.

بیشتر بخوانید:

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

درکه

قتل‌ عامِ درختان کهن‌سال درکه‌، نفرین باغ‌ها و تهران دودگرفته | روایت‌های درد از پایتخت، گزارش دوم

اینجا همان درکه روزهای کودکی من است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *