Fengye College Center

انسان در آفرینش

نوشته: لوک فری/
ترجمه: رضا داودی/

 

«انسانی که هیچ است، می‌تواند به همه چیز تبدیل شود. انسان دارای آزادی است و بر عهده خود اوست تا سرنوشت خود را تعیین کند.»

پیک دولا میراندول به منظور بسط استدلال خود، به یک اسطوره متوسل می‌شود. نکات مهم این اسطوره را در این‌جا به طور خلاصه می‌آوریم. خدا حیوانات و گیاهان را آفرید و به هر کدام از انواع دو خصیصه بنیادی اختصاص داد: در ابتدا برخی مواهب طبیعی و سپس جایگاهی مخصوص برای هر یک از انواع در جهان. برای مثال، خرگوش، حیوانی کوچک و ضعیف موهبت‌هایی دریافت کرد که به او اجازه می‌داد تا در میان دیگر موجودات به حیات خود ادامه دهد: پوستی خزدار برای محافظت از سرما، سرعت در هنگام دویدن و توانایی ساختن لانه در زیر زمین تا بتواند در آن پنهان شود. اما برای مثال خرگوش در جهان جایگاه خود را دارد، بر روی زمین قرار دارد و در آسمان یا دریا نیست. گنجشک بال‌هایی خواهد داشت تا از دست شکارچیان فرار کند، حیوانات گوشت‌خوار کم غذا می‌خورند تا انواع دیگر را از بین نبرند و شکار آن‌ها متعدد است و خیلی سریع زاد و ولد می‌کنند.

در این آفرینش – که شبیه به آن‌چیزی است که ما امروزه اکوسیستم می‌نامیم – هر نوعی از حیوانات یک «الگو» دارد که پیک دولا میراندول آن را «کهن الگو» می‌خواند (افلاتون آن را ایده (یا مثال) می‌خواند و سارتر از کلمه ذات برای آن استفاده می‌کرد تا همین مفهوم «الگو» را مشخص کنند) به این ترتیب، برای مثال، قبل از آفرینش سگ، در ادراک الهی ایده سگ با موهبت‌های طبیعی و جایگاهی که به او اختصاص یافته، وجود دارد و این مقدم بر آفرینش سگ است. خدا کهن الگوهایی را که قصد دارد وجود داشته باشند، انتخاب می‌کند و پس از آن، جایگاه‌ها و موهبت‌ها را میان آن‌ها تقسیم می‌کند، به طوری که همگی به طور هماهنگ در کنار هم زندگی کنند: او «کیهان» (cosmos)، یعنی نظمی طبیعی، درست و کامل از هر جهت را می‌آفریند.

اما وقتی این کار را تمام می‌کند، خداوند متوجه می‌شود که دیگر نه موهبتی باقی مانده و نه جایگاهی خاص در جهان تا به انسان‌ها عطا کند. حتی دیگر در چنته خود هیچ کهن الگویی ندارد: سارتر در همین راستا می‌گوید: انسان دارای هیچ‌گونه ذاتی نیست که بتواند مقدم بر وجود او باشد. بنابراین، انسان‌ها بدون هیچ الگوی از پیش تعیین شده و بدون هیچ موهبتی طبیعی و جایگاهی در جهان به دنیا می‌آیند: همگی انسان‌ها لخت، بدون هرگونه پوست خزداری، بدون چنگال برای محافظت از خود به دنیا می‌آیند، خیلی تند نمی‌دوند، خیلی قوی نیستند، به سختی از درخت بالا می‌روند و لانه زیرزمینی نیز برای خود نمی‌کَنند. خلاصه، برعکس تمامی حیوانات، که پر از استعدادهای طبیعی هستند و در جایگاه مخصوص خود قرار دارند، انسان نه در ابتدا موهبتی طبیعی دارد و نه جایگاهی برای او اختصاص یافته است. به علاوه، به همین واسطه است که انسان به خاطر غرور و تکبر خود امکان می‌یابد تا بی‌اندازه و بدون محدودیت گناه کند: او به همان راحتی که از مرتبه خود خارج می‌شود، دارای جایگاهی مخصوص به خود نیز نیست. حقیقت این است که نوع بشر هیچ جایگاه مخصوصی ندارد، از موهبت طبیعی نیز بی‌بهره است و هم‌چنین به واسطه غرور و تکبر می‌تواند گناه کند و به واسطه هوش خود هر چیزی را ابداع کند، و این از بشر موجودی بالقوه تخریب‌گر می‌سازد (این ایده را در مورد اکولوژی و محافظت از محیط زیست نیز گفته می‌شود و آزادی بی‌حد و مرز انسان را رد می‌کند).

شاید از خود بپرسید چه ارتباطی میان این اسطوره و تولد اومانیسم و ظهور حقوق بشر و سیاست مدرن وجود دارد؟ زیرا در این داستان، نکته محوری در اینجاست، نکته‌ای که از آن همه چیز تغییر می‌کند و برای جبران نبود این مواهب طبیعی است و نداشتن جایگاه خاص در نظام جهان است که خدا تصمیم می‌گیرد تا آزادی را به انسان اعطا کند، این توانایی که به او اجازه می‌دهد تا در اکوسیستمی که خدا آفریده دوام بیاورد. و در این‌جا است که ما با مشخصه انسان آشنا می‌شویم، مشخصه‌ای که اومانیسم مدرن بر پایه آن ایجاد می‌شود: انسان که در ابتدا هیچ است، هیچ استعداد و مشخصه طبیعی ندارد و دارای ماهیت مشخصی نیست (سارتر همیشه می‌گفت که انسان دارای ذات نیست، انسان در مقایسه با حیوانات و چیزهایی که هستند هر آنچه هستند، نیستی است)، و از نظر استعداد طبیعی تنها دارای آزادی است. آزادی توانایی ابداع تاریخ است. در نتیجه انسان باید خود سرنوشت خود را تعیین کند، به کیفیت‌هایی دست یابد که در ابتدا فاقد آن‌هاست: برای مثال، باید نبود پوست خز را با لباس پر کند، به جای لاک و یا لانه زیرزمینی برای خود خانه می‌سازد و به جای چنگال سلاح می‌سازد. خلاصه، انسان به طور طبیعی موجودی ضد طبیعت است. موجودی مصنوعی است در این معنا که خود را وقف مصنوعات می‌کند، ابداع می‌کند تا آزادانه استعدادهایی مخصوص خود بیابد: کیفیت‌هایی که باید خود را به آن‌ها مجهز کند.

نویسنده: رضا داودی

مطلب پیشنهادی:

گادامر

گفته، ناگفته و ناگفتنی در نظریه گادامر در باب جهانشمولی زبان (بخش 1)

در باب مسئله هرمنوتیکی سکوت نوشته والریا ووسکرسنسکایا روشن است که کسی که چشم‌انداز هرمنوتیکی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *