Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان کوتاه: صدای خالی عشق (قسمت دوم)
صدای خالی عشق

داستان کوتاه: صدای خالی عشق (قسمت دوم)

جمیله هاشمی|

 

بخش 2 از 3

از چشمان رئوف شراره‌ای عشق می‌بارید. یک‌دم و بدون توقف حرف می‌زد. چشمان سیه و خمار با مژه‌های دراز و ابروان پرپشت‌اش، چهره‌ای استخوانی و رنگ‌پریده رئوف را جذاب‌تر نشان می‌داد. رئوف به نقطه‌ای حساس دست مانده بود که معشوقه را به ترحم وا‌دارد. فرزانه حالت بهتری از او نداشت.

Elite College
Aviron

 

ترس این‌که کسی آن‌ها را ببیند و یا این مرد جری شده بر وی حمله کند؛ بدنش را می‌لرزاند و هوش و حواس‌اش را پرت کرده بود. برای این‌که زودتر از همراهی او خلاص شود. گفت:

 آیا می‌دانی که سطح زندگی فامیل‌های ما چقدر متفاوت است؟ شاید تو ندانی که… رئوف مثل‌اینکه مالیخولیائی شده باشد، بدون اینکه به گفته‌های او وقعی بدهد، مقابلش ایستاد و مشتاقانه نگاهش کرد. گویی آخرین دیدارش باشد. شاید هم آخرین دیدار… بدن فرزانه از شرم آتش گرفت، گونه‌هایش سرخ شد، چشمانش را پائین انداخت. فکر می‌کرد رئوف با چشمان از حدقه برآمده‌اش او را می‌بلعد. صدای غژغژ برگ‌ها تکانش داد، باد هنوز هم زوزه می‌کشید و محله خلوت‌تر و ترسناک‌تر به نظر می‌رسید. فرزانه راه چپ کرد و به‌سرعت دوید. رئوف چون صایقه‌زده‌ها با یک خیز مقابل فرزانه برابر شد: لطفاً نرو. نرو که از دیدارت سیراب گردم، به خدا دیدار تو برایم آب زنده‌گانی است. اشک در چشمان هر دو دورک می‌زد و یارای سرازیرشدن نداشت. هر دو هم‌زمان آهی دلخراشی کشیدند. رئوف گفت:

می‌دانی، چقدر با خودم کلنجار رفته‌ام؟ عقل‌ام همه‌چیز را می‌داند ولی دل صاحب‌مرده‌ام. می‌دانم که دست کوته‌ام از آستین محبت تو بی‌جهت بیرون شده است. ولی چه کنم، دست خودم نیست، کار دل است. فقط تو امر کن حاضر به هرگونه ایثار هستم. تا فرزانه خواست بگوید؛ پدر جانم… رئوف میان حرفش پریده، گفت:

ای‌کاش پدر جانت می‌دانست که چقدر دخترش را دوست دارم، حتی از خودش بیشتر. شاید برای او تفاوت نداشته باشد که چی کسی گدای دهن دروازه او شده است. اگر تو راضی باشی، جانم را به پای غرور او قربانی می‌کنم. فرزانه به‌ملایمت گفت: لطفاً از این محبت بگذر که هیچ روزنه‌ای امیدی در آن دیده نمی‌شود. من و تو تافته‌ای جدا بافته از هم دیگر هستیم. تنها امیال و خواست‌های قلبی من و تو قادر به از بین بردن تضادهای پر بیخ و بن قبیلوی نیست. البته به یک گل بهار نمی‌شود. این تضادها در جامعه‌ای ما چنان ریشه دوانیده که هزاران جانی همچو من و ترا در اعماق خود غرق خواهد کرد و تکانی نخواهد خورد. «جنگ شد یار، سر شد یار.» از همین حالا نباید برای خود جنجال بخریم. رئوف آهی طویلی کشیده گفت:

هرچه بخواهند، همان می‌کنم. مثل یک حیوان به پاهایشان خم‌شده وصلت ترا از آنها گدائی می‌نمایم. همین حالی هم من دور قلعه‌ای شما طواف محبت ترا می‌کنم. می‌دانم که زمین تا آسمان فاصله داریم ولی. عشق من طفل لجوج و نو تولدی است که هیچ حرف‌شنویی ندارد.

 تو جنون من هستی، سوز و گداز عشق تو زنجیر اسارتم شده که نمی‌توانم پا پس بکشم. باور می‌کنی؛ از زمانی که آفتاب محبت تو بر قلب من تابیده، از جان خود تیر هستم؟ عشق تو قوت و جرئت انکارناپذیری به من بخشیده که اصلاً برشکست فکر هم نمی‌توانم بکنم. درکم کن و این نعمت را ازم نگیر. وقتی از هم جدا می‌شدند. رئوف بر روی زمین نشست و چون طفلی گریست. فرزانه با کوله باری از رنج و محبت از او دور شد. سوز و ساز عشق در ذهن و فکرش تنیدن گرفت و قفس اسارت‌اش شد. با تمام وجودش حس کرد که محبت رئوف به دلش رخنه کرده و لباس هزاران مفهوم و دلیل پوشید. با خود گفت: مگر من جوان نیستم و خواسته جوانی غیرازاین است؟

بادهای خزانی جزء تپش قلب‌های دو دلداده شد که ترس جا خوش‌نمود و زمام دار محبت جایش را اشغال کرد، قلوبشان گرم‌تر از آن شد که به ترس بی اندیشند. هنگامی فرزانه از مکتب برمی‌گشت رئوف حاضر بود؛ چار چشم او را نظاره می‌نمود و بال پرواز درمی‌آورد. فرزانه برخلاف، به یاد خشم پدر و برادران، تن و بدنش می‌لرزید و مو بر اندامش راست می‌شد. صدای مادر به گوش‌هایش می‌پیچید:

«او دختر! خوب گوش‌هایت را بازکن. فریب هیچ مردی را نخوری که پدر و برادرانت آتش نَفس هستند؛ پسری به عمه‌ات پرزه گفته بود، چی بلایی که به سرش نیاوردند؛ او را بالای مرکب نشانده رویش را سیاه کردند و دورادور قریه گشتاندند. تا بالاخره در زندان پوسید و از بین رفت. باخبری از رابطه‌ات باکسی، فاتحه‌خوانی هر دوی‌تان است، حتی ممکن ترا به‌زور به شخصی که مطلوب‌ات نباشد، نکاح‌ات می‌کنند.»

محتویات نامه‌ای تازه‌ای رئوف، غم بزرگ تواءم با ترس و دلهره، جان‌ودل فرزانه را دربند کشید. بار بار خودش را نفرین کرد که: ای بدبخت به خاطر تو جوان بیچاره جانش را از دست می‌دهد. پریشانی فرزانه آن‌قدر محسوس بود که حتی اعضای فامیل، هم‌صنفانش متوجه دیگر گونی حالت او شده بودند. وقتی از مکتب رخصت شد، شور و دلهره‌ای بر قلبش سنگینی می‌کرد که جانش را بر لب رسانده بود؛ نیروی ناشناخته‌ای همراهش پرخاش داشت و با خودش در نجوا بود:

چی کنم که رئوف را نجات بدهم؟ اوف، اگر راستی او خودش را…؟ هر قدر سرویس به میعادگاه نزدیک‌تر می‌شد، قوای بدنی فرزانه به تعلیل می‌رفت. وسوسه‌ای عجیبی دوره‌اش کرده و حسی او را به‌طرف وعده‌گاه می‌کشاند. بدنش به چندش می‌افتاد و تصور می‌کرد؛ جسم سوخته یا خون‌آلود رئوف بر روی جاده افتاده و مادرش سر و رو می‌خراشد. هر کلمه و سطر نامه زنجیر پاهای وی شده و بر رسوای خود می‌اندیشید. در همین کشمکش بود که موتر به ایستگاهی موعود رسید. حس کنجکاوی آرام‌اش نگذاشت. رویش را به شیشه‌ای موتر چسپاند؛ دید که رئوف دست زیر آلاشه کنار سرک ایستاده و انتظارمی کشد. دست نامرعی ای بازویش را گرفت و کشان‌کشان از موتر پائینش کرد. مات و مبهوت در وسط سرک ایستاد. رئوف چون فنری از جا پرید، بازوی او را گرفت و از وسط سرک دورش ساخت.

 ای‌وای، چی می‌کنی؟ نزدیک بود، قلبم بی ایستد. نکند، تو عوض من…؟ ٌ فرزانه مثل کسی که خواب باشد، سست و بی‌حرکت همراه رئوف روان شد. صحنه‌ها از پیش چشمانش می‌گذشت توجیه نمی‌یافت. هر دو دلداده مدتی خاموشانه کنار هم راه رفتند. یک‌بار فرزانه متوجه شد که دستان لرزانش لای انگشتان گرم رئوف است. به‌شدت دست‌اش را کنار کشید ولی رئوف دست‌اش را محکم‌تر گرفت و از آمدنش تشکری کرده گفت:

 فرزانه هنوز هم باور نمی‌کرد، ناشیانه به همدیگر نگاه می‌نمودند و نگاه‌ها به هم گره می‌خورد و قلب‌ها را به هم بخیه می‌زد. فرزانه با همان حالت بی‌خیالی گفت:

 رئوف واقعاً مرا ترساندی. رئوف که از خوشی به پا ایستاده نمی‌توانست، جثه‌ای مردانه‌اش را به فرزانه نزدیک‌تر ساخته سرش را به شانه‌ای وی گذاشت و برای لحظه‌ای دور از دغدغه‌ها چشمانش را می‌بست.

ادامه دارد …

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان

داستان کوتاه؛ او را نمی کشم

کلبه‌ای تاریک و نم‌زده‌ای زندان زنانه بوی مرگ می‌‌‌‌داد. جیغ و فریاد گلنار سر و صدای اطفالی را که در زندان زندگی می‌‌‌‌کردند، زیر گرفته بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *