Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / دانش و اندیشه / گفته، ناگفته و ناگفتنی در نظریه گادامر در باب جهانشمولی زبان
گادامر

گفته، ناگفته و ناگفتنی در نظریه گادامر در باب جهانشمولی زبان

در باب مسئله هرمنوتیکی سکوت

نوشته والریا ووسکرسنسکایا

روشن است که کسی که چشم‌انداز هرمنوتیکی را اتخاذ می‌کند، تابع ارجحیت مطلق زبان می‌شود. کسی که جهان‌شمولی تجربه فهم و ماهیت دیالوژیک وجود بشری را پیش فرض قرار دهد، مجبور است تا وضعیت زبانی درون ذاتی تجربه را باز شناسد و این در مورد گادامر نیز صادق است، وقتی در کتاب خود «حقیقت و روش»، زبان را «مدیوم جهانی» تجربه می‌داند و آن را مرکزی می‌خواند که از طریق آن «تمامی تجربه ما از جهان شکل می‌گیرد».

پس، این جهانشمولی زبان به نظر می‌رسد در نوعی قدر قدرتی گفته یا گفت-بالقوه مطلق خلاصه می‌شود: هیچ چیز نیست که به کلام نیاید، بنابراین هر چیزی در دسترس بیان زبانی قرار دارد. چه چیز تحریک‌کننده‌تری می‌شود گفت، به ویژه به خاطر این‌که ما اغلب به مشکل انتقال تجربیات خود به کلمات بر می‌خوریم، و با تمامی این حس ناتوانی که ما را با خود می‌برد، به خصوص وقتی که عظمت شرایط ما را «بی صدا» رها می‌کند.

با این حال، نظریه هرمنوتیکی جهانشمولی زبان ادعای این را ندارد که هیچ ناگفتنی وجود ندارد؛ تنها بیان می‌کند که در موارد کم‌وبیش افراطی در ناتوانی کلام، منابع زبان در کارند تا حتی در توصیف ناپذیرترین حالت، چیزی هست که سعی می‌کند به بیان درآید و در نهایت با ما سخن می‌گوید. همان‌طور که گادامر می‌گوید: «نقص زبان شاهدی بر توانایی آن برای جست‌وجوی بیانی برای هر چیز است.»

به این ترتیب، «جهانشمولی زبان» و «محدوده‌های زبان»، دو اصل بنیادی هرمنوتیکی در تقابل با یکدیگر نیستند، اما همان‌طور که در این مطلب خواهیم دید، مکمل همدیگر هستند.

در واقع، زبان که «همه چیز را در برگرفته است». آیا نمی‌باید محدوده‌های خود را شامل شود؟ به این ترتیب، هیچ چیز خارج از حوزه آن قرار ندارد: زبان باید هم آن‌چه که می‌گوید و «به گفت می‌آید» و هم آن‌چه که به گفت نمی‌آید و هرگز نمی‌تواند گفته شود را در بر گیرد. پس «ناگفته»، به محض این‌که به زبان متعلق می‌شود، ناگفته نمی‌ماند، به نوعی به «گفتن» در می‌آید؛ و آیا ناگفتنی، همین‌جا نیست که «گفتنی» می‌شود، با این‌که هرگز به طور کامل قابل تبدیل به کلمات یک زبان نباشد؟ اگر چنین است، آن‌چه که ناگفته و ناگفتنی به نظر می‌رسد از این طریق می‌خواهند «بگویند»، این است که خود زبان، در «گفتن» محض و ساده تمام نمی‌شود، و هر «گفتنی» همیشه قصد بیان بیش از آن چیزی را که به کلام می‌آورد را دارد.

هرمنوتیکی سکوت

در زبان چه چیزی سخن می‌گوید و چه چیزی به سکوت تقلیل می‌یابد؟ این پرسشی است که در این‌جا هدایت‌گر ماست. موضوع ما از طریق مفهوم گادامری طرح پرسش از جایگاه متناقض زبان است که دربرگیرنده نفی خود است که در آن هر بار که تلاش می‌کند به گفت درآید، چیزی پنهان و خاموش می‌ماند (گادامر در این مورد از «ذات آشکارکننده-پنهان‌گر» زبان یا «نیرویی که پناه می‌دهد و پناه می‌گیرد» سخن می‌گوید و این عبارت به یقین عبارتی هایدگری است).

این نفی، «سکوت» در بطن خود زبان با این حال نمی‌تواند نشانه ناکافی بودن زبانی یا ناتوانی محض در گفتن تلقی شود. این نفی بیشتر بیانگر بی‌نهایت بودن معنایی است که هر کلام محدودی را همراهی می‌کند. این گونه است که ما باید مسئله هرمنوتیکی سکوت را دریابیم: هرمنوتیک به دور از اعطای هرگونه توانایی مطلقی به گفت، به هر آن‌چه که در کلام به روشنایی گفت نرسیده است، توجهی دقیق می‌کند، اما این افق سکوت در بطن تنها هر کلامی تشکیل می‌شود که می‌تواند معنا بیابد و به حقیقت گفته شود.

 

یک: سکوت و تلاش هرمنوتیک

در معنای کلی، سکوت در مقابل زبان تعریف می‌شود. اگر زبان در جست‌وجوی گفتن است، سکوت به عکس، آن را رد می‌کند. بنابراین سکوت مشخص کننده حوزه آن‌چیزی است که گفته نشده یا ناگفتنی است. اما گفتن چیزی به چه معناست؟ آیا انتقال فکر به ساحت بیان و انعکاس آن است؟ آیا هر گفتی به مثابه اراده گفتن نیست که چیزی را به عنوان معنادار ظاهر می‌کند؟ کسی که می‌گوید، تنها کلماتی را بازگو نمی‌کند (گویی که این کلمات آواهایی بیش نیستند)، بلکه با بیان آن‌ها، می‌خواهد چیزی بگوید، می‌خواهد چیزی را بفهماند.

سکوت ناگفته، یا بیان ناشده به انقطاعی ساده که می‌آیند و صدای سخن را قطع می‌کند، محدود نمی‌شود، یا همان‌طور که هایدگر در کتاب «حرکت به سوی کلام» می‌گوید، «به سخن نیامده تنها آن‌چیزی نیست که از شیوع یافتگی محروم است». «سکوت» هم‌چنین دیالوگ در سکوت روح با خود (محاوره سوفیست)، تفکر خاموش، «بدون نام‌ها» (محاوره کراتیل) نیست، که زبان آن فقط بیرونی کردن یا «جریان صدادار که از دهان خارج می‌شود»، است.

سکوت بیشتر از نبود صدا به تیرگی معنا و تردید آن چیز در برابر تلاش فهم ارجاع دارد؛ همان‌طور که مشاهده می‌کنیم: «این برای من مفهومی ندارد»، «این با من سخن نمی‌گوید» یعنی «من آن را نفهمیده‌ام». سکوت آن‌جا مستقر می‌شود که فهم غایب است، حتی اگر کلمات طنین افکنند.

اما آیا سکوتی که به فهم برمی‌خورد، محدودیتی برای پدیده هرمنوتیکی ایجاد می‌کند و شکستی در تجربه فهم است؟ یا آیا این سکوت شرط ضروری خود کار هرمنوتیکی است؟ پس، در این تحلیل سعی خواهم کرد تا نشان دهم که اگر سکوت می‌تواند علامت نبود فهم، عدم رویداد معنا، دست نیافتنی برای فهم باشد، به مانند سدی عبور نیافتنی نیست: سکوت چیزها از تلاش برای تفسیر استمداد می‌جوید، و به این ترتیب، از بالقوه‌گی و ناتعریفی معنایی که می‌آید، کمک می‌جوید.

«سکوت اختیار کردن به معنی نداشتن چیزی برای گفتن نیست.»، این را گادامر در رساله خود با عنوان «در باب سکوت تابلوها» می‌نویسد و در آن مثال بارز تابلوهای مدرن را بیان می‌کند که به راحتی و بی‌واسطه به فهم در نمی‌آیند. در این‌جا، زبان اثر هنری عبارت است از خاموش ماندن؛ «بلاغت خاموش» زبان بیانگر غنای معناست به گونه‌ای که هیچ تجربه‌ای نمی‌تواند آن را به انتها برساند.

سکوت بیانگر محدودیت اساسی هر تلاش هرمنوتیکی است که در چارچوب پرسش بی‌نهایت از معنا قرار می‌گیرد: معنای چیز همیشه از خود رویداد در گفتن فراتر می‌رود؛ اراده به گفتن بی‌نهایت از هر سخن خاصی و هر بیانی که کلام‌های خاص بتوانند تضمین‌کننده آن باشند، فراتر می‌رود. و همین فراوانی، همین سرریز شدن معنا به نسبت با هر کلام بیان شده است که تشکیل‌دهنده کار هرمنوتیک است. همان‌طور که ژان گروندن در مقاله پر مغز خود با عنوان «جهانشمولی هرمنوتیک و محدوده‌های زبان» می‌نویسد: «هرمنوتیک به مثابه نظریه تفسیر باید با آن‌چه که کلمات نمی‌گویند، اما می‌خواهند بگویند، سر و کار داشته باشد».

ژان گروندن با تعریف این‌گونه کار هرمنوتیکی، چیزی بنیادی را بیان می‌کند: یعنی آن‌چه که کلمات می‌خواهند بگویند هم وابسته به گفته و هم وابسته به ناگفته است («آن‌چه که کلمات نمی‌گویند…») در این‌جا می‌توان کلام گادامر را افزود: «آن‌چه که گفته شده هرگز همه چیز نیست، تنها ناگفته است که تشکیل‌دهنده کلمه به مثابه کلمه است یعنی کلمه‌ای که به ما نائل می‌شود.» در این‌جا پیشنهاد می‌کنم که این ایده ناگفته را  _که در چشم‌انداز هرمنوتیکی شرط تکمیل گفته است_ باز کنیم در زیر روشنای ناگفتنی آن را به پرسش در آوریم.

 

در باب مسئله هرمنوتیکی سکوت

پتانسیل ناگفته، افراط اراده گفتن در مورد گفتن، که برای هرمنوتیک بنیادی است، به طور کلی در آن‌چه که تفکر غربی اصل منطقی اساسی خود می‌داند یعنی جمله (عبارت)، کنار گذاشته شده است. منطق عبارت برعکس سعی می‌کند تا هویت دقیق اراده گفتن را به نسبت گفته شده ایجاد کند و به ایدئال یگانگی مطلق در گفته شده دست یابد. عبارت یا بیان، آن‌چه که یونانیان logos apophantikos می‌نامیدند، آن‌چنان که گادامر آن را تعریف می‌کند عبارت است از «بیانی که نظری است، در معنایی که به آن‌چه که به وضوح گفته نشده، انتزاع می‌بخشد.

تنها وجود گفته بارز آن موضوع تحلیل و بنیان نتیجه‌گیری منطقی قرار می‌گیرد. به تعبیری دیگر، منطق عبارت نه تنها قصد دارد چیزی را در کلام آشکار سازد، بلکه سعی دارد با بریدن آن‌چه که این‌گونه خود را ظاهر می‌کند از افق ناروشن معنا، انتزاعی را تولید کند و زبان را تقلیل دهد به آن‌چه که بی‌واسطه دریافت می‌شود. بنابراین، این انتزاع به نظر گادامر مربوط به «تخیل عبارت محض» می‌شود: در واقع، «هرگز عبارات را در یک انزوای کامل ملاقات نمی‌کنیم». یک عبارت همیشه با انگیزه‌ای بیان می‌شود، نیازمند یک چارچوب(بافت) است، یعنی «هر گفته‌ای به سادگی و به طور محض حامل حقیقت درون خود نیست، بلکه به طور دائم به فرا و پشت خود و هم‌چنین به ناگفته ارجاع می‌دهد». به طور دقیق چگونه گفته می‌تواند به ناگفته ارجاع دهد؟

گادامر در برابر منطق عبارت، آن‌چه را که او به همراه کالینگوود، «منطق پرسش-پاسخ» می‌خواند، قرار می‌دهد. این منطق به طور اصیل به پدیده دیالوگ (گفت‌وگو) تعلق دارد، و عبارت است از فهم هر گفته‌ای به مثابه پاسخ به پرسشی و قرار دادن هر کلامی در افقی از پرسش که مشخص‌کننده جهت‌گیری معناشناختی آن است. با این حال، فهمیدن هر کلامی به مثابه «برخوردار از انگیزه» به معنی تحمیل چارچوبی دقیق از معنایی واحد نیست.

با کشف افق پرسش گفته، به پایین تجلی یگانه باز می‌گردیم: این پرسش فراتر از پاسخ می‌رود، زیرا «ضرورتا دربردارنده احتمال پاسخ‌های دیگر است»، و «امکان‌های معنا را می‌گشاید». هم‌چنین هر گفته‌ای، به این واسطه که کسی را خطاب قرار می‌دهد، «خود یک پرسش است و به همین واسطه تفکر ما را به آن‌چه که در تعلیق قرار دارد می‌رساند». بیان به بیان چیزی بسنده نمی‌کند، بلکه به «ناگفته امکان حضور می‌دهد و با پاسخ دادن و علامت دادن با آن ارتباط می‌یابد»، به همین واسطه در گشودگی قرار می‌گیرد و در گفت‌وگویی بی‌پایان شرکت می‌جوید.

ناگفته که این‌گونه در گفته حضور می‌یابد،«پرسشی که به آن گفته پاسخ می‌دهد و تکثر تفسیرهایی که به روی آن گشوده می‌شود، چارچوب یا متنی که معنای خود را از آن بیرون می‌کشد، افق معنایی که به تعبیری هر کلمه بیان شده را «احاطه» می‌کند» آن‌چه که ژان گروندن آن را «سایه کلمه» می‌خواند – با این‌که در سایه قرار می‌گیرد، در نظر گرفتن آن، پرسش از آن حتی روشن کردن آن ضروری است تا فهم روی دهد، تا عبارت در جهت‌گیری حقیقی معنای خود فهمیده شود.

اما آیا در بطن تجربه هرمنوتیکی، در لحظه‌ای که این سایه (اراده گفتن که هرمنوتیک سعی در بازسازی آن دارد) در تاریکی مطلق قرار می‌گیرد یا از هر گونه روشن‌گری و هرگونه تلاش فهم برای تملک آن می‌گریزد؟ آیا این چیزی خواهد بود که از خود اراده گفتن و نه تنها بیان آن از طریق کلمات فراتر می‌رود؛ مطلقی که نه تنها گفته نمی‌شود بلکه نمی‌تواند (اساسا) به گفت درآید؟ به تعبیری دیگر، آیا چیزی وجود دارد که محدوده‌های تجربه معنا را ایجاد می‌کند؟ در صورتی که براساس نظر گادامر، تجربه معنا اساسا زبانی است، من سعی خواهم کرد تا این پرسش را با کمک مسئله ناگفتنی مطرح کنم.

در این‌جا باید در مورد آن‌چه که ناگفتنی است به توافق رسید. این کلمه در معنای بارز خود به حوزه دینی تعلق دارد، جایی که به راز استعلایی و ناگفتنی الوهیت اشاره دارد و عدم امکان بیان آن، مشخصه بی‌نام و غیرقابل توصیف آن اشاره می‌کند. یک مثال معروف در این مورد را هگل جوان مطرح کرده است، وقتی که در شعری با عنوان «الوزیس) که به هولدرلین در سال ۱۷۹۶ تقدیم می‌کند، به راز الوزیسی و «حس غیرقابل بیان» نودینی اشاره می‌کند که می‌خواهد بی‌فایده تجربه مقدس خود را از طریق کلام‌هایی «خشک» منتقل کند.

در این معنا، ناگفتنی بیانگر عدم تطابق اساسی میان تجربه و ظرفیت‌های زبان برای بیان است یا میان اراده گفتن، یعنی آن‌چه که در گفتن منظور ما است و گفتن، کلام و سخن؛ بنابراین، اراده گفتن پایین‌تر از هر گونه توان گفتن قرار می‌گیرد. گفتن آن‌چه که حس می‌کنیم، با ترجمه امر شخصی به کلامی کلی همیشه در یگانگی خود ناکام می‌ماند. در این معنا، زبان در زیر نور کارکرد بیانی خود در نظر گرفته می‌شود و ناگفتنی بیانگر محدودیت‌های این کارکرد است.

 

بی‌نهایت زبان و معنا و جایگاه سکوت در آن

در مورد نظریه هرمنوتیکی جها‌نشمولی زبان چه اتفاقی می‌افتد، چون گفتیم که این نظریه زبان را به عنوان مرکز ثقلی تعریف می‌کند که هر تجربه‌ای از آن نشات می‌گیرد (بدون این‌که زبان به کارکرد بیانی خود تقلیل یابد)؟ آیا می‌توان تجربه حسی، که اساسا انفرادی است (آن‌چه که او در شبی مقدس دید، شنید، حس کرد…»، از ابیات هگل در «اِلوزیس») را از تجربه هرمنوتیکی جدا کرد؟ چه معنای هرمنوتیکی می‌تواند به ناگفتنی بدهد؟ بنابراین، در هرمنوتیک گادامر، ناگفتنی تنها سکوت یا نبود صدا نیست (تفکری که در ورای زبان قرار گیرد، پیش فرض این مسئله است).

اگر ناگفتنی برخاسته از یک فاصله یا یک عدم انطباق است، فاصله میان تفکری که فکر می‌کند و زبانی که برای «ترجمه» تفکر ما یا احساس ما با کمک کلمات، نیست. حقیقت این است که اراده گفتن به معنای «زبانِ درون» پنهان به قول آگوستین قدیس نیست، همان‌طور که اراده گفتن تفکر ما هرگز به طور کامل با کلمات بیان نمی‌شود. فاصله‌ای که در این‌جا موضوع بحث ماست، بی‌شک به بعدی وسیع‌تر از معنا ارجاع می‌دهد: می‌توان به سخن ژان گروندن اشاره کرد که به طرز شگفت‌انگیزی آن را بیان کرده است: «چیزی شبیه به زبان وجود، که زبان ما سعی در بیان آن دارد، اما هرگز به طور کامل قادر به آن نیست». بنابراین ناگفتنی به تجربه محدودیت ارجاع می‌کند که تجربه زبان در مناسبت با تفکر نیست، بلکه محدودیت فهم و بیان بشر در برابر بی‌نهایت زبان چیزهاست.

اگر هرمنوتیک تلاش خود را روشن کردن اراده گفتن هر گفته‌ای می‌داند، هم‌چنین قبول دارد که این کار هرگز به طور کامل انجام شدنی نیست، چون‌که با بی‌نهایت سر و کار داریم. مقصود نظریه هرمنوتیکی جهان‌شمولی زبان این نیست که از طریق زبان خود هستی در تمامیت‌اش شفاف می‌شود. جمله معروف گادامر در «حقیقت و روش» همیشه برای تفسیر دشوار است: «وجودی که فهمیده شود زبان است» دقیقا به این معنی است که (همان‌طور که گادامر بعدتر در «متن و تفسیر» توضیح می‌دهد) «آن‌چه که هست هرگز در تمامیت خود فهمیده نمی‌شود». تجربه هرمنوتیکی در ساحت دانش مطلق قرار ندارد و تلاش هرمنوتیکی برای روشن‌کردن و تفسیر اراده گفتن با ضرورت «حفظ ناتمامی ساختاری هر تجربه‌ای از معنا» تکمیل می‌شود.

آن‌چه که به نظر من صورت ناگفتنی را در نزد گادامر بیان می‌کند، کمتر عدم امکان اساسی بردن هر چیز به ساحت کلام یا نوعی نیستی زبانی است (زیرا گفت‌وگوی ما با چیزها بی‌نهایت است و ما همیشه در جست‌وجوی کلمه درست برای بیان کردن هستیم، جست‌وجویی که همیشه به زعم گادامر «ناکام» است) و بیشتر مربوط به کرانمندی است که مخصوص هر تجربه از معنا است و این مانعی غیرقابل عبور است.

این کرانمندی بیانگر عدم کفایت زبان در تناسب با تفکر نیست، همان‌طور که قبل‌تر بیان کردم، این کرانمندی تشکیل‌دهنده محدودیتی مشترک برای صحبت کردن و فکر کردن ما است و محدودیتی است که به واسطه «زمانمند بودن و گفتارمندی گفتار، بیان و تفکر ماست {…}. و اگر محدودیت‌های آن‌ها مشترک است، تفکر و گفتار هر دو دارای جهان‌شمولی هستند. این جمله گادامر دقیقا در این مورد است: «در اصل هیچ چیزی وجود ندارد که در ساحت امکان گفته شدن قرار نگیرد به شرطی که تفکر چیزی را به فکر درآورد. توان گفتن به طوری خستگی ناپذیر قدم به قدم همراه جهان‌شمولی خِرَد است.»

 

نتیجه‌گیری: معمای زبان و گفت‌وگوی بی‌نهایت

ناگفتنی و سکوت اساسا وابسته به راز یا معما است؛ در این‌جا می‌توان این را از عبارت گادامر یعنی «معمای زبان» نتیجه گرفت (بیان شده در کتاب‌های «معمای زبان» و «مشخصه پنهان زبان»). وجود زبان رازآلود است به شرطی که در هر چه که گفته می‌شود، چیزی هرگز تا آخر بیان نمی‌شود، و به طور کامل در روشنای نور بیان ظاهر نمی‌شود؛ هر گفتی به ساحتی مسکوت و به بی‌نهایت ناگفته ارجاع می‌دهد. آن‌چه که «معمای زبان» قصد بیان آن را دارد، بیشتر تقلیل‌ناپذیری آن به چیزی که در گفت می‌آید و به آن‌چه که از خود هر کلامی سرریز می‌شود، است؛ هر گفتی در چارچوب گفت‌وگوی بی‌نهایتی قرار می‌گیرد جایی که هر کلمه‌ای همیشه پاسخی است، و به نوبه خود پرسشی جدید را مطرح می‌کند.

همان‌طور که گادامر می‌گوید، با تاکید بر این «ناتمامی» زبان که دربردارنده فرا رفتن از هر تجربه محدود سخن گفتن است: «هیچ کلمه‌ای کلام آخر نیست، همان‌طور که هیچ کلام نخستینی نیز وجود ندارد.» در این جمله، کرانمندی تجربه سخن گفتن با بی‌نهایت افق زبانی در هم می‌پیچند: هر کلام بشری کرانمند است، اما به سوی «بی‌نهایت معنا» برای تفسیر شدن گشوده می‌شود، این کلام در چارچوب «جست‌وجوی ناکام برای کلمه درست» است که این زندگی خود زبان است.

توانِ گفتن جهانشمول زبان به این بی‌نهایت گفت‌وگو ارتباط می‌یابد، و این خود جایگزین سکوت نمی‌شود، بلکه برعکس، آن را به عنوان مشخصه بالقوه بارز زبان دربر می‌گیرد، امکان بی‌پایان گفتن یا فهمیدن به طور دیگری است. جایگاه حقیقی سکوت در بی‌نهایت زبان و بی‌نهایت معناست، جایی که همیشه چیزی از ناگفته و در نتیجه چیزی برای گفتن باقی می‌ماند. وعده آن عبارت از همین است.

  

نویسنده: رضا داودی

مطلب پیشنهادی:

خیر و شر

تاملی در باب شر

شر حرکت در مسیر نادرست در زندگی است؛ شر عادات غلط در زندگی است؛ شر همان دو رویی است؛ دورویی همان گرفتن دو جهت متناقض در اعمال و رفتار است؛ دورویی گفتن چیزی و قصد چیزی دیگر است. شر ما را به بند می‌کشد و خیر رها می‌سازد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار