Fengye College Center
خانه / اخبار مونترال / مونترال در هفته‌ گذشته / در صحبت سایه؛ هم‌سخن با «سایه اقتصادی‌نیا» درباب زندگی فرهنگی‌-ادبی او

در صحبت سایه؛ هم‌سخن با «سایه اقتصادی‌نیا» درباب زندگی فرهنگی‌-ادبی او

قسمت دوم و پایانی/           «قسمت اول صحبت با سایه اقتصادی‌نیا را در اینجا بخوانید»

 گروه ادبیات هفته: سایه، از درخشان‌ترین چهره‌هایی ست که من می‌شناسم. از هفده سال پیش که نوشته‌ای از او را در یکی از راهنماهای کتاب خوانده‌ام، تا امروز، هر چه از او به دستم افتاده، رازآلودی چشم‌نوازی برایم داشته است. او در کنارِ جسارتش که به‌قول معروف مدام «آب در خوابگَه مورچگان» می‌ریزد، سبکی متفاوت در نوشتار دارد: مثل شاعری که به جای شعر نقد ادبی بنویسد یا ناقدی که جانش شعر باشد. هم شاعر و هم شعر. که می‌دانست روزی در این امریکای درندشت شمالی به هم می‌رسیم درحالی‌که من درخشانی‌اش در اینجای جهان را هم کشف کرده‌ام؟ اینک قسمت دوم و پایانیِ گفت‌وگوی بلند ما در ماه تولدش پیشکش می‌شود به خوانندگان «هفته»!

ارتباط با پژوهش‌های ایران‌شناسی خارج از کشور چگونه اتفاق افتاد؟

از وقتی زندگی شخصی من با سفرهای مکرر به آمریکا گره خورد و چند ماه از سال را در آمریکا می‌گذرانم کم‌کم با فضای فرهنگی و دانشگاهی اینجا هم ارتباط برقرار کردم. برایم جالب بود: ضمن آشنایی با فضاهای دانشگاهی امریکا، تصور اولیهٔ من از «ایران‌شناسی» به‌کل عوض شد. من آن تصور قدیمی‌ام را داشتم: ایران‌شناسان کسانی‌اند که یا روی نسخه‌های خطی کار می‌کنند؛ یا کارشان بیشتر تاریخ و باستان‌شناسی و ادبیات قدیم و از اینجور چیزهاست. تصویری که در ذهن داشتم آن تصویر قدیمی براون و پوپ و نیکلسون بود. درحالی‌که در امریکا دیدم نسل جدیدی از دانشجوها و استادها بالیده و پرورش پیدا کرده‌اند که چهرهٔ ایران‌شناسی را بسیار بسیار متنوع‌تر از آنچه بود کرده‌اند. ایرانشناسی دیگر چیزی نیست که در تصور ما بود. ایران‌شناسی یعنی تئاتر، موسیقی، سینما، هنر پاپ، درواقع همهٔ این‌ها سازندهٔ عالم ایران‌شناسی‌ست. بنابراین آن تصویر دانشمند پیر قدیمی که نشسته است و مثلاً نسخهٔ شاهنامه را تصحیح می‌کند برای من شکست. اتفاقاً همین برایم خیلی جالب بود. شروع کردم به پیوند برقرار کردن با محافل دانشگاهی. کم‌کم دعوت شدم برای سخنرانی و کارهای مختلف، تدریس و برگزاری ورکشاپ و …. هم برای من جالب بود هم برای آن‌ها که یک نیروی تازه‌نفسی از بطن جامعهٔ ادبی ایران را می‌دیدند. برای هر دو طرف جالب و مفید است.

برای دانشجوهای «فارسی پیشرفته» ادبیات دارند تدریس می‌کنید؟

بله. من در ایامی که در اینجا ساکنم با دانشگاه‌ها همکاری دارم. به شکل برگزاری کلاس‌ها، کارگاه‌ها و همکاری‌های پژوهشی و سخنرانی‌ها. منتها این محدود به ایامی است که اینجا هستم و وقتی‌که می‌روم ایران، برمی‌گردم سر کارهای ایرانم!

پوستر آمریکا

برگردیم به مثلث نقد در کار شما: این مجموعه در طول زمان به‌صورت طبیعی کنار هم نشست و شما هم بیشتر به‌عنوان‌ همان کسی که بازنگری‌هایی را می‌نویسید. فضای جدیدِ بازشده (در تلگرام و در فیس‌بوک و اینستاگرام) چه اثری داشت؟

من خیلی دیر به این‌ها پیوستم.

به نظرم به‌موقع بود. چون خیلی از یادداشت‌هایی که هم‌زمان در فیس‌بوک و تلگرام می‌گذارید چیزهای هستند که در مطبوعات منتشر شده‌اند ولی یک اتفاق متفاوتی می‌افتد وقتی در این دو محیط همرسان می‌شود. این را هم برای ما باز کنید.

بله کاملاً. اولاً خیلی ممنون که این سؤال را می‌پرسید، برای اینکه جواب دادن به این سؤال برای من مهم است. من خیلی دیر به فضای مجازی پیوستم. خیلی با تکنولوژی میانه ندارم. به‌علاوه من از سنت قلم و کاغذ شروع کردم. وقتی اولین مقالاتم را در مطبوعات ادبی چاپ می‌کردم، با قلم روی کاغذ می‌نوشتم و همین است که الآن هیچ‌کدام را ندارم! دیر کامپیوتر را برای نوشتن اختیار کردم و برای همین ورود به فضای مجازی هم برای من خیلی دیر بود. من سال 2015 تازه فیس‌بوک درست کردم! زمانی که دیگر همه از فیس‌بوک رفته بودند! آن‌هم به این دلیل بود که دیدم اقامتم در امریکا طولانی می‌شود، و برای ارتباطاتم با ایران ناگزیرم که دیگر فضای مجازی را بپذیرم. پیش‌تر، خیلی‌ها دائماً به من می‌گفتند شما چگونه در نشر ایران کار می‌کنید، ولی در فضای مجازی نیستید؟ و من هم مصرانه می‌گفتم نه، مخاطبان جدی ادبیات مجله‌هایی را که ما در آن‌ها می‌نویسیم می‌خوانند، کتاب می‌خوانند، فضای مجازی یعنی چه؟! اما دیگر، زمانی که اقامتم بیشتر و بیشتر شد ناچار شدم فیس‌بوک و تلگرام و … داشته باشم تا از فضای ادبی ایران دور نمانم. در امریکا هم، دعوتم می‌کردند برای سخنرانی و می‌گفتند مخاطبان می‌خواهند شما را بشناسند، فیس‌بوک دارید؟ من می‌گفتم نه. می‌گفتند وب‌سایت دارید من می‌گفتم نه. بعد می‌گفتند پس چه دارید؟ من مانده بودم در مجلات و آن سیستم سنتی. عقیده‌ام این بود، و هنوز هم تاحدودی این عقیده را حفظ کرده‌ام، که مخاطبان جدی من آنها را می‌خوانند. اما سرانجام ضرورت زندگی و زمانه را پذیرفتم. دیدم این‌همه سال است من دارم می‌نویسم، در جدی‌ترین مطبوعات پایتخت، در مطبوعات دانشگاهی و غیردانشگاهی، ولی تأثیرش با یک یادداشت کوچک در فضای مجازی خیلی توفیر دارد. بنابراین فضای مجازی قالب بسیار خوبی در اختیار من قرار داد که بتوانم با مخاطب بی‌واسطه ارتباط برقرار کنم. جالب است که عده‌ای فقط از این طریق من را می‌شناسند و سوابق من را نمی‌دانند، بارها شنیده‌ام می‌گویند این خانم از کجا پیدایش شد؟! می‌گویم بابا جان من بودم شماها مجله و نشریه نمی‌خواندید! من بیست سال است که هستم، ولی شماها خودتان را به این فضای مجازی محدود کرده‌اید.

نشستم و فکر کردم دیدم ما چه راهی داریم جز اینکه آن چیزی را که آنجا تهیه می‌بینیم اینجا هم برایشان عرضه کنیم؟ آن‌ها اینجا، در این به‌اصطلاح «فضای مجازی»، سر سفره نشسته‌اند. نتیجتاً من تسلیم شدم.

در این فضا طیف وسیعی از مخاطب حرف را می‌شنود؛ مؤثر است و برای من یک پیام‌رسان بسیار بسیار مناسب است. آن را پذیرفتم و تصمیم گرفتم که کارهایم را اینجا هم معرفی کنم. شده کوتاه‌تر، مختصرتر. ولی یک رسانهٔ خیلی مناسب است. به‌علاوه تحقیقات دانشگاهی را آدم باید خوراکِ عموم مردم علاقمند به ادبیات بکند. اگر مردم کارهای ما را نبینند و نخوانند، قرار است به کجا برسیم؟

همان بحث ادبیات کاربردی که من ده سال است تمام تلاش برای کرده و می‌کنم.

بله! من بنشینم در فضای بستهٔ کتابخانه، با در و پنجره‌های بسته، و از صبح تا شب برای خودم تحقیق کنم. این قرار است کجا به کار بیاید؟ قرار است خوراک چه کسی بشود؟ قرار است که سر سفرهٔ چه کسی برود؟ خوب این قرار است در روزمرۀ علاقه‌مندان به ادبیات نقش داشته باشد دیگر! این ما هستیم که بلد نیستیم این لقمه را از آنجا برداریم و در دسترسشان بگذاریم. این ما هستیم که به‌اشتباه فکر می‌کنیم کسانی که در مطبوعات می‌نویسند یک‌مشت آدم بی‌سواد و نادان و شتاب‌زده هستند و علم فقط در کف آنهاست که در فضای دانشگاهی می‌نویسند. لزوماً چنین نیست.

البته خیلی هم جنجال‌برانگیز و حاشیه‌دار است. نمی‌دانم از شما انرژی ذهنی نمی‌گیرد؟ مثلاً من می‌بینم شما هر چه بنویسید حداقل صد تا یادداشت و نکته خواهد آمد که خیلی‌هایش هم تندوتیز است. ماجرا چیست؟ اذیتتان نمی‌کند؟

بستگی به روحیهٔ آدم‌ها دارد. بعضی‌ها اصلاً روحیه بحث کردن ندارند. یا آزرده می‌شوند یا دیگران را می‌رنجانند یا نمی‌توانند کنترل بحث را در یک فضای سالم به دست گیرند و بحث، بی‌فایده تمام می‌شود. بستگی دارد که چگونه در بحث شرکت کنید. اوایل که من پا به این فضا گذاشتم و این فضا را به‌تدریج شناختم، خیلی خطا داشتم. انرژی خیلی هدر دادم؛ زخم هم خیلی خوردم؛ خسته هم خیلی شدم. ولی دیدم حضور در این فضا یعنی ارتباط با مخاطب. در دلم گفتم: شمایی که نمی‌خواهید اینجا باشید خوب در همان مجموعه‌های آشنا و متعارفتان بنویسید!

این روزها من به‌طور متوسط دارم ماهی چهار پنج‌تا مطلب در مطبوعات چاپ می‌کنم اما نمی‌دانم این‌ها دست چه کسی می‌رسد. و چه بازخوردی دارد. ارتباط زنده ندارم. می‌نویسم تمام می‌شود. خوب آن کار مطبوعات کاغذی است. اگر کسی به این فضا می‌آید به معنی این است که می‌خواهد مخاطبش را چشم تو چشم ببیند. می‌خواهم آن‌ها را بشناسم و با ایشان بحث کنم. برای من این «معنا» دارد. وگرنه که در مطبوعات چاپ می‌کردم و تمام. در آن صورت نمی‌فهمیدم چه کسی خوانده و چه کسی نخوانده است. این فضا یعنی قرار گرفتن در بستر مکالمه؛ یعنی قراردادن خودتان در بستر بحث. اگر آدم روحیه‌اش را نداشته باشد، نمی‌شود.

البته اصلاً ساده نیست. علی‌رغم اینکه من این روحیه را دارم، گاهی دیگر خیلی بی‌دروپیکر می‌شود. هر کس با هر درجه‌ای از دانش و ادب به خودش اجازه می‌دهد که با شما صحبت کند و شما هم با ادب خودتان باید بحث را جلو ببرید. این است که کار خیلی دشواری است.

چرا باوجودِ این‌همه نوشتن، به کتاب‌نوشتن روی خوش نشان نداده‌اید؟

پرسش جالبی است. فردیتِ مطبوعاتی (هم آن فردیت قدیم سنتی‌ام با نشریات کاغذی و هم این فردیت جدید مجازی) این خوبی را دارد که در ارتباط زنده با مخاطب قرار می‌گیری، اما از جهت دیگر البته بد است. بدی آن این است که شما را از یک پیوستگی فکری دور می‌کند. یعنی شما کتاب جدید می‌خوانید و می‌خواهید راجع به آن بنویسید. مبحث جدید مطرح می‌شود و می‌خواهید راجع به آن نظر بدهید. می‌خواهید در روزِ مردم مؤثر باشید و این شما را از آن پیوستگی که لازمهٔ کتاب‌نویسی است دور می‌کند؛ یعنی شما باید برای کتاب‌نویسی خودتان را در یک محیط فکری پیوسته قرار بدهید. به‌علاوه، من این‌قدر تا الآن کار کرده‌ام مجال نوشتن کتاب را نداشته‌ام. شما تصور کن یک شغل ثابت کارمندی در فرهنگستان هم داشتم. کارمندی که کارت می‌زند.

مادر هم بوده‌اید.

بله. بچه و خانواده که دیگر به جای خود! به‌جز آن تازه ساعت سه از فرهنگستان بیرون می‌آمدم و به نشرهایی که قرارهای ویرایشی داشتم می‌رفتم. ده شب می‌رسیدم به خانه و تازه پرونده‌های ویرایشم را جلوی چشم باز می‌کردم که راست‌وریسشان کنم. این‌قدر همه کار با هم انجام دادم که حتی مجال اینکه مقالاتم را در یک مجموعه چاپ کنم نداشته‌ام؛ این‌همه نوشته که اگر جمع بشود شاید سه چهار جلد کتاب شود.

و این‌که در این دوره‌ای که دارید به بیشتر یکجانشین‌شدن و بیشتر نوشتن می‌خواهید چه کنید؟

الآن درواقع به خاطر این شرایط زندگی‌ام که پیش آمده که باید بیشتر در آمریکا بگذرانم دیگر آن شکل ثابت کارمندی را جهت همکاری با فرهنگستان ندارم و دیگر برایم کافی هم هست. دیگر می‌خواهم فقط بنشینم و بنویسم. این مقالات پراکنده را جمع‌وجور کنم و نظمی بدهم. هم اینکه یک پروژه‌ای دارم که باید آن را جلو ببرم. پروژه‌ای چندین ساله است برای سری کتاب‌هایی که هر عنوانش مختص یکی از چهره‌های ادبی معاصر ماست. یک مجموعه است که هرکدام متعلق به یکی از چهره‌های ادبی است.

امیدوارم که فضای متفاوت امریکای شمالی که همهٔ مشکلاتش آرامش متفاوتی دارد، برای شما بارآور باشد. خیلی ممنون که به من و مجله هفته فرصت هم‌سخنی دادید.

خانم سایه اقتصادی‌نیا عزیز برای وقتی که در اختیار «هفته» گذاشتید از شما سپاسگزاریم

 

 

نویسنده: فرشید سادات شریفی

همینک (آوریل ۲۰۱۹) محقق دانشگاه مک‌گیل هستم. دکتری‌ام را در زمینه زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه شیراز دریافت کردم و در آن مقطع بر روی ابعاد وجودی شعر معاصر فارسی کار می‌کردم.

مطلب پیشنهادی:

بازارچه نوروزی

برگزاری بازارچه نوروزی مدرسه دهخدا

مدرسه دهخدا که در برگزاری بازارچه نوروزی در شهر مونترال یکی از پیشکسوتان است، امسال …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *