Fengye College Center
خانه / جامعه / سلام کانادا، کشور سرسبز، سلام مونترال؛ روایت‌های دختر جوان ایرانی از سفر به کانادا (2)

سلام کانادا، کشور سرسبز، سلام مونترال؛ روایت‌های دختر جوان ایرانی از سفر به کانادا (2)

بهناز کاوندی|

 

 من یک دختر جوان از ایران هستم و در حال حاضر در کانادا. دوست دارم تجربیاتی را در مدت یک ماهه‌ی حضور در کانادا به دست می‌آورم و همچنین پستی و بلندی‌های سفرم را با شما به اشتراک بگذارم. شهفته این فرصت را به من داد تا با شما در تماس باشم. امیدوارم از خواندن رشته‌ی روایت‌های من لذت ببرید. بهناز کاوندی / ژوئن 2019 / کانادا

 

بیشتر بخوانید:

سلام کانادا، کشور سرسبز، سلام مونترال؛ روایت‌های دختر جوان ایرانی از سفر به کانادا (1)

زیبایی کوه‌پیمایی و خرید در خیابان انتاریو | روایت‌های دختر جوان ایرانی از سفر به کانادا (3)

زیبایی های کلیسای نوتردام مونترال و بندر قدیمی | روایت‌های دختر جوان ایرانی از سفر به کانادا (4)

مهربانیِ مصری در مونترال | روایت‌های دختر جوان ایرانی از سفر به کانادا (5)

 

در فرودگاه مونترال افسر مرزبانی کاغذ را از دستم گرفت و نگاهی به من کرد و گفت have a good trip و welcome to Canada

 

Aviron
Elite College

 

سلام مونترال

بعد از پیج و خم‌های بسیاری که از هواپیما تا درب خروج کشیدم. وارد محوطه داخلی فرودگاه شدم. چقدر بزرگ و شلوغ.

خوشحالم. در حالی که قدم می‌زنم به داخل سالن صدای ایرانیانی را می‌شنوم که با هم حرف می‌زنند. دلگرمی خوبی است، می‌توانم از آن‌ها کمک بگیرم.

اولین موردی که به ذهنم رسید این بود که به اینترنت وصل بشوم. به خانواده‌ام گفتم رسیدم و بعد برگشتم. اولین خانم ایرانی را که دیدم با لبخندی گرم شروع به صحبت کردم و گفتم برای بار اول است که وارد کانادا شدم و می‌خواهم تا جایی که امکان داشته باشد کانادا را بگردم. خوش‌آمد خوبی گفت و حتی من را دعوت کرد خانه‌اش چند روزی مهمان باشم، البته خانه‌شان در اوتاو بود.

بلافاصله پیشنهاد داد از سیم کارت‌های اعتباری خریداری کنم. اطلاعات را به صورت کامل از یک غرفه که در سالن اصلی بود پرسید و به من گفت. این از آن اشتباهاتی است که همیشه همه انجام می‌دهند: چرا باید سیم کارت بگیرم؟ من که برمی‌گردم و کسی را ندارم اینجا؟

 

اما 50 یا 60 دلار کانادا ارزش این را داره که سیم کارت داشته باشی و هر زمان لازم بود از اینترنتش استفاده کنم و یا مکالمه داشته باشم.

پس پیشنهاد من را قبول کنید و یک خط بگیرید با اینترنت G4 چون واقعا لازم می‌شود. من سختی‌ها را کشیدم و دیدم واقعا داشتن آن لازم است.

 سریع با گوشیم نقشه را چک کردم از چه طریق باید به هتل رزرو شده در خیابان شربوروکِ مونترال برسم. گوگل پیشنهاد اتوبوس داده بود. در سالن فرودگاه دیدم که همه کارت‌های اتوبوس را از باجه خریداری می‌کنند. البته باید کارت اعتباری داشته باشید. با کمک یک هموطن بلیط 3 روزه خریدم که بتوانم در طول 3 روز پیش رو از آن استفاده کنم، مثل ایران هم اتوبوس و مترو.

با بار سنگین و زحمت بسیار و کمک اطرافیان با طی مسیر طولانی از فرودگاه به هتل در داخل مونترال رسیدم. اولین‌بار تجربه این را دارم که از یک اتاق اشتراکی استفاده کنم. چهار نفر در یک اتاق. به محض اینکه وارد اتاق شدم تخت بالایی را برداشتم که از بالا به همه چیز نظارت کنم.

فقط روی یکی از تخت‌ها کیفی هست. دو تخت دیگر خالی هستند، عجب شانسی دارم. دستشویی و حمام مشترک است سریع رفتم یک دوش گرفتم. ساعت حدود 1 عصر است و خستگی بسیار، از کارمند هتل می‌پرسم که پیشنهادش برای نهار کجاست. می‌گوید تو خیابان شربوروک رستوران‌های زیادی است کافی است قدم بزنید.

در حین قدم زدن در مرکز شهر مونترال یک رستوران به سبک ترکی می‌بینم و وارد می‌شوم. صدای قرآن به گوش می‌رسد پس حتما مسلمان هستند. یک بشقاب فلافل با مخلفات سفارش می‌دهم. بعد از ناهار شروع می‌کنم قدم زدن در طول خیابان تا می‌رسم به خیابان اونتاریو در طول این خیابان چند کلیسا و کلی مغازه است.

از ایستگاه ژولیت می‌روم سمت ایستگاه پیل. خروجی ایستگاه‌های این‌جا اغلب از زیر ساختمان‌های بزرگی که پر از فروشگاه و رستوران است خارج می‌شود، برایم جالب بود و پرسیدم چرا این‌طور است؟

مردم با خنده می‌پرسند اولین‌بارست که به مونترال آمدی؟ من با خنده می‌گویم: بله

بعد می‌شنوم که می‌گویند بمون تا رسیدن سرمای مونترال، بعد می‌تونی بفهمی چرا. سرمای مونترال به قدری زیاد است که در زمستان مردم زیادی از طریق این را‌ه‌های زیرزمینی تردد می‌کنند. خرید روزانه، رفتن به محل کار، دیدار با دوستان در کافی شاپ‌ها و خوردن غذا در رستوران‌ها. پس یعنی همه چیز زیر زمین است. یاد غارهای انسان‌های اولیه می‌افتم که همگی به هم راه داشت و در زمان زمستان کسی از غارها خارج نمی‌شد.

ولی عجب غارهای لاکچری ساخته شده در این شهر مونترال، سیستم مترو بسیار خوب و دردسترس. وقتی روی لاین سبز رنگ باشی کل شهر را از ابتدا تا انتها می‌توانی ببینید. خطوط به خوبی برنامه‌ریزی شده و مسلما کاربردی.

روز دوم مونترال‌گردی از روی نقشه مترو یک ایستگاه چشمک خاصی به من می‌زند. ایستگاه مک‌گیل. فکر کنم همه ما ایرانی‌ها اسم این دانشگاه را به خوبی می‌شناسیم. با حس این‌که الان می‌روم دانشگاه سوار مترو شدم. اول صبح یک هیجان خاصی در مترو هست. همه سریع می‌روند سرکار یا دانشگاه و بچه‌ها گروه گروه باهم سوار مترو می‌شوند.

ایستگاه مک‌گیل ایستگاه بزرگ و سرزنده‌ای است، تا درها باز می‌شود جوان‌ها سریع پیاده می‌شود من هم همراه آن‌ها با یک تیپ ساده و مثلا دانشجویی حرکت می‌کنم.

واووو چه دانشگاه بزرگی، هر چی نگاه می‌کنی بازم روی هر خانه و ساختمانی یک مک‌گیل نوشته شده، به نظرم یکی از بزرگ‌ترین دانشگاه‌هایی است که تا حالا دیدم. شروع می‌کنم ساختمان‌ها را یکی پس از دیگری قدم زدن.

دم یک ساختمان یک مجسمه توجهم را به خودش جلب کرد. یک پسری که روی نیمکت نشسته، کوله پشتی‌اش روی دوشش و دارد با اضطراب و سریع چیزی را در نوت‌بوک تایپ می‌کند. یاد روزهای امتحان ما بخیر. عجب روزگاری بود آن‌گاه به یک‌باره با این مجسمه و حال و هوای دانشگاه رفتم به روزهای امتحان و تحویل پروژه پایان ترم دانشگاه. باز هم دقیق‌تر نگاه می‌کنم در کنار پای پسر یک بسته غذا و سیب‌زمینی و بیسکوییت هست ولی آن‌قدر درگیر نوت‌بوکش شده است که حتی متوجه این نشده که یک سنجاب کوچولو داره بیسکوییت را برمی‌دارد.

چند تا عکس از این مجسمه می‌گیریم و با هر شات بیشتر به محتوایی که هنرمند سعی داشته منتقل کند پی می‌برم. آن‌قدر امنیت است که سنجاب در کنار انسان زندگی می‌کند و آن‌قدر شتاب‌زدگی که ما لحظات را نمی‌بینم و غرق درگیری‌های خودمان و فضای مجازی هستیم.

 

مونترال، آمیزه‌ای از دانش، طبیعت و زمان 

پیشنهاد می‌کنم اگر راه‌تان به دانشگاه مک‌گیل افتاد و در خیابان اصلی به سمت موزه می‌روید در تقاطع اولین خیابان به این مجسمه زیبا توجه کنید. برداشت آزاد است.

راستی تا از دانشگاه دور نشدید از مغازه بسیار دنج و زیبای مک‌گیل دیدن کنید پر از خاطرات زیبای دانشگاه و فارغ‌التحصیلی است. سوغاتی‌های خوبی می‌توانید ببرید از دورانی که در دانشگاه بودید! منم چند ساعت بیشتر نبودم ولی خوب یک ماگ، یک قمقمه و یک سویشرت با طرح دانشگاه مک‌گیل، فکر کنم کافی باشد برای این‌که بگویم من هم تو مک‌گیل بودم.

همین‌طوری که دارم در امتداد خیابان می‌روم توجهم به خیابان‌های سمت چپ جلب می‌شود که همه به کوه ختم می‌شوند و همه در رفت‌وآمد. می‌روم سمت کوه و می‌پرسم میگن این راه از داخل کوهستان بسیار زیبای مونت‌رویال می‌گذرد.

کوه مرا صدا می‌کند.

یک قهوه و یک ساندویچِ نون و پنیر از تیم‌هورتون می‌گیریم و یک ته‌بندی می‌کنم و به پیش به سمت کوه‌پیمایی… ادامه دارد

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

سخن هفته

«فرهنگنامهٔ تصوف»، محصول مبارک تلاشی بی‌تخفیف

«فرهنگنامهٔ تصوف» به قلم ادب‌پژوه یگانهٔ شهرمان دکتر محمد استعلامی، پس از نزدیک به یازده‌سال ممارست، و تلاشی بی‌تخفیف، در هفتهٔ اخیر به همت انتشارات «فرهنگ معاصر» چاپ و با حضور استاد رونمایی گردید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار