Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان: پله‌های آخیـــــــــــــــــــــــر (بخش 2 از 3)
داستان کوتاه

داستان: پله‌های آخیـــــــــــــــــــــــر (بخش 2 از 3)

ادبیات افغان

بیشتر در این باره در هفته:

پله‌های آخیر (بخش 1) بخوانید.

پله‌های آخیر (بخش 3) بخوانید.

جمیله هاشمی/

زرمینه  آهسته  خودش را دور داده پرسید: چرا مگر حالا هم می‌سوزد؟ راضیه که در چرت بود جوابی نداد. زرمینه طاقت نیاورده مکررا پرسید: ترا گفتم، خوار جان! مگر با من نیستی؟ راضیه تبسم تلخی نموده گفت:

ببخشی، سوزش دستم به یادم آمد، خیال کردم همین حالا هم می‌سوزد. زرمینه پرسید: می‌بینم که پشت دست‌ات چمبلک است یقینا که سوخته. راضیه گفت: بلی. مگر چی سوختنی. فقط یک چاینک آب جوش را تا آخرین  قطره بالای دستم خالی کرد. دزد گفته موهایم را کش نمود. مادرم دفاع کرد و او را…

این‌بار راضیه به عوض اشک‌ریزی چار اطرافش را دید و مثل دیوانه‌ها خندید. زرمینه که علت خنده‌اش را نمی‌دانست. هک و پک طرفش می‌دید. راضیه بلندتر خندیده گفت:

می‌دانی شوهر مادرم به او چی کرد، آن هم مقابل چشمان خودم؟ زرمینه خاموشانه دستی به پشت‌اش کشیده گفت: ها می‌دانم، این قصه را بیشتر از ده بار کردی.

فقط به یادش مو بر اندامم راست می‌شود، لطفا دیگر تکرارش نکن. میدانی؟ سرور که مرا اخطار می‌داد که فرق‌ات را می‌سوزانم که سوزاند و دو زن دیگر بالایم امباق آورد به همان اندازه‌ای که تو سوختی در گرفتم ولی به  اولادهایم دل خوش بودم. همان است بی‌توجهی اولادها بیشتر عذابم می‌کند. راضیه باز خندیده گفت:

بلی، زن گرفتن شوهر هم کم از آتش گرفتن نیست. هرقدر آدم خودش را استوار بگیرید، بودن رقیب آدم را خورد و خمیر می‌سازد. این را مادرم می‌گفت. بعد به چرت رفته و با خود گفت: باز زنی به آن خوبی را. مادر من زنی بسیار خوبی بود.

آخر، عاقبت ما چه خواهد شد؟ زرمینه که دیگر دریای چشمانش خشکیده بود، آهی جگرخراشی کشیده، چشمانش را بست و زانوی غم به بغل گرفت. این‌بار نوبت راضیه بود که با خود بگوید:

ای وای چقدر سخت سر بودم که طاقت آوردم. بیچاره مادرکم. همین حالی هم صدای ناله‌هایش مغز استخوانم را می‌سوزاند. فریاد می‌زد: از برای خدا به دادم برسید. توبه کردیم، دیگر پشتی او را نمی‌کنم.

به خدا در تربیه‌ای او هیچ کوتاهی ننموده‌ام که دزد بار بیاید. می‌دیدم که مادرم  مثل توته  چوبی می‌سوخت و ناله‌هایش در گوش‌هایم بریده بریده می‌آمد. تا این که دیگر کلا صدا را نشنیدم. صدای که در گوش‌هایم ثبت است و هرگز فراموشش نمی‌توانم.

فکر کنم برای همیش در گوش‌هایم طنین‌انداز است تا از کاری که کرده‌ام، حساس ندامت ننمایم. آن صدا در هر نفیرم در هر دمی که نفس می‌کشم هجین شده است. زرمینه که حوصله شنیدن غم بزرگ‌تر را نداشت، گوش‌هایش را محکم گرفت. مثلی که درخواب حرف بزند، پرسید:

و تو چند سال زندان بودی؟ راضیه در حالی که قامت سرو چنار بلندی را که در باغ آسایش گاه دل فضا را شگافته و بالا رفته بود ورانداز می‌کرد، بدون معطلی گفت:

 به اندازه‌ای این درخت چنار. زرمینه چشمانش را گشود و نگاهی عمیق به درخت و بعد به روی راضیه نموده پرسید: من از زندان حرف می‌زنم و تو از درختی که نموداش در بلندی و قد درازاش است. راضیه گفت:

چی فرق می‌کند، زندان که جهنم زنده‌ها است، چه یک لحظه چی یک عمر. همین‌قدر می‌فهمم که عمرم قید. فقط خوشحال بودم که دست او را از دنیا کوتاه ساختم تا دیگر زنی در آتش نسوزد. سرمایه تمام عمرم همین بود و بس.

زرمینه گفت: ها راست می‌گویی. چقدر سرنوشت انسان‌ها شبه هم است. ما زن‌ها وجه مشترک بسیار داریم. یکی رانده شده و دیگری راننده‌ای رانده‌شدگان است. یکی پی‌کسان خود است و دیگری نگران نزدیکانش.

راضیه از جایش برخاسته با سرپنجه بالای بستر زرمینه ایستاد. چشمان زرمینه بسته بود و آهسته زیرلب می‌گفت: ای کاش اولادها بدانند که من این کار را به خاطر سعادت و نیکبختی خودشان نموده‌ام.

راست گفته‌اند که بابا آدم و بی حوا پدر و مادر نداشتند. آیا اولادها نمی‌دانند که دلم برای‌شان یک ذره شده؟ راضیه با همان نوک پنجه از بالای سر زرمینه دور شد و با تمسخر صدا زد:

خانم خانم‌ها! برخیز که نان شاهانه‌ای شب آمده. زرمینه آهسته گفت: بسوزد آن غذای لگد مال این‌ها که همه چیز را شاله وشوفتر پخته می‌کنند. راضیه پوزش را کج نموده گفت:

برخیز خواهرجان! نان خانه‌ای بابی خود را مگر در خواب ببینیم. برخیز که یک قصه برایت بکنم. دیروز در مجله خواندم که سرنوشت پای زنی را که مانند من و تو پیر شده بود، در همین خراب شده کشانده بود.

زن در لحظات آخر عمرش، زمانی که آخرین پله‌های زندگی را طی می‌کرد و نفس‌اش به شماره افتاده بود. دست به گریبان پسرش انداخته چیزهای می‌گفت. پسر دقیق شد که مادر تقاضای دارد. پرسید: مادر چی می‌خواهی؟ / ادامه دارد

خانم جمیله هاشمی نویسنده افغان ساکن مونترال.

 

 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

بررسی داستان‌های کوتاه چخوف در باشگاه کتاب مونترال

بررسی داستان‌های کوتاه آنتون چخوف برنامه بعدی باشگاه کتاب در زمینه بررسی کتاب است که روز یکشنبه 8 سپتامبر از ساعت 2 تا 4 در سالن نورورزمین برگزار خواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار