قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان کوتاه؛ پیوندهای گسسته
داستان

داستان کوتاه؛ پیوندهای گسسته

جمیله هاشمی |

زینت زنی نبود که بتوان سرش کلاه گذاشت و فریب‌اش داد. گفته خودش؛ یک‌عمر در ارگان‌های دولتی و غیردولتی گذشتانده بود. مگر این‌که بالای زخم دلش دست می‌ماندی و نقطه‌ای ضعفش را برملا می‌کردی. او زن متفکر و باهوشی بود که ظاهر آراسته‌ای داشت. تیزهوش مانند عقاب، عمر تیر کرده و جهان درنوردیده و موشکاف.

غرق تفکر بود که یک‌بار قامت بلند علی چوکات در را پر نمود. به دیدن او گره به پیشانی انداخته گفت: راست گفته‌اند؛ که علف‌های هرزه و خشک زود آتش می‌گیرد. علی یکه خورد. نشود خاله از راز پنهان آن‌ها… وقت فکر کردن نیافت. جملات چرب و شیرین بر زبان آورد، کنار خاله نشست و با لبخند ساختگی و احتیاط کامل گفت:

Aviron
Aviron

 

خاله جان! ببخشی که دیر به خدمت رسیدم. خودات تازه به کانادا آمده‌ای و هنوز طعم بازی‌های خوش‌خط‌وخال مار زهردار خارج را نچشیده‌ای. خاله زینت آه کشید و با شماتت به خواهرزاده‌اش نگاه نمود. تن و بدن علی لرزید. زینت گفت:

گرگ هرقدر پیر شود، خیزهایش شکن پیدا نمی‌کند. جهان پر ازعجائب است و ما غرق در آن. ازهم‌پاشی خانواده‌های که بر پایه‌ای احساسات، خشت‌های سعادتشان را می‌گذارند، آسمان دل مرا بیشتر از همه مکدر می‌سازد. اینجا بیشتر از چهل فیصد زنان و مردان با استفاده از لاقیدی‌های مروج، آتش به کانون خانواده‌هایشان زده‌اند. علی تکان خورد:

مثلی که بو برده… زینت نگاه عمیقی به سروبالای علی کرد و افزود: بعید می‌دانم، کسانی که آب‌دست خودم را خورده باشند… بعد پشت چشم نازک نمود و گفت: ما هم سوار همین چرخ عظیم زندگی بوده‌ایم؛ بار بار زیر عرابه‌اش گیرکرده‌ایم و. سکوت دفعانی خاله که با خود محاسبه‌ای من و تو می‌کرد، به علی نیز فرصت داد تا از زیر دندان ملامت خاله بی‌ضرر به درشود. زینت زیرچشمی علی را می‌پائید و از نیرنگ‌های او آگاه بود.

علی برای رسیدن به مقصد خود تقلا می‌کرد و خاله، صدای خورد شدن استخوان‌های خودش را می‌شنید که زیر چرخش عرابه‌ای زمان، خورد شده بود. او علی را بهتر از خودش می‌شناخت. علی که در حدود سی‌ودو سال داشت. جوان رشید، بذله‌گو و احساساتی بود، ولی خودش این را نمی‌پذیرفت که عقده‌ای و اندک رنج هم‌بار آمده بود. او همیش از خمیر مو جدا می‌کرد و حرف خودش را می‌زد. زینت بدون توجه به موجودیت علی، با آه سوزناکی که پرده از روی تمام دردها و رنج‌هایش برمی‌داشت، گفت:

کلمه‌ای طلاق خیلی تکان‌دهنده است. کسی که میان آتش است سوزش را حس می‌کند. علی ناگزیر گفت: بلی خاله جان، در اینجا برای زن و اولاد از بینی بالاتر چیزی گفته نمی‌شود. گفته‌ای مردم عوام همین‌که؛ دیگ به کاسه بخورد، پای پلیس به میان کشانده می‌شود و تا بجنبی پلیس در زندگی‌ات چنان سرک می‌کشید که… خاله با دست اشاره سکوت داد:

بلی شنیده‌ام که مرد را چون پر کاهی، به بیرون از کانون خانواده‌اش پرتاب می‌نمایند که به ضم خودشان زن را زیر سایه‌ای حمایت دولت قرار دهند! دولت هم ناجوانی نکرده تمام ضروریات زنده‌گی زن را مهیا می‌سازد؛ اظهاراتش را درج دوسیه نموده و جیب وکلا را پر می‌نمایند. تا به خود آمدنی آشیانه‌ای باهمی به هوا شده و اوراق طلاق امضاء می‌گردد. همین‌طور نیست؟ علی جرئت سربالا کردن نداشت. زینت گفت:

خیر ببیند دولت که حداقل زن را زیر بال خودش می‌گیرد. ولی آخر هر پیش آمد زندگی شرایطی دارد، بچه‌بازی خو نیست. علی پشت چشمان آبی‌اش را کش‌دار باز کرد و گرفت: وکلا حرف‌ها را به شکل بوسه به پیغام به زن و شوهر می‌رساند که حوض خودش بی‌آب نماند. زینت مستقیم به چشمان علی زل زده گفت:

در غیر آن زن زیر شلاق‌های شوهرش باید فولادین شده و تاب بیاورد! و یا دهن دروازه‌ای دیگران دست زیر الاشه، نان شکمش را دربیاورد. این‌همه قبول، ولی کی و چی باعث آن خلأ می‌شود که…؟ کی مراد صیاد را برآورده می‌سازد که آب خِت کند و ماهی بگیرد؟ عاقبت‌اش مرد چون گداهای اجباری به دیدار اولاد خودش در خیابان‌ها، دهن دروازه‌ی مکاتب و یا پارک‌ها ساعت‌ها پرسه می‌زند تا به دیدار فرزندان خودش نائل شود، علی گفت: حتی اگر مادر نخواهد پدر بی‌پدر… زینت با حیرت طرف علی دیده گفت:

آیا خانواده‌ای که در همچو گردابی می‌افتد، به نوایی می‌رسد؟ علی که غضب در رنگ پوست‌اش تغیر وارد نموده بود، مأیوسانه پرسید:

به نظر شما، آغازگر کی می‌باشد؟ خاله که متوجه وضعیت ظاهری علی بود گفت: هردو… زن خواهان آزادی خود و مرد غلام حلقه‌به‌گوش خودخواهی‌های خودش است. هردو بی‌لگام بر اسب غرور خویش می‌تازند و سنگ‌اندازها سنگشان را می‌اندازند. اولاد که چتر بالای سرشان را ویران می‌بینند، همه‌چیز را تمام‌شده دانسته، راه فرار می‌جویند و بال پرواز می‌یابند. اگر دهن بازنمایی، واه به جانت… خاله که تأثر از سر و رویش می‌بارید، تمسخر نموده افزود:

درحالی‌که هرروز گلوها دریده می‌شود که: «انسان مخلوق اجتماعی است.» جالب‌تر این‌که هیچ‌کس نمی‌گوید؛ دوغ من تُرش است. علی که از کنایه‌های خاله بو برده بود، کنارش نشست، چایی داغ برایش ریخت و گفت:

همه‌اش گپ است گپ. معلوم دار که زندگی جهنمی دارند، ولی چی باید کرد؟ زینت دستکول دستی‌اش را بازنموده تا بلیتی زیر زبانش گذاشت. بعد زیرکانه عقب پرده‌ای مفشن اتاق را نگاه کرد که علی متوجه نشود. به تلخی گفت:

ای‌کاش یکی از دو طرف به نوایی برسند. تازنده‌اند باید جور روزهای باهم بودن را بکشند. بخصوص که ثمره‌ای اشتباهاتشان شاهد عینی باشند. بزرگ کردن اولاد به‌تنهایی، پیش بردن بار سنگین زندگی به بدون مددکار و از همه مهم‌تر امیال و خواهشات نفسانی که نیاز هر زنده جانی است، به من‌من کردن‌های دو فرد عاقل خلاصه می‌شود. آن‌وقت است که زنان با حس حقارت و تنهایی به سرمی برند واردان با درون خالی شخصیتی. هر دو از دید مردم ‌گریز دارند و در خلائی گودال عمیقی که خود درست کرده‌اند؛ می‌افتند. سکوت بین خاله و خواهرزاده بار دیگر پرده انداخت که هردو به گذشته‌هایشان برگردند. افکار خاله دل فضا را شگافت؛ بر بحرها، دشت و صحرا و کوه و برزن را طی نمود و به گذشته‌ای خودش رفت.

مادر سهراب! پدرات مریض است برو و چند صباحی خدمت‌اش را بکن. زینت حیرت‌زده به شوهر نگاه کرد: تو که یک‌شب مرا اجازه نمی‌دادی، چطور شد که… شوهر در حالت سربه‌زیری، ازدهنش پرید:

پس از کدام طریق، از شر تو خلاص شوم؟! به‌زودی رنگ بدل نموده خندید و گفت:

شوخی کردم، پدرات است، حق دارد. زینت متعجب‌تر نگاهش کرد، یعنی چی، خودش سفر می‌رود و.

زینت لب‌های نازک و خوش‌ترکیب‌اش را غنچه نمود و قطرات اشک چشمانش جرئت پائین ریختن پیدا کرد. فقط گفت: نگو که مرد که هدف داشت.

علی هنوز با خودش کلنجار می‌رفت. زینت با آهی جگرخراشی سکوت را شکست و گفت:

سال‌ها پیش دختر همسایه‌ای در به دیوار ما، باوجود کوشش‌های بسیار والدین و وساطت بزرگان قوم طلاق گرفت و پسانها دست به خودکشی زد. درحالی‌که به شوهرش که یک کارگر ساده بود، گفته بود:

«همین‌که از تو خلاص شوم، با شاهزاده‌ای پاریس ازدواج خواهم کرد!» من همان وقت هم به دختر گفته بودم: حرمت تو شکست. شکستن بی‌صدا و غیرقابل‌ترمیم…

در خلقت آدمی زاد حکمت عجیبی نهفته است. زن و مرد که لازم و ملزوم یکدیگرند کمبود هریکشان لنگه‌ای باهم زیستن را ناقص می‌سازد. دختر همسایه با غرور گفته بود: «حقوق زن وارد مساوی است.» با مساوات آن زمان تاب نیاورد. من که خود شدت زخم آن‌چنانی را چشیده بودم، به او گفته بودم:

زن و مرد با تفاوت‌های جسمی، عاطفی و ساختاری آفریده‌شده‌اند و از یک جنس انسانی به‌طور مساوی خلق‌شده‌اند، ولی، موازی بودن‌اشان گاه‌گاهی قافله‌ای زندگی را به بن‌بست‌های مواجه می‌سازد تا بپذیرند، همراه با مساوی بودن، متفاوت هم هستند.

من هم مثل شما، شکستنم را که صدای دل‌خراش داشت نمی‌پذیرفتم. هوای دیگری داشتم. علی میان حرفش دویده گفت:

ولی دنیای امروز این حرف شمارا رد می‌کند. می‌گویند: زن وارد مساوی‌اند و حقوق مساوی هم دارند وبید هم مساوی عمل کنند. زینت گفت:

بلی، دونیمی از سیبی‌اند که به‌تنهایی دوام نمی‌آورند. دیده باشی که طبیعت خلاف عقربه‌ای ساعت حرکت کند؟ چشم‌پوشی از واقعیت، خود نارسایی فکری است. باید واقعیت را عریان گفت و پذیرفت. اگر طبیعت خلاف روالش حرکت می‌کرد؛ مردان نیز باید مولودی را به دنیا می‌آوردند و یا زنان خلاف آن را… فقط عدم شناخت خودی، خودخواهی‌های بی‌جا و من‌من گفتن‌ها باعث کشمکش می‌شود. با تأسف مرد با غرور و فرمان دادن غیرمسئولانه توسن می‌راند و در فرمانروایی خویش فراتر از حقش می‌تازد و زن نیز موازی با وی سوار اسپ تیز پاتر شده، می‌تازد و با توقعات بیش‌ازحد، یکه‌تازی می‌نماید تا… زینت زیر زبانش گفت:

ای‌کاش من هم می‌فهمیدم که… علی تلاش داشت خودش را در لفافه‌ای الفاظ پنهان کند. خاله در تفکر دورودرازی فرورفته و آهسته با خودش حرف می‌زد:

همه باید بدانند که راه کجاست و چاه کدام است. شوهر من هم می‌دانست که من از طلاق بیزار بودم. همان بود که… علی پرسید: خاله جان! نباید منکر آن شد که محیط تأثیر خودش را دارد.

زینت گفت: بلی. مگر نه به آن شوری شور و نه این بی‌نمکی. ما هم زاده‌ای محیطی بودیم که وجب‌به‌وجب اماجی از درد، شکنجه، بی‌حرمتی و عدالت کشی بود. هر یک ما یک به‌طوری مسموم ای گذشته‌ای خویش هستیم. مگر حاکم عقل مرده که به مسند قضاوتش رو بی آوریم؟ بعد، سرسری افزود:

بلی راست میگی…همان نارسایی‌ها باعث عقده‌های روانی و سرکوفتی‌های شدید روحی ما شده که حتی نمی‌گذارد حرف راست را بشنویم. همه قبول، مگر جبرانش به کدام قیمت… با تصور ناقص رهایی؟ زیر بار نرفتن؟ به نظر تو، کسی که خودکشی می‌نماید، کی را نجات می‌دهد؟! علی که به چشمان از حدقه برآمده و سرزنش‌آمیز خاله تاباش را از دست می‌داد، سرش را پائین انداخت. خاله ناخواسته گفت:

بعد از مرگ سهراب کلاً امیدم را از دست دادم، نمی‌دانستم آن‌همه دارایی که از پدر برایم ارث رسیده بود به نام کی کنم. علی که به نقطه‌ای عطف خود رسیده بود، با چاپلوسی گفت:

خاله جان! شما بعد از فوت والدین ما خوب‌ترین خدمات را برای ما کرده‌اید. مرگ سهراب خدابیامرز واقعاً ازهم‌پاشی همه‌ای ما شد. ولی، گفته مردم در حمام درائی وبی عرق برآیی…» ما مثل همه شکار نافهمی‌های خود شده‌ایم و زود تسلیم محیط نو گردیدیم. خاله زینت درحالی‌که شقیقه‌هایش را فشار می‌داد، فریاد گونه گفت:

بلی. این هم یک توجهی دیگر… شوهر من هم همین توجهی‌ات را سپر کارهای خود ساخت. صبور دکتر نظامی بود، گاهی در سفر و زمانی در حضر. آخرین سفرش که به قندهار بود، گلیم سعادت مرا از زیر پایم کشید. سهراب در بغل بود که از سفر برگشت؛ کاسه راسته‌اش سرچپه بود. خلق‌تنگ، بهانه‌جو و تیر بر کمان آماده… قسم می‌خورم که خیلی تحملش کردم و آه نکشیدم. مگراو کارش را کرد.

وقتی از بی‌غیرتی تو وحینا خبرشدم، خونم به جوش آمد. زخم‌های گذشته‌ام اوت کرد و ستون باورهایم چنان سست شد و لرزید که… زنگ در به صدا درآمد و زنیت پرسید:

من که منتظر کس نبودم. علی بدون این‌که چیزی بگوید، ازنایش برخاست و طرف دررفت. زینت که مدام نگران پشت پرده‌ای سالان بود، گفت: حینا! بیا بیرون. حینا به‌سرعت وارد اتاق‌خواب خاله شد. خاله زیر زبان می‌گفت:

ای‌کاش ثمره ازدواج نامیمون این‌ها اولاد نازنینی که حتی زبان مادری‌شان را نمی‌دانند، نمی‌بود. مژه‌های بلند و چشمان بزرگ خوش‌ترکیب آن‌ها را ترس و دلهرهءعجیبی پوشانده که می‌دانند؛ در معرض خطراند. بیچاره‌ها بدخو، بهانه‌گیر، بی‌اعتماد و به همه‌چیز و همه‌کس شک براند.

غم بزرگی به دل زینت هجوم آورد، باورش نمی‌شد که حینا مثل زنان دیگر با علی برخورد کرده باشد، فقط یک لقب به آن‌ها می‌داد، مطلقه.

و اما، وقتی با چهره رنگ‌پریده و خیلی افسرده حینا مواجه می‌شد. به یاد روزهای تلخ و سنگینی که شانه‌های خودش را خم کرده بود می‌افتاد. زن تنها و زیر بار طعن و لعن و کوله‌بار سنگین لفظ و برداشت اجتماعی… یادش آمد که بعد از خودکشی دختر مطلقه‌ای همسایه‌ای در به پهلوی‌شان او نیز مرگ را هوس کرده بود.

حینا گیلاس چای سبز و گرم را به دست خاله زینت داده گفت: حرف‌های پرشاخ و برگ علی خیلی اذیتم کرد. نمی‌دانم، شاید من هم زیاده رویی کرده باشم ولی او… زینت میان حرفش دویده گفت:

جان خاله! بیش‌ازحد احساسات به خرج داده‌اید. از قدیم گفته‌اند؛ جنگ زن و شوهر مانند غسل سگ و پشک است؛ هرقدر تر شوند با یک تکان تمام آب از تنشان می‌ریزد. تو هم نباید، پشت آب‌رفته بیل برمی‌داشتی. حالا دوباره از سر تقصیر هم دیگر بگذرید و به این اطفال معصوم که به هر دوی‌تان اشد ضرورت دارند، دل بسوزانید؟ حینا که کامش تلخ بود و تنهائی حوصله‌اش را گرفته بود گفت: فکر نمی‌کنم، علی دوست‌دخترش را رها نماید و متوجه نشدی اینجا دیدنش آمده بود؟ زینت با باورمندی کامل به حینا اطمینان داده گفت:

حرف و تصامیم مردان پشت منظر ندارد. فقط هنگام خشم جوش می‌آورند و. وقتی صبور زنده بیوه رهایم کرد، ذره‌ذره بی‌حرمتی‌هایش بدنم را می‌درید ولی او که می‌دید گویی هیچ حادثه‌ای رخ نداده بود. حینا پوزخندی زده گفت: چی فرق می‌کند؟ با طفل کوچک رهایت کرد و به‌شرط زن دیگر: «یا من یا زنت» احترام نمود و تو را…

راست می‌گویی، مردان خنجر می‌زنند، پانسمان و تحمل دردش با زنان… خاله جان، من هم متوجه اشتباهات خود شده‌ام، ولی علی بسیار زیاده‌روی کرد و باز چقدر پررو، کینه دل و مغرور هم است. خاله زینت دلجویانِ گفت: هرکس انعکاس‌دهنده‌ای تربیت و طبیعت خویش است. لطفاً تو گذشت کن و طولانی‌اش نساز.

علی جان! من در مورد پیوند دوباره‌ای تو و حینا فکرهای کرده‌ام. علی زبان به شکایت گشود: حینا مرا یک‌بار توسط پولیس بیرون انداخته دیگر نمی‌توانم بر او اعتماد داشته باشم. زینت به‌شتاب گفت:

علی بچیم، مار هرقدر کج برود، در خانه‌ای خود راست می‌رود. سعی نکن که سر من کلاه بگذاری. تو هم بیکار ننشسته‌ای. روح وطن او را زخم زدی و برای خود رفیقه هم‌دست و پا کردی… من آن گرگ باران‌دیده هستم که می‌فهمم که کدام ابر آبستن باران است. باز ما و شما گپ‌های خود را زده‌ایم. نمی‌خواهم دیالوگ تکراری بشنوم. طلاق پیامدهای خیلی مخرب و ناگوار دارد. تصور کن؛ هرگاه شما تصمیم به ازدواج مجدد بگیرید، سرنوشت دختر و پسر معصومتان به کجا می‌انجامد؟ از پدر اندر یا مادر اندر که هیچ رابطه خونی با آن‌ها نمی‌داشته باشند چه توقعی دارید؟ ما شاهد میلیون‌ها حادثه‌ای هستیم که یوسف وار به چاه افگنده شده و حتی تاریخ بشر از چاه انداختن‌ها چشم دیدهای تلخ‌تر و بدتری هم در سینه دارد. علی با قیافه‌ای درهم‌وبرهم زهرخندی زده گفت:

خاله جان! بدون این گپ‌ها، دختر و پسرم بعد از سیزده‌سالگی خودمختار می‌شوند؛ یعنی مقصدم این است که هریک به دنیا خود غرق می‌شود. خاله زینت که وخامت موضوع را درک می‌کرد، آه کشیده گفت:

انداختن آن‌ها در جنگل زندگی آن‌هم در سن خورد، توقع دارید، دست غیبی بیرون آید و کاری بکند؟ علی بار دیگر با تمسخر گفت:

هرچی فکرمی کنید بکنید، اینجا همین‌طوراست. هرکس پی سرنوشت خود می‌رود. زینت آهی طولانی کشیده گفت:

احوال دل غم‌زده را غم‌زده داند. سال‌هاست بار توهین توبیخ و هزاران سرکوفت دیگر شانه‌های مرا زله ساخته است، تکرار اشتباه گناه است.

صبور در قندهار عاشق چشم و ابرویی زنی شد که برای گرفتن‌اش شرط مانده بود. شما مردها را خدا بهتر می‌شناسد، عادت دارید که شکار را به هر نیرنگی شده به دست آرید، بعد از سیر شدن به بسیار سادگی دورش اندازید. شلگی صبور و خواست گاری تو از حینا مثل دیروز یادم است. باور می‌کنی، یاد اوراق طلاق تنم را می‌لرزاند. برای هیچ‌کدامتان رو نمی‌گذارد. سخت است. تا سر آدم به سنگ نخورد از کوه و سنگلاخ نمی‌ترسد. علی که رنگش پریده بود و تأثر از سر رویش می‌بارید. پرسید:

بالاخره با آن زن ازدواج کرد و یا… بلی. ازدواج کرد و بعد از شش ماه زن از شاخ او پریده پرشاخ رئیس ستره محکه نشست و صبور را چون پر کاهی از زندگی‌اش بیرون انداخت. صبور با دست‌خالی از قندهار برگشت. از من خواست که حلاله کنیم. علی متعجب شده خودش را به چوکی جابه‌جا نمود و پرسید:

عجیب است. حلاله چیست؟ در وطن ما خو رواج نبود. زینت که رنگ به رخ نداشت و دست‌هایش را به هم می‌مالید، آه طولانی کشیده گفت: همین‌که اسلام طلاق را یکی از اوامر مردود دانسته، جبرانش هم آسان نیست. پس منظر سخت‌تر و دردناک‌تر دارد. خدا شرط مانده، هرگاه زنتان را طلاق به این دادید و پیشمان شده می‌خواهد دوباره برگردید، روا نیست. باید زن به مرد دیگری ازدواج نموده با وی هم‌بستر شود. بعدازآن که او شوهر دومی زن را طلاق داد، می‌توانید برگردید و دوباره با او ازدواج نمایید. علی که کاملاً شوکه شده بود پرسید:

خاله جان! میان من وحینا باید… زینت گره به پیشانی زده گفتم؛ طلاق به این…

شدت طوفان در و پنجره را محکم به هم می‌زد و تعمیر تکان می‌خورد. علی از جایش برخاست. پنجره‌ها را بست بخاری را چک کرد. صدای زنگ تیلفون چرت زینت را نیز مختل نمود. علی به‌شتاب گوشی را برداشت، پاهایش سستی کرد و بر زمین نشست. زینت وارخطا شده پرسید:

کی بود…چه گپ شده… لطفاً… علی با صدای آرام گفت: اکسیدن. چی اکسیدنی؟ وای خدایا… حینا و اولاد زنده هستند. یا؟ نمی‌دانم. زینت که خیلی دست‌پاچه شده بود. به گریه شد، میان هق‌هق گریه گفت:

زود شو که برویم و از نزدیک احوالشان را بگیریم. وقتی به محل حادثه رسیدند؛ تراکتور یک‌یک جنازه‌ها را از بین آب بیرون می‌کشید. علی درحالی‌که رنگ به رخ نداشت، ناله‌کنان می‌گفت:

ای‌کاش آن‌ها را تنها نمی‌گذاشتم. زینت با نگاه غضب‌آلود و سرزنش‌آمیز طرف‌اش می‌دید و هیچی نمی‌گفت.

مادر سهراب! پدرات مریض است برو و چند صباحی خدمت‌اش را بکن. زینت حیرت‌زده به شوهر نگاه کرد: تو که یک‌شب مرا اجازه نمی‌دادی، چطور شد که… شوهر در حالت سربه‌زیری، ازدهنش پرید:

پس از کدام طریق، از شر تو خلاص شوم؟! به‌زودی رنگ بدل نموده خندید و گفت:

شوخی کردم، پدرات است، حق دارد. زینت متعجب‌تر نگاهش کرد، یعنی چی، خودش سفر می‌رود و.

زینت لب‌های نازک و خوش‌ترکیب‌اش را غنچه نمود و قطرات اشک چشمانش جرئت پائین ریختن پیدا کرد. فقط گفت: نگو که مرد که هدف داشت.

علی هنوز با خودش کلنجار می‌رفت. زینت با آهی جگرخراشی سکوت را شکست و گفت:

سال‌ها پیش دختر همسایه‌ای در به دیوار ما، باوجود کوشش‌های بسیار والدین و وساطت بزرگان قوم طلاق گرفت و پسانها دست به خودکشی زد. درحالی‌که به شوهرش که یک کارگر ساده بود، گفته بود:

«همین‌که از تو خلاص شوم، با شاهزاده‌ای پاریس ازدواج خواهم کرد!» من همان وقت هم به دختر گفته بودم: حرمت تو شکست. شکستن بی‌صدا و غیرقابل‌ترمیم…

در خلقت آدمی زاد حکمت عجیبی نهفته است. زن و مرد که لازم و ملزوم یکدیگرند کمبود هریکشان لنگه‌ای باهم زیستن را ناقص می‌سازد. دختر همسایه با غرور گفته بود: «حقوق زن وارد مساوی است.» با مساوات آن زمان تاب نیاورد. من که خود شدت زخم آن‌چنانی را چشیده بودم، به او گفته بودم:

زن و مرد با تفاوت‌های جسمی، عاطفی و ساختاری آفریده‌شده‌اند و از یک جنس انسانی به‌طور مساوی خلق‌شده‌اند، ولی، موازی بودن‌اشان گاه‌گاهی قافله‌ای زندگی را به بن‌بست‌های مواجه می‌سازد تا بپذیرند، همراه با مساوی بودن، متفاوت هم هستند.

من هم مثل شما، شکستنم را که صدای دل‌خراش داشت نمی‌پذیرفتم. هوای دیگری داشتم. علی میان حرفش دویده گفت:

ولی دنیای امروز این حرف شمارا رد می‌کند. می‌گویند: زن وارد مساوی‌اند و حقوق مساوی هم دارند وبید هم مساوی عمل کنند. زینت گفت:

بلی، دونیمی از سیبی‌اند که به‌تنهایی دوام نمی‌آورند. دیده باشی که طبیعت خلاف عقربه‌ای ساعت حرکت کند؟ چشم‌پوشی از واقعیت، خود نارسایی فکری است. باید واقعیت را عریان گفت و پذیرفت. اگر طبیعت خلاف روالش حرکت می‌کرد؛ مردان نیز باید مولودی را به دنیا می‌آوردند و یا زنان خلاف آن را… فقط عدم شناخت خودی، خودخواهی‌های بی‌جا و من‌من گفتن‌ها باعث کشمکش می‌شود. با تأسف مرد با غرور و فرمان دادن غیرمسئولانه توسن می‌راند و در فرمانروایی خویش فراتر از حقش می‌تازد و زن نیز موازی با وی سوار اسپ تیز پاتر شده، می‌تازد و با توقعات بیش‌ازحد، یکه‌تازی می‌نماید تا… زینت زیر زبانش گفت:

ای‌کاش من هم می‌فهمیدم که… علی تلاش داشت خودش را در لفافه‌ای الفاظ پنهان کند. خاله در تفکر دورودرازی فرورفته و آهسته با خودش حرف می‌زد:

همه باید بدانند که راه کجاست و چاه کدام است. شوهر من هم می‌دانست که من از طلاق بیزار بودم. همان بود که… علی پرسید: خاله جان! نباید منکر آن شد که محیط تأثیر خودش را دارد.

زینت گفت: بلی. مگر نه به آن شوری شور و نه این بی‌نمکی. ما هم زاده‌ای محیطی بودیم که وجب‌به‌وجب اماجی از درد، شکنجه، بی‌حرمتی و عدالت کشی بود. هر یک ما یک به‌طوری مسموم ای گذشته‌ای خویش هستیم. مگر حاکم عقل مرده که به مسند قضاوتش رو بی آوریم؟ بعد، سرسری افزود:

بلی راست میگی…همان نارسایی‌ها باعث عقده‌های روانی و سرکوفتی‌های شدید روحی ما شده که حتی نمی‌گذارد حرف راست را بشنویم. همه قبول، مگر جبرانش به کدام قیمت… با تصور ناقص رهایی؟ زیر بار نرفتن؟ به نظر تو، کسی که خودکشی می‌نماید، کی را نجات می‌دهد؟! علی که به چشمان از حدقه برآمده و سرزنش‌آمیز خاله تاباش را از دست می‌داد، سرش را پائین انداخت. خاله ناخواسته گفت:

بعد از مرگ سهراب کلاً امیدم را از دست دادم، نمی‌دانستم آن‌همه دارایی که از پدر برایم ارث رسیده بود به نام کی کنم. علی که به نقطه‌ای عطف خود رسیده بود، با چاپلوسی گفت:

خاله جان! شما بعد از فوت والدین ما خوب‌ترین خدمات را برای ما کرده‌اید. مرگ سهراب خدابیامرز واقعاً ازهم‌پاشی همه‌ای ما شد. ولی، گفته مردم در حمام درائی وبی عرق برآیی…» ما مثل همه شکار نافهمی‌های خود شده‌ایم و زود تسلیم محیط نو گردیدیم. خاله زینت درحالی‌که شقیقه‌هایش را فشار می‌داد، فریاد گونه گفت:

بلی. این هم یک توجهی دیگر… شوهر من هم همین توجهی‌ات را سپر کارهای خود ساخت. صبور دکتر نظامی بود، گاهی در سفر و زمانی در حضر. آخرین سفرش که به قندهار بود، گلیم سعادت مرا از زیر پایم کشید. سهراب در بغل بود که از سفر برگشت؛ کاسه راسته‌اش سرچپه بود. خلق‌تنگ، بهانه‌جو و تیر بر کمان آماده… قسم می‌خورم که خیلی تحملش کردم و آه نکشیدم. مگراو کارش را کرد.

وقتی از بی‌غیرتی تو وحینا خبرشدم، خونم به جوش آمد. زخم‌های گذشته‌ام اوت کرد و ستون باورهایم چنان سست شد و لرزید که… زنگ در به صدا درآمد و زنیت پرسید:

من که منتظر کس نبودم. علی بدون این‌که چیزی بگوید، ازنایش برخاست و طرف دررفت. زینت که مدام نگران پشت پرده‌ای سالان بود، گفت: حینا! بیا بیرون. حینا به‌سرعت وارد اتاق‌خواب خاله شد. خاله زیر زبان می‌گفت:

ای‌کاش ثمره ازدواج نامیمون این‌ها اولاد نازنینی که حتی زبان مادری‌شان را نمی‌دانند، نمی‌بود. مژه‌های بلند و چشمان بزرگ خوش‌ترکیب آن‌ها را ترس و دلهرهءعجیبی پوشانده که می‌دانند؛ در معرض خطراند. بیچاره‌ها بدخو، بهانه‌گیر، بی‌اعتماد و به همه‌چیز و همه‌کس شک براند.

غم بزرگی به دل زینت هجوم آورد، باورش نمی‌شد که حینا مثل زنان دیگر با علی برخورد کرده باشد، فقط یک لقب به آن‌ها می‌داد، مطلقه.

و اما، وقتی با چهره رنگ‌پریده و خیلی افسرده حینا مواجه می‌شد. به یاد روزهای تلخ و سنگینی که شانه‌های خودش را خم کرده بود می‌افتاد. زن تنها و زیر بار طعن و لعن و کوله‌بار سنگین لفظ و برداشت اجتماعی… یادش آمد که بعد از خودکشی دختر مطلقه‌ای همسایه‌ای در به پهلوی‌شان او نیز مرگ را هوس کرده بود.

حینا گیلاس چای سبز و گرم را به دست خاله زینت داده گفت: حرف‌های پرشاخ و برگ علی خیلی اذیتم کرد. نمی‌دانم، شاید من هم زیاده رویی کرده باشم ولی او… زینت میان حرفش دویده گفت:

جان خاله! بیش‌ازحد احساسات به خرج داده‌اید. از قدیم گفته‌اند؛ جنگ زن و شوهر مانند غسل سگ و پشک است؛ هرقدر تر شوند با یک تکان تمام آب از تنشان می‌ریزد. تو هم نباید، پشت آب‌رفته بیل برمی‌داشتی. حالا دوباره از سر تقصیر هم دیگر بگذرید و به این اطفال معصوم که به هر دوی‌تان اشد ضرورت دارند، دل بسوزانید؟ حینا که کامش تلخ بود و تنهائی حوصله‌اش را گرفته بود گفت: فکر نمی‌کنم، علی دوست‌دخترش را رها نماید و متوجه نشدی اینجا دیدنش آمده بود؟ زینت با باورمندی کامل به حینا اطمینان داده گفت:

حرف و تصامیم مردان پشت منظر ندارد. فقط هنگام خشم جوش می‌آورند و. وقتی صبور زنده بیوه رهایم کرد، ذره‌ذره بی‌حرمتی‌هایش بدنم را می‌درید ولی او که می‌دید گویی هیچ حادثه‌ای رخ نداده بود. حینا پوزخندی زده گفت: چی فرق می‌کند؟ با طفل کوچک رهایت کرد و به‌شرط زن دیگر: «یا من یا زنت» احترام نمود و تو را…

راست می‌گویی، مردان خنجر می‌زنند، پانسمان و تحمل دردش با زنان… خاله جان، من هم متوجه اشتباهات خود شده‌ام، ولی علی بسیار زیاده‌روی کرد و باز چقدر پررو، کینه دل و مغرور هم است. خاله زینت دلجویانِ گفت: هرکس انعکاس‌دهنده‌ای تربیت و طبیعت خویش است. لطفاً تو گذشت کن و طولانی‌اش نساز.

علی جان! من در مورد پیوند دوباره‌ای تو و حینا فکرهای کرده‌ام. علی زبان به شکایت گشود: حینا مرا یک‌بار توسط پولیس بیرون انداخته دیگر نمی‌توانم بر او اعتماد داشته باشم. زینت به‌شتاب گفت:

علی بچیم، مار هرقدر کج برود، در خانه‌ای خود راست می‌رود. سعی نکن که سر من کلاه بگذاری. تو هم بیکار ننشسته‌ای. روح وطن او را زخم زدی و برای خود رفیقه هم‌دست و پا کردی… من آن گرگ باران‌دیده هستم که می‌فهمم که کدام ابر آبستن باران است. باز ما و شما گپ‌های خود را زده‌ایم. نمی‌خواهم دیالوگ تکراری بشنوم. طلاق پیامدهای خیلی مخرب و ناگوار دارد. تصور کن؛ هرگاه شما تصمیم به ازدواج مجدد بگیرید، سرنوشت دختر و پسر معصومتان به کجا می‌انجامد؟ از پدر اندر یا مادر اندر که هیچ رابطه خونی با آن‌ها نمی‌داشته باشند چه توقعی دارید؟ ما شاهد میلیون‌ها حادثه‌ای هستیم که یوسف وار به چاه افگنده شده و حتی تاریخ بشر از چاه انداختن‌ها چشم دیدهای تلخ‌تر و بدتری هم در سینه دارد. علی با قیافه‌ای درهم‌وبرهم زهرخندی زده گفت:

خاله جان! بدون این گپ‌ها، دختر و پسرم بعد از سیزده‌سالگی خودمختار می‌شوند؛ یعنی مقصدم این است که هریک به دنیا خود غرق می‌شود. خاله زینت که وخامت موضوع را درک می‌کرد، آه کشیده گفت:

انداختن آن‌ها در جنگل زندگی آن‌هم در سن خورد، توقع دارید، دست غیبی بیرون آید و کاری بکند؟ علی بار دیگر با تمسخر گفت:

هرچی فکرمی کنید بکنید، اینجا همین‌طوراست. هرکس پی سرنوشت خود می‌رود. زینت آهی طولانی کشیده گفت:

احوال دل غم‌زده را غم‌زده داند. سال‌هاست بار توهین توبیخ و هزاران سرکوفت دیگر شانه‌های مرا زله ساخته است، تکرار اشتباه گناه است.

صبور در قندهار عاشق چشم و ابرویی زنی شد که برای گرفتن‌اش شرط مانده بود. شما مردها را خدا بهتر می‌شناسد، عادت دارید که شکار را به هر نیرنگی شده به دست آرید، بعد از سیر شدن به بسیار سادگی دورش اندازید. شلگی صبور و خواست گاری تو از حینا مثل دیروز یادم است. باور می‌کنی، یاد اوراق طلاق تنم را می‌لرزاند. برای هیچ‌کدامتان رو نمی‌گذارد. سخت است. تا سر آدم به سنگ نخورد از کوه و سنگلاخ نمی‌ترسد. علی که رنگش پریده بود و تأثر از سر رویش می‌بارید. پرسید:

بالاخره با آن زن ازدواج کرد و یا… بلی. ازدواج کرد و بعد از شش ماه زن از شاخ او پریده پرشاخ رئیس ستره محکه نشست و صبور را چون پر کاهی از زندگی‌اش بیرون انداخت. صبور با دست‌خالی از قندهار برگشت. از من خواست که حلاله کنیم. علی متعجب شده خودش را به چوکی جابه‌جا نمود و پرسید:

عجیب است. حلاله چیست؟ در وطن ما خو رواج نبود. زینت که رنگ به رخ نداشت و دست‌هایش را به هم می‌مالید، آه طولانی کشیده گفت: همین‌که اسلام طلاق را یکی از اوامر مردود دانسته، جبرانش هم آسان نیست. پس منظر سخت‌تر و دردناک‌تر دارد. خدا شرط مانده، هرگاه زنتان را طلاق به این دادید و پیشمان شده می‌خواهد دوباره برگردید، روا نیست. باید زن به مرد دیگری ازدواج نموده با وی هم‌بستر شود. بعدازآن که او شوهر دومی زن را طلاق داد، می‌توانید برگردید و دوباره با او ازدواج نمایید. علی که کاملاً شوکه شده بود پرسید:

خاله جان! میان من وحینا باید… زینت گره به پیشانی زده گفتم؛ طلاق به این…

شدت طوفان در و پنجره را محکم به هم می‌زد و تعمیر تکان می‌خورد. علی از جایش برخاست. پنجره‌ها را بست بخاری را چک کرد. صدای زنگ تیلفون چرت زینت را نیز مختل نمود. علی به‌شتاب گوشی را برداشت، پاهایش سستی کرد و بر زمین نشست. زینت وارخطا شده پرسید:

کی بود…چه گپ شده… لطفاً… علی با صدای آرام گفت: اکسیدن. چی اکسیدنی؟ وای خدایا… حینا و اولاد زنده هستند. یا؟ نمی‌دانم. زینت که خیلی دست‌پاچه شده بود. به گریه شد، میان هق‌هق گریه گفت:

زود شو که برویم و از نزدیک احوالشان را بگیریم. وقتی به محل حادثه رسیدند؛ تراکتور یک‌یک جنازه‌ها را از بین آب بیرون می‌کشید. علی درحالی‌که رنگ به رخ نداشت، ناله‌کنان می‌گفت:

ای‌کاش آن‌ها را تنها نمی‌گذاشتم. زینت با نگاه غضب‌آلود و سرزنش‌آمیز طرف‌اش می‌دید و هیچی نمی‌گفت. /پایان

 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان کوتاه

داستان کوتاه؛ روزی روزگاری

بعد از سال‌ها تلاش یک پدر، پسر بزرگ قربانی بی‌راهی‌های خودش می‌شود، پسر دومی خار بغل پدر گردیده و زن هوسی او به وی پشت نموده فرار را بر قرار ترجیع می‌دهد. اینکه چرا؟ می‌رویم و ناشگافته‌ها را می‌شگافیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *