Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان: نامــــــــحرم | بخش 1 از 3

داستان: نامــــــــحرم | بخش 1 از 3

جمیله هاشمی/

 

از مادر کلانم همیشه می‌شنیدم که می‌گفت: «یا گاو به گونی یا گونی به گاو.» معنایش را درست نمی‌فهمیدم. ولی خوش داشتم به صبغه‌ای شوخی آن را تکرار نمایم. اکثر اوقات این متل را به مادرم می‌خواندم که فکر می‌کردم حرف نازی از طرف مادر کلان به مادر است. مادر کلانم زن مهربان و خوش تکلمی بود و مادر و پدر من همه دار و ندارش بودند. او برخلاف زنان دیگر وطنم زیاد اولاد نیاورده بود. فقط  دو پسر همچو دسته‌ای گل داشت. او بعد از کشته شدن پسر خوردش که در قیام چند اول سوم حوت از دست داده بودش به عطش بی کسی پدرم را خورد زن داده بود. گفته‌ای خودش: دهنش سوخته بود و از پف کردن هراس داشت. همه‌ای ما را به حد پرستش عزیز می‌داشت. مادرم هم زنی با احساس و خوش برخوردی بود، که  قدر احساسات مادر کلان را می‌فهمید و با پدرم  بیش از حد صمیمت نشان می‌داد. گرمی محبت آن‌ها من را که فرزند نخست خانواده بودم پر مهر و بشاش بار آورده بود. جالب‌تر این که من در همان گرمی پر مهر مادرکلان، پدر کلان و والدینم رشد غیرقابل تصوری نموده بودم. همه می‌گفتند: ماشاالله از سن خود بزرگ‌تر معلوم می‌شود. شانزده ساله بودم، خاله‌ام می‌گفت: بیست ساله بگو که نظر می‌شوی. در سایه‌ای هیجانات جوانی و محبت فامیل چون کبک خرامان راه می‌رفتم و سر فلک خبر نبودم.

در جنگ‌های داخلی تنظیم‌های جهادی، ترس به دل همه رخنه کرده بود که حتی از مکتب رفتن من نیز هراس داشتند. همه ادارات، مکاتب و تاسیسات دولتی و غیردولتی بسته شده بود. یک شب خانه‌ای ما راکت خورد؛ که سرگردان خانه‌های قوم و خویش خود شدیم. روزها می‌گذشت و آتش جنگ  شعله‌ورتر شده، دامن تمام شهر کابل را می‌گرفت. بعد از ته و بالا رفتن‌های ممتد که کلوله‌بار ما به دوش از یک جا به جایی دیگر فرار می‌نمودیم. سر از جایی کشیدیم که  تقدیر من تغییر مسیر داد. به منزل استاد پدرم که شیخ نامداری بود و در منطقه‌ای امن‌تر شهر موقعیت داشت، رفتیم. منزل شیخ که پدرم به وی باور داشت و همیش زیر منبر او صلوات می‌گفت، بزرگ و دارای اتاق‌های فراوان بود. دو طرف حویلی مستطیل شکل  اتاق‌های سایه رخ و آفتابی بنا شده بود که میان دو صف اتاق‌ها حوض بزرگ و با صفای در نظر گرفته بودند که گلدان‌های زینتی چار اطرافش زیباترش ساخته بود که آدم را به وجد می‌آورد. در جوار این حویلی باغ و سرایی دیگری هم بود که یک حصه‌اش را به تکیه خانه اختصاص داده بودند. در تکیه خانه شب‌های جمعه و روزهای خاص مذهبی همه جمع شده دیگ‌های نذر و خیرات بار می‌کردند و خواندن و صلوات بود و سروصدای بلند. هر دو حویلی توسط یک در آهنی بزرگ از هم جدا شده بود که به گفته‌ای خود شیخ «اذا خانه و اذا مسجد» باشد. شیخ بیشتر وقت خود را در مسجد تکیه خانه که دو زن و درجن‌های اولادهایش کنار هم بودند، سپری می‌کرد. شیخ مرد شصت هفتاد ساله‌ای بود که خیلی سر حال و بشاش معلوم می‌شد. ما را در حویلی که حوض داشت جا داد. بعضی اوقات شیخ یا الله و بسم الله گویان سرش را پائين می‌انداخت و داخل حویلی ما می‌شد که هوشدار دهد؛ همه باید پرده و حجاب کنند. همیش از حلال و حرام حرف می‌زد و ما را به عبادت و پاک دامنی توصیه می‌نمود. مادرم زیاد از او فرمان می‌برد و احترامش را داشت. او دایم می‌گفت:

حاجی آقا اهل ایمان و تقوا است هرچه می‌گوید به نفع ما هم است، باید به حرفش گوش بدهیم. پدرم خو غلام حلقه به گوش و پیرو طریقت وی بود که می‌گفت:

وقتی خوبی‌های حاجی آغا را می‌بینم با خود می‌گویم؛ هرگاه پیغمبری نو ظهور می‌کرد، باید همین شیخ ما می‌بود. با آن همه تعریف و توصیف، خدایی از چشمان ریز ریزوریش چموسی شیخ بدم می‌آمد. نمی‌دانم چرا رفتارش برایم عجیب می‌نمود؛ شیخ همین که مرا تنها می‌دید، گل از گلش می‌شگفت، دهن گشاد و دندان‌های زرد شده‌اش را نمایان می‌ساخت و با حرص تمام نگاهم می‌کرد. بعد تبسمی نثارم نموده و یک هزار افغانی را کلوله، به دستم می‌داد و زیر گوشم می‌گفت:

محتاج کس نمانی که جوان هستی. به مجردی که کسی دیگر سر می‌رسید؛ لاحول والله و قوت بالله گفته سرش را پائين می‌انداخت. فکر می‌کردم، شاید او هم مانند خانواده‌ام مرا دوست دارد و نازم می‌دهد.! 

روزها پی هم می‌آمد و دامن جنگ وسیع  وسیع‌تر شده و همه جای ولایت کابل را می‌گرفت. تعداد زیاد مردم یا به ولایات دیگر می‌رفتند و یا متواری پاکستان و ایران می‌شدند. ما حتی پول کرایه‌ای راه را نداشتیم که جایی برویم. شیخ همه چیز را مهیا می‌ساخت که کمبودی حس نکنیم و هوس جای رفتن هم نکنیم، یک زیرزمینی بزرگ داشت که همیش همان‌جا اطراق می‌کردیم تا از گزند راکت و مرمی در امان باشیم.

یک روز شیخ بعد از این که قال الله وقاله رسول بسیار گفت، رو به طرف پدرم نموده گفت:

عباس جان! می‌خواهم با شما صحبت نمایم. پدرم خودش را چند لا، ته و بالا کرد و مقابلش نشست. شیخ بدون مقدمه شروع  کرد: الحمدالله، ما و شما مسلمان هستیم، هرلیل و نهاری  که می‌آید ، باید کنار هم باشیم و از یک دیگر حمایت نماییم. البته زیر سایه‌ای اساسات دین و مذهب خود. حلال و حرام را بشناسیم و دین را فدای دنیا ننماییم. هرگاه مسلمانی حرام را حلال پنداشته و به  آن عمل کند، حلالش حرام قطعی می‌گردد./ ادامه دارد. 

 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان کوتاه: حادثه‌ای شب (همراه با قسمت دوم و قسمت نهایی)

 نمی‌دانم چند ساعتی از شب گذشته بود که من با خیالات صبور راز و نیاز داشتم. شاید هم نیمه‌های شب بود که دروازه‌ای همسایه‌ای ما که متصل به  صالون ما بود، تک‌تک شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار