قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / جامعه / حمام نمره، شماره 6 / روایت‌های درد از پایتخت، گزارش سوم
حمام نمره 6
عکس از کارن تاج‌داری

حمام نمره، شماره 6 / روایت‌های درد از پایتخت، گزارش سوم

كارن تاج‌داری / اختصاصی مجله هفته از تهران

روی پاهایش ایستاد. تمام تنش درد می‌كرد. درست از نوك پا تا انحنای گودی كمرش. درد شبیه مار تا كف دست‌هایش می‌پیچید و جلو می‌رفت. جای نیش‌های درد می‌سوخت. شمرد: یک، دو،… شاید هم سه، چهار و …چهار نفر را كیسه كشیده بود. نه انگار بیشتر بودند. بیشتر از چهار نفر… خوب فكر كرد. حواسش جمع نبود. مگر این درد لعنتی می‌گذاشت كه حواسش جمع باشد. با خودش گفت اگر چهار نفر بودند پس چرا همه دست‌‌هایم درد می‌کند. چهارنفر كه زیاد نیستند. روزهای جمعه كه شلوغ‌تر بود تا ده نفر را هم كیسه می‌كشید. پس چرا‌‌ نمی‌توانست پاهایش را تكان دهد. چرا جان در بدنش نبود. شاید وبایی شده، شاید هم شپش به جانش آمده است. درست همین دیروز بود كه اهالی محل می‌گفتند پسر عزت خانم شپش گرفته، ولی پسر عزت خانم در تهران زندگی می‌کرد. هر از گاهی به محله كارخانه می‌آمد و به مادرش سر می‌زد و می‌رفت. حالا هم كه مدت‌هاست نیامده، فكرش دیگر كار‌‌ نمی‌كرد. هر روز یك مریضی بسراغ اهالی محل می‌آمد. مردم به روی خودشان‌‌ نمی‌آوردند. خوش بودند. روزها مردها در كارخانه كار می‌كردند . زن‌ها هم به خانه‌داری مشغول می‌شدند. آلمانی‌ها 5 كارخانه در تهران ساخته بودند. یكی از آنها همین كارخانه شماره 5 محل بود كه همه مردهای محله در آن كار می‌كردند. كارخانه به همه اهالی خانه داده بود. آنهای كه كارمند بودند، در خانه‌های شمالی 72 متری ساكن بودند، ولی كارگرها خانه‌های 12 متری در جنوب محله داشتند كه آشپزخانه و حمامشان یكی بود.

Aviron
Aviron

غروب‌ها كه مردها از كارخانه تعطیل می‌شدند تمام كوچه را تخت چوبی می‌گذاشتند. زن‌ها روی تخت‌ها، سبزی پاك می‌كردند. صدای قل قل سماور در همه محله می‌پیچید. مردها تخمه می‌شكستند. می‌گفتند. می‌خندید. تمام محل شبیه یك خانواده بزرگ شیرین بود، ولی بلقیس مدام فكرهای بد سراغش می‌آمد. شاید به خاطر  همین یك وجب جا بود كه هر شب در آن می‌خوابید. به خاطر همین بوی مانده بخار حمام نمره شماره 6 …خانه بلقیس دلاك همین حمام نمره شماره 6 محله كارخانه بود. بلقیس شب‌ها دست و پاهایش را در حمام نمره كش می‌داد. از بس جایش تنگ بود . او هر شب فكر می‌كرد شاید روز بعد معجزه شود. ولی هر شب با همین واقعیت تلخ روبرو می‌شد كه جایش تنگ است. اوایل خیلی به شوهرش غر می‌زد. می‌رفت و خانه‌های مردم محل را می‌دید. بعد می‌آمد، غرها شروع می‌شد. چرا پروانه خانم پشتی دارد، ما نداریم. چرا خانم اسفندیاری خانه‌اش 12 متر است. چرا… گاهی كه می‌خواست شوهرش را بترساند می‌گفت می‌خواهد برود.  برود همه دنیارا ببیند. شوهرش او را به یك حالت عجیب نگاه می‌كرد. ولی او واقعا می‌رفت دنیا را می‌دید. هر روز در همان حمام نمره شماره 6. وقتی زن‌ها را كیسه می‌كشید. به خانه‌هایشان می‌رفت. می‌دید دیشب چه شامی خورده‌اند. چرا بچه‌ها‌یشان بازیگوشند، چرا چند روزه دلشان گرفته، چرا دیروز یك دفعه زدند زیر خنده، چرا… همه دنیای بلقیس همین حرف‌ها بود. مدتی بعد شوهرش مرد. دخترش عروس شد… بخت دخترش هم این بود كه بالای حمام نمره شماره 6 یك اتاقك بسازد و با شوهرش ساكن شود. بلقیس دیگر غر‌‌ نمی‌زد. می‌گویند زن‌ها از یك جایی به بعد وقتی دردهایشان زیاد شود، سكوت می‌كنند. بلقیس هم سكوت كرد… اكنون حدود 80 سال از آن روزها می‌گذرد… خانوم نیكویی روبروی آیینه ایستاد. آیینه كدر شده بود. همین صبح بود كه آیینه را شست. بوی پر منگنات خورد زیر دماغش. از لای رنگ‌های پریده و كهنه نگاه كرد. خودش را دید. دور چشم‌هایش به کبودی می‌زد. بلقیس را دید، ولی خودش را نشناخت… این روزها تصویر بلقیس بیش از هر تصویر دیگری جلوی چشمم می‌آمد. انگار بلقیس در یك قاب شیشه‌‌ای غبارگرفته مه آلود مانده بود و‌‌ نمی‌رفت. انگار هنوز چشمش دنبال خانه 72 متری او بود كه در انتهای خیابان شمالی محل ایستاده است. با آن سقف شیروانی آهنی پوسیده و دیوارهای ترك برداشته و پیچك طلایی كه در دور تا دور حیاط خانه را گرفته است. كارخانه شماره 5 از محل رفته است. جای آن دانشگاه آمده است.

حمام نمره 6
عکس از کارن تاج‌داری

دانشگاه اعلام‌كرده از نظر حقوقی تمام خانه‌های اهالی متعلق به آموزش و پرورش و نهایت دانشگاه است… او از لابلای اسباب و اثاثیه كهنه شوهرش سعی كرد برگه‌های حقوقی را پیدا كند كه كارخانه، هر ماه بابت تملك خانه‌ها از آنها پول می‌گرفت، ولی دادگاه بعد از دیدن برگه‌ها اعلام كرد این پول‌ها برای اجاره خانه‌ها بوده، نه تملك. او از دادگاه و مسایل حقوقی سر در‌‌ نمی‌آورد. به هر جایی زد. به هر كسی روی انداخت كه بگوید‌‌ نمی‌تواند همه خاطراتش را به دانشگاه بسپرد وبرود. بگوید پس حق آب و گل و آنهمه یادگاری‌ها و هویت محلی كه او و اهالی محله ساخته بودند چه می‌شود….  بالاخره قرار شد دانشگاه یك جایی برای اهالی پیدا كند و همه اهالی از محل بروند.. روزها كه از سقف شیروانی آهنی پوسیده رد كلاغ‌ها را می‌گرفت و به محل می‌رسید، تمام یادگاری‌های محل از جلوی چشمانش عبور می‌كردند. تخت‌های چوبی، صدای قل قل سماور، خنده‌های كوكب خانوم،‌درخت بیدی كه از قنات سر كوچه آب می‌خورد و… ولی از همه پررنگ‌تر تصویر بلقیس بود.  هیچكس‌‌ نمی‌دانست یك روز در محله كارخانه زنی به اسم بلقیس دلاك در حمام نمره شماره 6 زندگی می‌كرده است كه  به 4 متر هم‌‌ نمی‌رسید… كسی باورش‌‌ نمی‌شود. حمام این روزها به صورت مخروبه در آمده است. از سمت شرقی برج‌ها و ساختمان‌های بلند قد علم كردند و به زودی سقف شیروانی آهنی پوسیده خانه را می‌بلعند. این روزها دلش  عجیب می‌خواهد تكه‌‌ای از خانه را به بلقیس ببخشد. انگار تصویر اهالی روی آیینه حمام مخروبه نقش بسته است. 

بیشتر بخوانید:

گزارش اول: آخرین ساکن آخرین برج قلعه ارامنه؛ روایت‌های درد از پایتخت،

گزارش دوم: قتل‌ عامِ درختان کهن‌سال درکه‌، نفرین باغ‌ها و تهران دودگرفته | روایت‌های درد از پایتخت، 

                                                                             

نویسنده: هفته

هفته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *