قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / ادبیات / ادبیات نوروزی؛ رسیده از خوانندگان
حمید شورکایی

ادبیات نوروزی؛ رسیده از خوانندگان

حکایت

نزاع میان کلاغ و بُلبُل

حمید شورکایی

روزی روزگاری در جنگلی پُر از پرنده و چرنده، میان بُلبُل و کلاغ در باب خوش‌الحانی مشاجره و نزاع درگرفت. بُلبُل چَه‌چَه زنان همی استدلال کرد که من بُلبِل خوش‌الحان و مرغ چمن و مژده‌دهنده بهارانم و آواز و آوازه شورانگیزم بر تارک ادب فارسی می‌درخشد و این شعر را به آواز خوش خود بخواند: ای بُلبُل خوش‌الحان، با گل بودت پیمان برخیز بهار آمد، با گلبن گل خو کن ای بُلبُل شورانگیز، شور تو شرربار است برخیز بهار آمد، کشور ز تو گلزار است ای بُلبُل شورانگیز، من عشق تو را نازم برخیز بهار آمد، بر عشق تو جان بازم… کلاغ غارغارکنان برآشفت و همی‌گفت: شرم بر توای بُلبُل خودستا! ننگ بر تو ای بُلبُل جغد گشته‌ای! زمانه، زمانه پسامدرنیسم، نواندیشی و نسبی‌گرایی ارزش‌ها و معیارهای هنری و زیبایی‌شناختی است و تو هنوز در بندِ باورهای کپک‌زده و پوسیده‌ای؟ چشم‌ها رو باید شُست، جور دیگر باید دید! گوش‌ها را باید از نواهای ناپسند کهن زدود، جور دیگر باید شنید! باید پوسته عادت‌های ذهنی و پیله باورهای عرفی را درانید و به پرواز درآمد، چونان من! باید ساختارشکنی کرد، باید هنجارشکنی کرد. ازاین‌پس بایسته است آن سخن سخیف «غارغار غیاضیقه از برای جیفه» و نیز آن ضرب‌المثل زشتِ «آنکه به ما نریده بود کلاغِ…» را بر کناری نهاده، این شعر نو را به آواز خوش خواند: کلاغه می‌گه قار قار، آی بچه‌ها خبردار! وانگهی، املای غارغار غلط اندر غلط است، باید نوشت قار قار! باری، پایانی برای مشاجره کلاغ و بُلبُل در کار نبود. در این اثنا، خوکی خرامان و خِرخِرکنان می‌گذشت، کلاغ از خوک بخواست که به قیاس و داوری صدای او و بُلبُل نشیند و نکوترین صدا را برگزیند تا به وساطت و رأی وی این مشاجره بی‌فرجام فیصله یابد. نخست، بُلبُل هزارآوا با نوای دلنواز خود چَه‌چَه بزد و جملگی پرندگان و چرندگان جنگل را به وجد بیاورد. آنگاه نوبت به کلاغ رسید و با صدای گوش‌خراش آواز بخواند: غار غار، قار قار و با صدای منحوس خود جملگی پرندگان و چرندگان را از جنگل بتاراند. زمان سخت داوری در رسید. کلاغ مذبذبانه از خوک پرسید: تو را چه رأی است بر این کارزار؟ خوک لَختی بیندیشید و آنگاه چنین رأی بداد: مرا رأی بر آن است که صدای کلاغ گوش‌نوازتر و نکوتر است. بُلبُل با شنیدن این رأی، گریستن آغازید و سیلاب اشک از چشمان سرازیر بگشت. کلاغ او را بگفت: تو را چه می‌شود؟ طاقت باختن نداری؟ ننگ بر تو! شرم بر تو! بُلبُل پاسخ بداد: گریه‌ام نه از برای باختن که از برای زیستن در زمانه و در دیاری است که خوک را بر مسند سنجش و داوری آوازم نشانده‌اند.

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

طنز و سرگرمی

طنز و حکایت هفته ۶۰۲

نکته مثبت هفته: لذت ببر، نفس بکش، عاشق شو، شکست بخور، پیروز شو، کارهای خارق‌العاده انجام بده، وگرنه زنده‌بودن را همه بلدند؛ زندگی کن!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *