Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / دانش و اندیشه / «تقریر» اثر مارتین‌هایدگر

«تقریر» اثر مارتین‌هایدگر

پس این وجود چیست؟
که بر روی هر موجودی است / «هوپیل»

 

متن حاضر در پاییز سال ۱۹۴۶ به ژان بوفره – طی اولین ملاقاتش با مارتین‌هایدگر در توتنوبرگ – در پاسخ به چند سوالی که ژان بوفره در مورد نویسنده «وجود و زمان» مطرح کرده بود، به او تقریر شده است.

با اینکه ژان بوفره چند سالی بود که سعی داشت هوسرل و‌هایدگر را درک کند، همانطور که نامه سال گذشته وی گواه بر آن است،‌ هایدگر این فیلسوف فرانسوی را فقط از طریق دو مقاله‌اش می‌شناخت، اما در کل وی را مخاطبی دقیق برای راه فکری خود یافت.

ملاقات آنها در سپتامبر ۱۹۴۶ صورت گرفت و به ویژه «نامه‌ای در باب اومانیسم» که خطاب به ژان بوفره در دسامبر همان سال نوشته شده بود، گفتگویی پربار و مستمر را میان این دو تا زمان مرگ‌هایدگر در سال ۱۹۷۶ ایجاد کرد.

اهمیت این متن‌هایدگر بیشتر در یادآوری پرسش او، آنچنان که در «وجود و زمان» در راستای معنای هستی مطرح و بسط داده شده، است، پرسشی که بی وقفه و همیشه به صورتی پرسشگرانه مطرح می‌شود، که بیان آن در اینجا خود مرحله‌ای را شکل می‌دهد.

برپایه مسیر تحول فلسفی من، که با آشنایی با ارسطو آغازید و به زمان دبیرستان باز می‌گردد و هیچ وقت متوقف نشد، پرسش وجود (Ti to on)، همیشه برای من پرسش هدایت‌گر فلسفه باقی ماند.

در چارچوب توضیحی برای فلسفه باستان در کلیت آن، توضیحی که هر چه بیشتر روشنتر می‌شد، روزی متوجه شدم که از همان آغاز فلسفه غرب و مطابق با همین نقطه شروع و همچنین ادامه‌اش، پرسش هدایت‌گر (اصلی) این بود که موجود به مثابه موجود چیست، اما این پرسش که خود وجود چیست و بر چه بنیانی استوار است، و تجلی خود وجود عبارت از چه چیز است و ارتباط آن با انسان چیست، هرگز مطرح نشد.

فقط به واسطه ملاقات با هوسرل بود، البته قبل از آن نوشته‌هایش را خوانده بودم، بدون اینکه بدانم چطور آنها را به مانند دیگر نوشته‌های فلسفی نخوانم، که توانستم به رابطه‌ای زنده و پربار با پرسشگری راستین و توصیف پدیدارشناختی نائل شوم.

بدین ترتیب بود که بسط فلسفی پرسش بنیادین در باب وجود آنطور که در تحقیقاتم دیده می‌شود، برایم ممکن شد.

به این خاطر، از همان ابتدا و به طور مستمر در بیرون از موضع فلسفی هوسرل که همان فلسفه‌ی آگاهی است، قرار گرفتم.

بنابراین، اینکه همیشه «وجود و زمان» به سادگی به عنوان نوعی انسان شناسی پدیدارشناختی یا پدیدارشناسی آگاهی جهان در آنچه که ذاتی آن است، تعبیر شده است، از کجا ناشی می‌شود؟

اینکه در قسمت منتشر شده «وجود و زمان»، به دازاین بشری به طور مضمونی پرداخته شود، ممکن نیست. اما سوال مهمتری وجود دارد: چرا و در چه چشم اندازی دازاین بشری و وجود او (یعنی وجود بشری) در معنای زمان‌بندی دازاین مورد پرسش واقع می‌شود؟ اینجا ابدا موضوع هستی‌شناسی انسان در معنای یک رشته جزئی و محدود در درون یک هستی شناسی‌ای فراگیر نیست. موضوع این نیست، بلکه تا آنجا که موضوع مربوط به هستی شناسی می‌شود، بحث یک هستی‌شناسی بنیادین یعنی به تعبیر سنتی، موضوع بنیاد هستی‌شناسی یعنی هستی شناسی کلی است. زیرا پرسش موضوع تفکر دیگر پرسشی هستی‌شناختی نیست، اگر منظور از هستی‌شناسی پرسش کلی و خاص از وجودِ موجود و زمینه‌های او باشد. تنها پرسش (از زمان انتشار وجود و زمان) پرسش در مورد وجودِ موجود یا دقیق‌تر بگوییم موجود در رابطه با وجود خود که «معنای» آن همه جا کسب شده فرض می‌شود و از پارمنیدس تا نیچه خارج از بحث قرار می‌گیرد، نیست، بلکه پرسش در مورد خود وجود یعنی همزمان تجلی و ظهور وجود (و نه موجود) است.

درباره فرمول‌بندی این پرسش در «وجود و زمان» پرسش در معنای وجود (صفحه ۱) و معنا (صفحه ۱۵۱) {صفحه ۳۲۳ (ژان بوفره)} می توان به طور موجز گفت که حیطه گشایش یا روشنایی (قابل فهم بودن) است که در درون آن هر ادراکی، هر طرحی (گشایشی) فقط ممکن است.

پرسش «وجود و زمان» اختصاصا به سوی حقیقت وجود، و نه به سوی وجودِ موجود حرکت می‌کند و بدین ترتیب، پرسش هستی‌شناسی نه در معنای کلی و نه در معنای خاص آن نیست.

خیلی زود با بازشناسی اینکه در نزد یونانیان، وجود بدون اینکه آنها به طور مضمونی پرسش وجود را از خود بپرسند، به عنوان حضور (یعنی به واسطه زمان) مشخص می‌شد، از اینجا بود که برایم تعین قطعی ایجاد شد که وجود به صورتی سری در روشنایی زمان قرار می‌گیرد. بنابراین، اگر مسئله، مسئله حقیقتِ وجود است (روشنایی و گشایش آن)، باید که این مسئله در معنایی که در «وجود و زمان» مطرح شده، پرسیده شود. و از آنجایی که انسان در ارتباطی ممتاز با وجود قرار دارد، یعنی در روشنایی هستی که به طوری رازگون خود زمان است، باید که پرسش به سوی ارتباطی اصیل میان زمان و وجود خود بشر هدایت شود. به همین دلیل، از ابتدای «وجود و زمان»، بحثِ زمانمندی دازاین مطرح است.

تمامی این پرسش‌ها با محوریت زمانمندی انسان و هدایت شده به سوی پرسش معنای هستی برای متفکری به مانند کیرکگارد به کلی غریب هستند، همانطور که در کلیت فلسفه تا کنون ناشناخته باقی مانده‌اند، و علی‌رغم «وجود و زمان» به طور کامل درست شناخته نشده‌اند.

در ادامه مرقوم بفرمایید!

اجازه بدهید تا ملاحظه‌ای شخصی را نیز اضافه کنم: در این تفکر در معنای پرسش حقیقت وجود، اثری از قابلیتی خاص یا حتی اکتشاف مخصوصِ یک فرد وجود ندارد، بلکه در این پرسش است که خود وجود و راز آن که انسان زمینی را در فلاکت بی‌نهایت خود، یعنی همانطور که اغلب من می گویم، در فراموشی وجود فرا می‌خواند و او را وادار به تامل می‌کند.

برای اینکه یک انسان با این امکانات بتواند وجود داشته باشد، به نوعی به اندازه کفایت برای (طرح) این پرسش پخته بود، شاید سکوتی به مدت دو دهه یا بیشتر ضروری باشد.

 

منبع: کتاب Dicté

 

نویسنده: هفته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار