Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / سیاست / ده چهره‌ی انقلاب 1357

ده چهره‌ی انقلاب 1357

نگاهی به انقلاب 1357 و حکومت برآمده از آن در گفت وگوی اختصاصی با مهدی خلجی

در جریان تحولات منتهی به انقلاب سال ۱۳۵۷، افراد بسیاری حضور داشته‌اند. برخی از این چهره‌ها، مبارزانی بوده‌اند که با گرایش‌های گوناگون علیه شاه مبارزه کرده‌اند و برخی دیگر افرادی بوده‌اند که در قالب روشنفکر و نویسنده منتقد شاه بوده‌اند. البته چهره‌هایی هم بوده‌اند که در کنار کار فکری، فعالیت‌های مبارزاتی هم داشته‌اند. تلاش ما این است که به معرفی شخصیت‌هایی با گرایش‌های فکری گوناگون بپردازیم، خواه این افراد کمی بعد بدل به فرزندانی شده باشند که انقلاب آن‌را بلعیده باشد و خواه کسانی که سر سفره انقلاب نشسته باشند. شاید نگاه به این شخصیت‌ها، بعدی دیگر از ابعاد انقلاب اسلامی را به ما نشان دهد.

 

  • احمد فردید، فیلسوف نامدار ایرانی، مردی که نگاهی سنتی به فلسفه داشت، در سال‌های پیش از انقلاب شاه را «فره ایزدی» می‌دانست، اما یکی از منتقدان بزرگ غربزدگی در ایران بود و به همین دلیل بعد از انقلاب، به سرعت در میان تئوریسن‌های انقلاب اسلامی جا خوش کرد. در سال تولد فردید شک وجود دارد، اما احتمالا او در سال‌های ۱۲۸۳ یا ۱۲۹۱ به دنیا آمده. فردید هیچ کتابی ننوشته است، اما سال‌ها در دانشگاه درس داده است. نقل‌قول‌هایی وجود دارد که او و دکتر حسین نصر، سبب آزادی دکتر علی شریعتی از زندان شاه بوده‌اند. فردید حتی نمی‌توانست با نخستین نخست‌وزیر بعد از انقلاب کنار بیاید. او در مورد مهندس بازرگان گفته است: «خدای بازرگان، خدای بورژوازی و لیبرالیسم است. ندانسته خدای اعلامیه جهانی حقوق بشر است، خدای بازرگان طاغوت است و حتی از مارکس بدتر زیرا او(مارکس) می‌گوید خدا نیست، (اما بازرگان از خدا می‌گوید، اما) اما کدام خدا…؟»

 

  • سعید سلطان‌پور را شاید بتوانیم یکی از بزرگترین قربانی‌های انقلاب بدانیم، کسی که زندان حکومت شاه را تجربه کرد و بعد از انقلاب هم زندانی شد و در نهایت در روز عروسی‌اش دستگیر و کمی بعد تیرباران شد. سلطانپور در فروردین ۶۰ دستگیر شد و نزدیک به دو ماه بعد در ۳۱ خرداد، درست یک روز پس از عزل ابوالحسن بنی‌صدر و آغاز دوره جدیدی در رژیم نوپا، اعدام شد. او که قرار بود دو ساعته برگردد، برای همیشه خاموش شد. گفته می‌شود از او خواسته بودند توبه کند و طی نمایشی تلویزیونی از مواضع خود عقب‌نشینی کند، چیزی که شاعر نپذیرفت و مرگ را به اعتراف و تغییر رویه ترجیح داد. سلطان‌پور، کارگردان تئاتر، نمایش‌نویس، شاعر و فعال سیاسی جنبش فدائیان خلق بود، که نمایش‌هایش بارها در دوره حکومت شاه توقیف شد. گزارش‌های بسیاری وجود دارد که ساواک به محل نمایش او آمده و متوقفش کرده بود. سلطان‌پور شعرهای مشهور بسیاری دارد که از میان آن‌ها می‌توان به ترانه «آفتابکاران جنگل» اشاره کرد.

 

  • محسن رفیق‌دوست، در بهمن سال ۵۷ پشت فرمان بلیزری نشسته بود که آیت‌الله خمینی را از فرودگاه به بهشت زهرا می‌رساند. او پیش از این جوانی گمنام بود که در میدان تره‌بار کار می‌کرد. چهل سال بعد راننده‌ای پشت فرمان لکسوس مشکی رنگی نشسته که همان جوان گمنام را به یکی از استودیو‌های صداوسیما برساند که مقابل دوربین تلویزیون جمهوری اسلامی بنشیند و این جمله تاریخی را بگوید «حقوق نجومی مدیران ناچیز است.» جوان گمنام آن روز‌ها محسن رفیق دوستی است که حالا خودش راننده دارد و صندلی عقب می‌نشیند و برای پیاده شدن از خودرو نیز یکی باید در را برایش باز کند. رفیق دوست زندگی بسیار پر فراز و نشیبی داشته است. شاید خود او باور نمی‌کرد که از کار کردن در میدان تره‌بار تهران و رانندگی خودروی آیت‌الله خمینی، به تاسیس شرکت داروسازی و فعالیت‌های عمده اقتصادی برسد. خودش گفته پیش از انقلاب به سازمان مجاهدین خلق پیوسته و در تهیه سلاح و بمب به آن‌ها کمک می‌کرده است. او مدتی بعد به زندان می‌افتد و همانجا با برخی اعضای موتلفه اسلامی آشنا می‌شود آشنایی که البته برای او خوش‌یمن بوده است، چه اینکه گفته شده رفیق‌دوست به واسطه همین ارتباطات، راننده خودروی آیت‌الله خمینی در بدو ورود به تهران ‌شد و پس از آن چنین شد که هست.

 

  • مسعود رجوی مدت‌هاست که در انظار عمومی دیده نشده است. آخرین باری که او در یک صحنه عمومی دیده شده برمی‌گردد به دوران حمله آمریکا به عراق. برخی معتقدند که رجوی در جریان حملات آمریکایی‌ها کشته شده است، اما سازمان مجاهدین خلق، هرگز این خبر را تایید نکرده و البته هیچ خبری از وضعیت رهبر خود منتشر نکرده است، رهبری که در سن ۱۹ سالگی به سازمان پیوست و خیلی زود پیشرفت کرد. اما زنده بودن یا مردن رجوی، تنها نقطه مبهم زندگی او نیست. او در سال‌های ۱۳۴۵ یا ۱۳۴۶ به سازمان مجاهدین خلق پیوست، اما تا سال ۱۳۵۰ که توسط ساواک دستگیر شد، چهره شاخصی نبود. می‌گویند مسعود رجوی به اعدام محکوم شد، اما در مورد این‌که چرا این حکم اجرا نشده، ابهام وجود دارد. ارتشبد نعمت‌الله نصیری، رئیس وقت سازمان امنیت، دلیل اعدام نشدن او را همکاری کاملش با ساواک اعلام می‌کند، اما در بیانیه‌های سازمان مجاهدین خلق، فعالیت‌های کاظم رجوی (برادرش) عنوان شده که با فشار بین‌اللملی به دولت ایران همراه بوده است.  هر چه هست نمی‌توان به سادگی از نام رجوی گذشت.

 

  • آیت‌الله حسن لاهوتی اشکوری از دیگر شخصیت‌های عجیب انقلاب اسلامی است، مردی که روزگاری به دلیل رابطه و حمایت مالی و سیاسی از سازمان مجاهدین خلق چند بار بازداشت، بازجویی، شکنجه و زندانی شد، اما بعدها و بعد از تغییر ایدئولوژی مجاهدین، بیانه نجس بودن آن‌ها را امضاء کرد.البته با این وجود، او پس از انقلاب حمایت خود را از سازمان مجاهدین و نهضت آزادی را حفظ کرد و اختلاف روزافزونی با حزب جمهوری اسلامی و رهبران روحانی آن نظیر بهشتی، خامنه‌ای پیدا کرد. تناقض رفتار لاهوتی به عنوان یک از اعضای شورای عالی سپاه پاسداران، وقتی بیشتر خودنمایی می‌کند که بدانیم یکی از دلایل مرگ مشکوک لاهوتی، شوکی است که بعد از اعدام پسرش ( وحید لاهوتی ) به او وارد می‌شود. حسن لاهوتی اولین امام جمعه رشت بود و نماینده مجلس و البته طرفدار بنی‌صدر، چنانچه او در جلسه استضیاح و خلع بنی‌صدر شرکت نکرد. البته دلیل دیگر مرگ او، وجود سم استریکنین در معده‌اش عنوان شده است.

 

  • فرخ نگهدار، نامی است که همچون دیگر انقلابی‌ها، در مورد او نکاتی مبهم است، شاید یکی از دلایل این ابهام، نگاه منطقی و دقیق سیاسی اوست که گاه فارغ از « مرده‌ باد – زنده‌ باد‌»‌های رایج، تلاش دارد تا تحلیلی درست از شرایط روز عرضه کند. البته دلیل دیگر مبهم کردن بخشی از زندگی او این است که او برخلاف چهره‌هایی همچون بیژن جزنی، جان سالم برد و کشته نشد. زندگی اغلب انقلابی‌های جان سالم به در برده را با نگاهی ابهام آمیز می‌نگرند. نگهدار از نوجوانی به گروه‌های سیاسی پیوسته است. او پیش از انقلاب چند بار در زندان بود و آخرین بار در سال ۱۳۵۵ از زندان آزاد شد و کمی بعد یکی از شش نفر اعضای رهبری چریک‌های فدایی خلق شد. نگهدار در سال‌های بعد از انقلاب تلاش کرد تا با وضعیت موجود کنار بیاید. او به عنوان عضو کادر مرکزی سازمان چریک‌های فدایی خلق ( اکثریت ) در چند مناظره شرکت کرد که نورالدین کیانوری، حبیب‌الله پیمان، مهدی فتاهی و دکتر بهشتی دیگر شرکت‌کنندگان آن بودند. فرخ نگهدار، هم اکنون در لندن زندگی می‌کند.

 

  • حبیب‌الله پیمان مبارزات خود را از سال‌های قبل از انقلاب سال ۵۷ آغاز کرده بود و سابقه همکاری به دکتر محمد مصدق را در کارنامه دارد. نهضت خداپرستان سوسیالیست و همراهی با محمد نخشب و حسین راضی، عضویت در حزب مردم ایران و همگامی در نهضت ملی به رهبری محمد مصدق، برجسته‌ترین مقاطع شروع زندگی سیاسی پیمان است. روندی که منتهی به بازداشت وی پس از کودتای ۲۸ مرداد شد. پیمان در سال‌های پیش از انقلاب بارها دستگیر و زندانی شد. در سال ۱۳۵۷ پس از ربایش وی توسط عوامل ساواک و ضرب و شتم در بیابان‌های تهران رها کردند که بعد از حادثه ۱۷ شهریور (جمعهٔ سیاه)، در بازداشتگاه کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک و شهربانی زندانی شد. گفته می‌شود که او بعد از انقلاب تصدی‌گری وزارت علوم و آموزش عالی و نیز استانداری خوزستان را نپذیرفته است. پیمان یکی از افراد حاضر در مناظرات تلویزیونی بود و البته یکی از افراد حامی میرحسین موسوی.

 

  • صادق قطب‌زاده را می‌توان شاهدی بارز بر ادعای « انقلاب فرزندان خود را می‌خورد» دانست. او فرزند یک تاجر ایرانی بود و زندگی پرتلاطمی داشت، از اخراج از آمریکا به دلیل برهم زدن جلسه سخنرانی اردشیر زاهدی تا دوستی با قزافی، رییس سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی، وزارت أمور خارجه و بعد اعدام. او یکی از مشاوران آیت‌الله خمینی در پاریس بود و حتی خانه نوفل لوشاتو را هم او برای خمینی اجازه کرده بود. قطب‌زاده یکی از سرنشین‌های هواپیمایی است که آیت‌الله خمینی را از پاریس به تهران رساند. او در این پرواز نقش مترجم را برای خمینی بازی کرد و عبارت مشهور «هیچ» را برای جهانیان ترجمه کرد. صادق قطب‌زاده در ۲۴ شهریور ۱۳۶۱ برابر با ۱۵ سپتامبر ۱۹۸۲ به اتهام اقدام علیه امنیت ملی و طرح کودتا، به حکم محمد محمدی ری‌شهری در زندان اوین تهران اعدام شد. کتابی درباره او به قلم کارول جروم ، با نام « مردی در آینه » در سال ۱۹۸۷ منتشر شده که می‌توانید نسخه فارسی و انگلیسی آن را پیدا کنید. جروم، خبرنگار سی‌بی‌سی، دوست دختر قطب‌زاده و یکی از سرنشینان پرواز انقلاب بود.

 

  • نورالدین کیانوری رهبر حزب توده و نوه پسری شیخ فضل الله نوری بود. او در سال ۱۳۲۰ عضو حزب توده شد و در سال‌های منتهی به کودتای ۲۸ مرداد یکی از اعضای رهبری حزب بود. بعد از کودتا، کیانوری به مدت چهار سال زندگی مخفی داشت که گفته می‌شود در منزل عبدالحسین نوشین بوده و بعد از آن به شوروی سابق فرار می‌کند و کمی بعد به آلمان شرقی می‌رود. کیانوری بعد از پیروزی انقلاب، در سال ۱۳۵۸ به ایران برمی‌گردد و همکاری‌های زیادی با جمهوری اسلامی انجام می‌دهد که یکی از آن‌ها لو دادن کودتای نوژه است.کیانوری به عنوان دبیرکل حزب توده، پیش از حمله عراق به ایران، نسبت به وقوع آن هشدار داده و خواستار وحدت ملی برای حفظ تمامیت ارضی شده بود، اما پس از باز پس‌‌گیری خرمشهر، مخالفت خود را با ادامه جنگ و ورود به خاک عراق اعلام کرد. اما با همه این‌ همکاری‌ها، کیانوری در بهمن سال ۱۳۶۱ دستگیر شد و مدتی بعد اعترافات تلویزیونی او پخش شد که ضربه بزرگی به روحیه اعضای بیرون از زندان وارد کرد. البته کیانوری ۷ سال بعد، در نامه‌‌ای از زندان به علی خامنه‌‌ای، نوشت که او و مریم فیروز برای گرفتن اعتراف در مورد داشتن طرح کودتا به شدت شکنجه شده بودند. نورالدین کیانوری در ۱۵ مرداد ۱۳۷۷ درگذشت. او در آخرین بند وصیتنامه‌‌ای که در سال ۶۷ زمانی که خطر اعدام تهدیدش می‌کرد نوشته بود، از همه اعضا و هواداران حزب که در زمان دبیر اولی او دچار گرفتاری‌های «بزرگ و کوچک» شده بودند، عذر خواسته است و گفته که از این بابت «عمیقا درد می‌کشم» و افزوده که « من به مسئولیت سنگین خود عمیقا آگاهم و حتی جرات نمی‌کنم از آنها خواهش کنم که مرا ببخشند.»

 

  • آیت‌الله طالقانی که فعالیت گسترده‌ای در سال‌های پیش از انقلاب داشت و حتی از ارتباطش با سازمان مجاهدین خلق سخن می‌گویند، پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ به عضویت شورای انقلاب درآمد و ریاست آن را به عهده گرفت. او در سال ۱۳۵۸ از سوی آیت‌الله خمینی به عنوان اولین امام جمعه‌ تهران برگزیده شد. ده روز بعد او از طرف مردم تهران به نمایندگی مجلس خبرگان قانون اساسی انتخاب شد. آیت‌الله طالقانی با آنکه نقش موثری در پیروزی انقلاب داشت، در مدت کوتاهی که پس از انقلاب زنده بود، اختلاف نظرهای فراوانی با رهبران روحانی حکومت نوبنیاد از جمله آیت‌الله خمینی پیدا کرد که به تلخ‌ کامی و انزوای وی انجامید. او بعد از موج بازداشت‌ها و اعدام‌ها و نیز دریافت گزارشی از وضع زندان‌های سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، همه‌ دفترهای خود را در تهران و شهرستان‌ها بست و با همسر و سه فرزندش از تهران خارج شد و به حومه‌ تنکابن در شمال ایران رفت. وی به درخواست آیت‌الله خمینی به قم رفت و سپس به تهران بازگشت. اما حمایت آیت‌الله طالقانی از نهضت آزادی و دیگر نیروهای انقلابی مسلمان مانند سازمان مجاهدین خلق، که با روحانیان حاکم مخالف بودند، روابط او را تا زنده بود با آیت‌الله خمینی و نزدیکانش تیره کرد.آیت‌الله طالقانی در نوزدهم شهریور سال ۱۳۵۸ در گذشت.

 

نویسنده: سجاد صاحبان‌زند

من یک عکاس و روزنامه‌نگار حرفه‌ای هستم. تحصیلاتم را در عرصه سینما ( تولید فیلم- کارشناسی) در دانشکده صدا و سیما گذرانده‌ام. همچنین در کالج داسون مونترال عکاسی حرفه‌ای (DEC) خوانده‌ام. با نشریات بسیاری در ایران کار کرده‌ام که از جمله آن‌ها می‌توانم به چلچراغ، روزنامه شرق، خبرگزاری مهر، همشهری و خبرگزاری کتاب ایران اشاره کنم. سه کتاب منتشر کرده‌ام. هم اکنون مفتخرم که بخشی از خانواده هفته هستم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار