Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / دیدگاه / خوانندگان / داستان خوانندگان؛ «خاک، خاک پذیرنده» قسمت دوم و پایانی

داستان خوانندگان؛ «خاک، خاک پذیرنده» قسمت دوم و پایانی

بخش «خوانندگان» هفته متعلق به خوانندگان است. تنها محدودیت انتشار مطالب در این صفحه قوانین کاناداست. سلیقه سردبیر و دست‌اندرکاران هفته در انتشار مطالب در این بخش تأثیری ندارد.
رضا ملکیان/ 
 «قسمت اول داستان را در این‌جا بخوانید»

 

نسرین بلند، می‌خواست برخیزد و نتوانست. تمام تنش به زمین، به خاک، به همین خاک که قرار بود مرتضی را ببلعد چسبیده بود و آمد سمت عالیه و کف‌گیر را از دستش گرفت. عالیه پایش را به کپهٔ خاک جمع شده چسباند و کف‌گیر را به نسرین نمی‌داد. دستان هر دو زن، رگ کرده در هم گره خورده بود.

نسرین که دیگر راحت اشک می‌ریخت فقط عالیه را فریاد می‌کشید و گویی تمام زندگی‌اش در گرفتن کف‌گیری از زنی زیر باران خلاصه شده باشد. زور عالیه می‌چربید بر دست بی‌رمق نسرین.

نسرین خاک جمع شده کنار گودی را توی چاله ریخت و رویش لگد کرد تا سفت شود. دست‌به‌سینه‌های جوان عالیه کوفت و می‌گفت: گم شو بیرون! از خونه من برو بیرون. از کنار مرتضی گم شو بیرون.

خون در رگ‌های سر عالیه جمع شد، سرش داغ شد، شراب نوشیده بود گویی، باران موهای سیاهش را سیاه‌تر کرده بود. گریه کرد و خودش را روی دو زانویش رها کرد. خم شد و خودش را روی خاک خیس انداخت. نسرین دوید در را باز کرد، برگشت و کتف عالیه را گرفت می‌خواست بکشاند بیرون اما عالیه چسبیده بود، جزئی از خاک شده بود. عالیه ایستاد، با صورت گل‌آلود و اشک‌هایی که از گونه‌های سفیدش تا بینی کشیده‌اش را خیس کرده بود. پس پس از خانه بیرون رفت و خودش را به دیوار بیرونی سراند و روی گل‌ها نشست.

نسرین کف‌گیر را برداشت و خاک نرم که خودش در چاله پر کرده بود را پس زد و با دستهٔ کف‌گیر شروع کرد به ضربه زدن به خاک که دیگر نرم نبود.

صدای فلز و خاک که به هم می‌خورد عالیه را بی‌قرارتر کرد، چند بار در زد و نسرین نسرین گفت ولی فقط صدای کوفتن کف‌گیر به زمین را می‌شنید.

قد پسرش را می‌دانست. می‌دانست ۱۷۸ سانتی‌متر است. می‌دانست روز اول تولدش ۴۳ سانتی‌متر بود. می‌دانست مرتضی که مشت گره می‌کرد اندازهٔ قلبش را تخمین می‌زد. فکر کرد قلب یک انسان ۴۳ سانتی‌متری با قلب یک جوان ۱۷۸ سانتی‌متری خیلی فرق دارد، قلبی که دیگر نمی‌تپید. اولین لبخندش، اولین لحظهٔ نشستن‌اش، اولین لحظه راه رفتنش که تاتی می‌کرد و می‌افتاد و اولین بار که سبیل‌اش را زد و اولین بار که ریشش را زد و فقط سبیل پر پشت‌اش مانده بود را به یاد آورد.

باد شدیدتر شد و پارچه سفید روی جسد بالاتر رفت. نسرین تا زانو در خاک در چاله که داشت شبیه قیر می‌شد فرومی‌رفت و تلّی از خاک شبیه قبری نو در کنارش بالا آمده بود.

کمر راست کرد و جزوه‌های زرد و صورتی مرتضی را دید و تصویر خودش را که خیس روی شیشه منعکس شده بود. عالیه دوباره شروع کرد به در زدن. صدای در را که می‌شنید صورت پشمالوی پاسدار در ذهنش می‌نشست. و صورتش را با صورت مرتضی که نمی‌خواست پارچه سفید را کنار بزند مقایسه کرد. نمی‌خواست کبودی پسر را ببیند، نمی‌خواست صدایش بزند و از دهان مرتضی «۵ دقیقه دیگه بیدار می‌شم» را نشنود. باران کف گودی را پر آب کرده بود، باید عجله می‌کرد. دوست نداشت باران آن‌قدر شدید شود که مرتضی خیس شود. باران شدیدتر شد، چند برگ در قبر افتاد. نسرین کپلش را لبهٔ قبر گذاشت و پاهایش را بیرون کشید. با آستین روی بازوهایش صورتش را خشک کرد و کشان‌کشان خودش را به مرتضی رساند. دستهٔ برانکارد را به سمت قبر کشاند، سنگین بود. حواسش بود که پارچه را طوری بگیرد که کنار نرود که چهره‌ای یا تنی از پسر را نبیند. جای دسته‌ای برانکارد دو خط، شبیه ریل آهن یا رد لیز لیسک روی حیاط به‌جا گذاشت. آن‌قدر کشید تا برانکارد موازی با گور قرار گیرد. چند کرم خاکی کف قبر در هم می‌لولیدند، خودش را در گور انداخت و کرم‌ها و برگ‌های خیس را بیرون انداخت.

می‌خواست مرتضی را با همان برانکارد توی قبر جای دهد. خودش تا کمر که نه تا بالای ران‌هایش توی قبر بود و برانکارد را آرام به سمت خودش می‌کشاند. برجستگی‌های تن مرتضی از سر تا شست پاهایش زیر پارچهٔ سفید خیس مشخص بود و کم‌کمک داشت به پوست تنش می‌چسبید. پیشانی‌اش را خوب می‌شناخت که از بالای ابرویش مورب تا رستنگاه موهایش امتداد داشت. دستهٔ چپ برانکارد را که کشید از دستش سر خورد و جسد مرتضی، جسد عریان پسر نسرین روی پاهایش غلت خورد. روی دمپایی سبزش. برانکارد، کج، یک دسته بالای قبر و یک دسته توی قبر و زیر جسد افتاده بود. خم شد و برانکارد را بیرون گذاشت. عالیه در می‌زد. باران شدیدتر شده بود. موهای نسرین، خیس به سرش چسبیده بود. عالیه یکسره به در می‌کوفت. نسرین نشست و تن هاشور زدهٔ مرتضی را دید. به فاصله بینم دو خط کبود نگاه کرد و پاهایش را از زیر جنازه برداشت. دمپایی‌اش زیر مرتضی جا ماند. لبانش می‌لرزید. با دست‌هایش خاک را که دیگر گل شده بود و سنگین روی جسد می‌ریخت. صدای عالیه را می‌شنید که می‌گفت: تو رو خدا نسرین، تو رو خدا نسرین!

خاک خاک روی مرتضی می‌پاشید و کالبد پسر و دمپایی که زیر خاک مدفون می‌شد. با کف‌گیر باقی خاک‌ها را در گور ریخت.

پرتقال زرد کهنه‌ای، پرتقال از سال قبل مانده روی درخت،؛ با باران روی حیاط افتاد. نسرین خودش را روی قبر گذاشت و دست‌هایش را باز کرد و در آن‌طرف گور دستهٔ برانکارد را گرفت. دانه‌های باران درشت‌تر شده بود. نسرین چشمانش را تا نیمه‌باز کرد. عالیه را دید که روی دیوار مرطوب ایستاده و تلاش می‌کند نردبان چوبی‌ای را از آن سمت بالا بکشاند و خمار شد. شبیه مست‌ها بود، کلمات در ذهنش کش می‌آمدند، اندیشید صورت عالیه روی دیوار خیس چقدر شبیه مرتضی شده است. / پایان

 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان خوانندگان؛ «خاک، خاک پذیرنده» بخش 1 از 2

بخش «خوانندگان» هفته متعلق به خوانندگان است. تنها محدودیت انتشار مطالب در این صفحه قوانین …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار