Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / حکایت‌های آموزنده؛ از کیمیای سعادت
کیمیایی سعادت

حکایت‌های آموزنده؛ از کیمیای سعادت

حکایت فولکلور اول: چون طمع پدید آید همه محالات باور کند

همی گویند: صیادی گنجشکی بگرفت، گفت مرا چه خواهی کرد؟ گفت بکشم بخورم.

گفت: از خوردن من چیزی نیآید، اگر مرا رها کنی سه سخن به تو آموزم که ترا از خوردن من بهتر باشد.

گفت: بگوی، مرغ گفت یک سخن در دست تو بگویم و یکی آن وقت که مرا رها کنی و یکی آن وقت که برکوه می‌شوم.

گفت: اول بگوی

گفت: هر چه از دست تو بشد حسرت‌اش مخور.

رها کرد و بر درخت نشست، گفت دیگری بگوی.

گفت: محال هرگز باور مکن. پرید بر سرکوه نشست و گفت ای بدبخت! اگر مرا بکشتی اندر شکم من دو دانه‌ی مروارید بود هر یکی بیست مثقال، توانگر می‌شدی که هرگز درویشی به تو راه نمی‌یافت.

مرد انگشت در دهان گرفت دریغ و حسرت می‌خورد، گفت بار سوم بگوی، گفت تو آن دو سخن فراموش کردی سوم را چه می‌کنی، ترا گفتم برگذشته اندوه مخور و محال باور مکن. بدان که پر و بال و گوشت من ده مثقال نباشد؛ اندر شکم من دو مروارید چهل مثقال چگونه صورت بندد و اگر بود چون از دستت برفت غم خوردن چه فایده؟!

این بگفت و بپرید.

حکایه برآن است که چون طمع پدید آید همه محالات باور کند.

 

حکایت فولکلور دوم: حکایت مردی در جنگل

شخصی در جنگل قدم می‌زد که ناگهان صدای شیر وحشتناک به گوشش رسید. به پشت سرش نگاه کرد، دید که شیر گرسنه‌ای به سرعت به سمتش می‌آید. مرد بلافاصله پا به فرار گذاشت، ناگهان شخص مذکور چاهی را در مقابل خود دید که طنابی از بالا به طرف پایین آویزان است سریع خود را به چاه انداخت و از طناب محکم گرفته آویزان بود.

نفس تازه کشیده و متوجه شد که در درون چاه اژدهای بزرگ برای بلعیدن شخص لحظه شماری می‌کند. او برای نجات از شیر و اژدها فکر می‌کرد، متوجه شد که دو موش سیاه و سفید در پایین چاه از طناب بالا می‌آیند و هم زمان طناب را می‌خورند و می‌بلعند.

شخص بسیار ترسیده بود. با شتاب فراوان طناب را تکان می‌داد تا موش‌ها سقوط کنند، اما فایده نداشت و از شدت تکان دادن طناب با دیوار چاه برخورد می‌کرد. ناگهان متوجه شدکه بدنش با چیز نرم برخورد می‌کند. خوب نگاه کرد دید کندویی عسل در دیوار قرار دارد و دستش که آغشته به عسل بود لیسید و لذت برد.

شروع کرد به خوردن آن، اژدها، شیر و موش‌ها را فراموش کرد که ناگهان از خواب پرید. خواب ناراحت‌کننده‌ای بود. تصمیم گرفت تعبیر آن را بیابد. نزد عالمی رفت و تفسیر خوابش را پرسید. آن عالم به او گفت تفسیر خواب تو بسیار ساده است.

شیری که دنبالت می‌کرد، ملک‌الموت (عزرائیل) بود.

چاهی که در آن اژدها بود همان قبرت بود.

طنابی که در آن آویزان بودی عمرت است.

موش‌های سیاه و سفید که طناب را می‌خوردند همان شب و روز هستند که عمر ترا می‌گیرند. شخص گفت ای شیخ پس جریان عسل چیست؟

عسل همان دنیاست که از لذت و شیرینی آن مرگ حساب و کتاب را فراموش کرده‌ای….

منبع: کیمیای سعادت و قرآن کتاب حقایق، فرح نیوز

کیمیایی سعادت
حبیب عثمان

 

نویسنده: هفته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار