Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / ادبیات / شعر / چند سروده از شاعر جوان، بابک قبادی

چند سروده از شاعر جوان، بابک قبادی

 

بابک قبادی
بابک قبادی

بابک قبادی، شاعر و نویسنده در سال 1369 در شهر تهران متولد شد که تحصیلات عالی خود را در رشته مهندسی عمران، گرایش مهندسی آب و سازه‌های هیدرولیکی تا مقطع کارشناسی ارشد ادامه داده است. محوریت بیشتر شعرهای او مسائل اجتماعی بوده که در این میان شاهد آثار عاشقانه‌ای نیز از او هستیم. «ساکن خیابان انقلاب» عنوان اولین مجموعه از شعرهای سپید قبادی است که در سال 1396 توسط انتشارات نزدیک‌تر راهی بازار نشر شد. سروده‌های او در نشریات نام‌آشنایی چون: تجربه، سیاه‌مشق، ستاره صبح و همچنین بسیاری از وب‌سایت‌های ادبی منتشرشده است.

شعر قبادی، زبانی ساده و نسبتاً کوتاه دارد. بیشتر در فضای شهری اتفاق می‌افتد و دغدغه‌های جامعه و انسان امروز را موردبررسی قرار می‌دهد.

مجموعه شعر «کاج»، تازه‌ترین کتاب بابک قبادی است که به‌زودی توسط نشر ایجاز منتشر خواهد شد.

 

درخت

درختی بودم

چهارفصل

سبز

زمستان شد

همهٔ درختان جنگل

بی‌برگ شدند

جز من

نگاهم می‌کردند

با خنده

با تمسخر

با تندی و خشم!

زمستان شده

برگ‌هایم را به باد بخشیده‌ام

کسی مرا نمی‌بیند

شبیه جنگل شده‌ام

Elite College
Aviron

 

سقوط

با چشم‌های بهت‌زده‌اش

به صفحه نگاه می‌کرد

سابقه نداشت

کیش‌ومات…!

آن‌قدر به خود اطمینان داشت

که شکست را نمی‌پذیرفت

به خیانت مهره‌هایش

مشکوک شده بود

محاکمه

محکوم به مجازات شدم

نه آتش سیاوش است

نه آتش ابراهیم

من

در حسرت تو

خاکستر می‌شوم

 

ببین!

در آن گلخانهٔ سبز

هزاران گل شکفته بود

اما تقویم

زمستان را نشان می‌داد

در این دشت پوشیده از برف

تنها یک غنچه باز شده

و پرنده‌ها

آمدن بهار را خبر می‌دهند

سرنوشت

خانه‌ای ساختیم

روشن و زیبا،

با سفره‌ای به گرمی عشق

خانه‌ای ساختیم

از آرامش،

با پنجره‌ای رو به فردا

افسوس که گسل

از زیر خانهٔ ما می‌گذشت

فردای امروز

اکنون‌که این سطرها را می‌نویسم

در نقطهٔ دیگری از دنیا

سربازی

در حال جنگیدن با کسی است

که نمی‌شناسدش…

یعنی هنوز مادری

انتظار فرزندش را می‌کشد

خانهٔ کوچکی زیر بمباران نابود می‌شود

و دختری از فردا

آسمان را

به رنگ دیگری خواهد دید

اکنون‌که این سطرها را می‌نویسم

کسی به این دنیا می‌آید

که هنوز نمی‌داند

به کجا آمده

و چه آینده‌ای

در انتظارش نشسته است

جنگ

تو دوست داشتی

با کفش‌های کودکی‌ات

زیر باران

قدم بزنی

اما باید

با کفش‌های فولادی

زیر آفتاب داغ

می‌دویدی

تو دوست داشتی

آوازهای پرندهٔ پشت پنجره را

روی کاغذ سفید

رنگ کنی

اما باید

نعرهٔ گرگی گرسنه را

به وجودت

می‌دوختی

زندگی،

جنگی بود که به تو تحمیل شده بود

سرباز فراری

محکوم به مجازات است…

ماهی سرخ

در حوض سنگی حیاطی قدیمی

یا در تُنگی

گوشهٔ طاقچه

یا حتا در لیوانی کوچک و ترک خورده

 فرقی نداشت کجا…

ماهی سرخ

دلش،

دریا بود

نویسنده: هفته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *