Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / سرگرمی / طنز و حکایت هفته 530
طنز و حکایت

طنز و حکایت هفته 530

نکته مثبت هفته

چارلی چاپلین: آموخته‌ام … که این عشق است که زخم‌ها را شفا می‌دهد، نه زمان.

 

حکایت هفته

1.«ملانصرالدین همیشه اشتباه انتخاب می‌کند»

همه روزه ملانصرالدین برای گدایی به بازار شهر می‌رفت و گدایی می‌کرد. مردم به او دو سکه می‌دادند که یکی از آنها طلا بود و دیگری نقره. ملا سکه نقره را انتخاب می‌کرد.

این داستان در میان تمامی اهالی آن منطقه منتشر شده‌بود. روز بعد، گروه گروه زنان و مردان به وی دو سکه نشان می‌دادند و ملا نیز سکه کوچک‌تر را انتخاب می‌نمود.

تا این‌که مردی سخاوتمند از راه رسید و از این‌که می‌دید ملانصرالدین بدین شکل مورد تمسخر دیگران قرار گرفته است، ابراز ناراحتی کرد و به وی گفت: وقتی به تو دو سکه پیشنهاد می‌کنند، سکه بزرگ‌تر را انتخاب کن. به‌این‌ترتیب هم پول بیشتری به دست می‌آوری و هم دیگران تو را احمق تصور نمی‌کنند. ملا نیز در پاسخ گفت: به نظر می‌آید حق با شماست، اما من اگر سکه بزرگ‌تر را انتخاب کنم، دیگر مردم به من پولی پیشنهاد نمی‌کنند تا این امر را امتحان کنند که من از آنها احمق‌تر هستم. شما نمی‌دانید  که من با این حیله تا کنون چقدر پول بدست آورده‌ام.

  1. «داستانی از جبران خلیل جبران»

در حال قدم زدن میان باغچه‌های یک تیمارستان بودم که با پسر جوانی روبه‌رو شدم، او مشغول خواندن یک کتاب فلسفی بود و به خاطر استعدادهایی که نشان می‌داد، با بقیه افرادی که آنجا تحت مراقبت بودند فرق می‌کرد.

من کنارش نشستم و از او پرسیدم: شما این‌جا چه کار می‌کنید؟ پسر جوان از این سوال شگفت‌زده شد، اما فکر کرد من یکی از پزشکان آنجا هستم و در پاسخ گفت: بسیار ساده است. پدرم وکیل زبردستی بود و می‌خواست من مثل او باشم. عمویم که یک شرکت تجاری بزرگ داشت علاقمند بود راه او را ادامه دهم. مادرم آرزو داشت تمثالی از پدر دوست داشتنیش باشم. خواهرم همیشه می‌خواست من نمونه شوهرش را به عنوان مردی موفق دنبال کنم. برادرم نیز در نظر داشت من را همانند خودش تبدیل به ورزشکاری عالی کند.

سپس مکثی کرد و ادامه داد: و دقیقا همین اتفاق درباره استادان مدرسه‌ام  روی می‌داد. استاد پیانو و یا معلم انگلیسی همگی در فعالیت‌هایشان مصمم بودند و اعتقاد داشتند بهترین نمونه برای دنبال کردن هستند. اما هیچ‌کدام به من همانند یک انسان نگاه نکردند و مرا طوری می‌دیدند که انگار در آئینه نگاه می‌کنند. بدین‌ترتیب من تصمیم گرفتم در این دیوانه‌خانه پناه بگیرم، چراکه لااقل در این‌جا می‌توانم خودم باشم.

(منبع: هدف، نسرین عفتی‌باران. تهران؛ انتشارات پلک، 1390)

 

لطیفه‌های هفته

طنز و سرگرمی

  • وقتی دو تا خودکار دعوایشان می‌شود می‌دانید کجا می‌برنشان؟؟! پیش روانویس….
  • حدود 6542589 نفر تنبل و بی حال در جهان وجود دارند که حتی حاضر نیستند این عدد7 رقمی را بخوانند… نه دیگر فایده ندارد نخوان! تو هم به جمعشان اضافه شدی، منم قربانی شدم…
  • دختره آمد بنگاه گفت گربه دارم باید خانه دو خوابه بگیرم. بنگاهی از ما پرسید شما چی؟ خواستم کم نیارم گفتم ما خودمان خانه داریم یک خانه یک خوابه برای سگمان می‌خواهیم…
  • اگر از بچگی به جای سیگار به همه‌مان می‌گفتند مسواک ضرر دارد، الان هیچ کس دندان درد نداشت…. همه دور هم جمع می‌شدیم یواشکی مسواک می‌زدیم.
  • با مادرم داشتم داخل پاساژ راه می‌رفتم یک‌دفعه محکم زد پشتم، داشتم با صورت می‌خوردم زمین!…. ازش پرسیدم چرا؟؟؟؟…. گفت: قوز نکن!!!
  • بچه که بودیم از تاریکی می‌ترسیدیم، الان با قبض برق‌هایی که می‌آید از روشنایی می‌ترسیم.
  • می‌دانید ماهی‌ها را کجا قضاوت می‌کنند؟!………………… جاجرود!!!!

 

نکته هفته

به ازای هر چیزی که از دست می‌دهید چیزی بدست می‌آورید، بعد از نسیمِ بهار، آفتابِ تابستان می‌آید، زندگی الزاما کامل نیست.

 

نقل‌قول هفته

پائولو کوئیلو: می‌گویند انسان‌ها در پیری به دنبال رویاهای‌شان نمی‌روند، اما درست این است که انسان‌هایی که به دنبال رویاهای‌شان نمی‌روند پیر می‌شوند.

 

ضرب‌المثل هفته

پارسی: به نسیم بهار و حال بچه اعتمادی نیست.

چینی: اگر درمانده هستی، تغییر کن؛ موفق می‌شوی.

 

شعر طنز هفته

یواشکی

آورده‌اند شیخ ده ما یواشکی

میلش کشیده بر خر و خرما یواشکی

افطار آشکار به نان و پنیر و دوغ

شامش کباب با قزل‌آلا یواشکی

پول ذکات و خمس و وجوهات اهل ده

کرده نهان میان متکا یواشکی

گفتم چرا میان متکا جناب شیخ؟

گفت از برای روز مبادا یواشکی

وعظ و نماز در ده پایین جمعه‌ها

شش روز حال در ده بالا یواشکی

از بس که کرده صیغه زنان بدون شوی

نصف دهات را شده بابا یواشکی

سالی چهار مرتبه لندن سفر کند

بی‌پاس و مهر و دستک و ویزا یواشکی

با کدخدای کرده تبانی و شیره‌ها

مالیده‌اند فرق روایا یواشکی

هرآنچه باغ و مزرعه بی‌وارث و سند

خوردند جمله یا علنی یا یواشکی

حکمی که آن یکی بدهد از سر شکم

خودکار این یکی کند امضا یواشکی

گویند بینشان شکرآب است مدتی

گویا کشیده کار به دعوا یواشکی

حالا تقی به جای نقی هست کدخدا

چون جابه‌جا شده همه آرا یواشکی

هالو هوا پس است، برو کشک خود بساب

زیپ دهان ببند و بزن جا یواشکی

(منبع: افاضات آقای هالو 6، محمدرضا عالی‌پیام. تهران؛ محمدرضا عالی‌پیام، 1391)

 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

طنز و حکایت هفته 539

نکته مثبت هفته| هر روز همان روز را زندگی کن؛ بدین‌سان تمامی عمر را به کمال زیسته‌ای.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار