Fengye College Center

آنا کارنینا

از کتاب «زندگی لئو تولستوی» نوشته‌ی رومن رولان

ترجمه: رضا داودی

بخش دوم و پایانی

به مانند «جنگ و صلح»، در این تراژدی که سوختن روحی را در درون عشق نشان می‌دهد، روحی که قانون الاهی آن را ویران می‌کند، تولستوی رمان‌هایی درباره زندگی می‌نویسد. بدبختانه، این داستان‌های موازی به صورتی خشن و تصنعی یکی پس از دیگری می‌آیند، بدون این‌که به وحدت موجود در سمفونی «جنگ و صلح» برسند. هم‌چنین می‌توان فهمید که رئالیسم کامل برخی از تابلوها – محافل اشرافی سنت پترزبورگ و گفت‌وگوهای آن‌ها – گاهی سر به بی‌فایدگی می‌ساید. در نهایت، بسیار بازتر از آن‌چه که در جنگ و صلح دیده می‌شود، تولستوی شخصیت اخلاقی خود را در کنار ایده‌های فلسفی در نمایش زندگی کنار هم می‌گذارد. اما با این حال، این اثر غنای  شگفت‌آور کمتری ندارد. همان وفوری که در جنگ و صلح وجود دارد، دیده می‌شود و همه چیز با دقت تمام نوشته شده است. پورتره‌های انسانی به نظر عالی هستند. تولستوی از ترسیم استپان آرکادیویچ، خودخواه دوست داشتنی، لذت می‌برد. هیچ کس نمی‌تواند لبخند مهربانانه او را بی‌پاسخ بگذارد و کارنینا، شخصیت یک کارمند والا‌مرتبه، سیاستمدار متمایزی و پیش پا افتاده با جنون پنهان کردن احساسات واقعی خود زیر یک نیشخند دائم: ترکیب وقار و بزدلی، که به رغم هوش و سخاوت‌اش، رها شدن از آن برای او غیر ممکن است و با خوش قلبی خود را به حق به چالش می‌کشد: زیرا وقتی خود را رها می‌کند، برای این است که در نهایت در یک حماقت عرفانی بیافتد.

اما نکته جالب و اصلی رمان با تراژدی آنا و تابلوهای متنوعی که از جامعه روسیه در دهه ۱۸۶۰ ترسیم می‌شود – سالن‌ها، محافل افسران، باله‌ها، تئاترها، مسابقات – در مشخصه اتوبیوگرافیک آن نهفته است. کنسانتین لوین بیش از هر شخصیت تولستوی به خود تولستوی شبیه است. نه تنها تولستوی نظریان محافظه‌کارانه و دموکراتیک و هم‌چنین آنتی-لیبرالیسم اشراف‌زاده و دهقانی خود را به او نسبت می‌دهد، بلکه زندگی‌اش را نیز به او می‌دهد. عشق لوین و کیتی و سال‌های اول ازدواج آن‌ها انتقال خاطرات زندگی شخصی تولستوی به آن‌ها است- هم‌چنین مرگ برادر لوین یادآور مرگ دردناک برادر تولستوی به نام دیمیتری است. تمامی بخش اول که برای رمان بی‌ثمر است، حکایت از آشوب‌های درونی دارد، که تولستوی در آن زمان درگیر آن‌ها بود. اگر مقدمه جنگ و صلح‌گذاری هنرمندانه به اثری خاص بود، مقدمه آنا کارنینا انتقال احساسات شخصی به انقلابی اخلاقی بود، که دو سال پس از آن باید با کتاب «اعترافات» تکمیل می‌شد. در خود کتاب، به شکلی تمسخرآمیز و خشن، به طور دائم شاهد انتقاد از جامعه معاصر هستیم، که در آثار بعدی خود با آن‌ها به مبارزه بر می‌خیزد. جنگ با دروغ، با تمامی دروغ‌ها، چه با دروغ‌های مصلحتی یا دروغ‌های گناه‌آلود تا جنگ با پرچانگی‌های لیبرال و خیرخواهی‌های اشرافی تا دین سالنی و انسان دوستی؛ جنگ با جهانی که تمامی احساسات حقیقی را تحریف می‌کند، و شور و هیجان کلی روح را می‌کشد. مرگ نوری ناگهانی بر قراردادهای اجتماعی می‌افکند. در برابر آنای محتضر، کارنینای عصا قورت داده، نرم می‌شود. در این روح بی‌جان، جایی که همه چیز تصنعی است، اشعه‌ای از عشق و بخشش مسیحی نفوذ می‌کند. شوهر، زن و عاشق، موقتاً تغییر می‌کنند. همه چیز ساده و صادق می‌شود. اما به مرور که آنا بهبود می‌یابد، هر سه این‌ها خود را «در برابر نیروی اخلاقی تقریبا مقدسی که از درون آن‌ها را هدایت می‌کرد، حس می‌کردند، وجود نیرویی دیگر، خشن اما قدرتمند را که به رغم میل آن‌ها، زندگی‌شان را هدایت می‌کند، و آرامشی برای آن‌ها به ارمغان نخواهد آورد. و از قبل می‌دانند که آن‌ها در این مبارزه ناتوان هستند، چون در این مبارزه «ناگذیر هستند که بدی کنند؛ بدی که همگان ضروری خواهند دانست.»

اگر لوین، که تجسد خود تولستوی است، خود را پاک می‌کند، به این خاطر است که مرگ به سراغ او هم رفته است. تا این‌جا، «ناتوان از اعتقاد (به مرگ)، به آن شک نیز داشت.» از هنگامی که مرگ برادرش را دید، وحشت از جهالت او را فراگرفت. برای مدتی، ازدواج این احساسات را خفه کرد. اما از هنگام تولد اولین فرزندش، دوباره این احساسات ظاهر شدند. به طور متوالی درگیر بحران‌های دعا و نفی می‌شد. بیهوده آثار فیلسوفان را می‌خواند. در جنون خود، از وسوسه خودکشی نیز به هراس افتاده است. کار بدنی او را آرام می‌کند: در این‌جا هیچ شکی نیست، همه چیز واضح است. لوین با دهقانان صحبت می‌کند؛ یکی از آن‌ها صحبت «از انسان‌هایی می‌کند که نه برای خود بلکه برای خدا زندگی می‌کنند». این شهودی برای اوست. او تقابل میان خرد و احساس را می‌بیند. خرد مبارزه وحشیانه برای زندگی را می‌آموزد؛ هیچ چیز عاقلانه‌ای در دوست داشتن نزدیکان وجود ندارد : «خرد هیچ چیزی به من نیاموخت؛ هر چه می‌دانم از قلبم الهام گرفته‌ام.»

از آن به بعد، آرامش باز می‌گردد. سخن موژیک متواضع که قلبش تنها هدایتگر اوست، او را به خدا باز می‌گرداند… کدام خدا؟ سعی نمی‌کند تا بفهمد. لوین در این لحظه به مانند تولستوی در برابر کلیسا احساس تواضع می‌کند و در برابر جزمیات ابدا خود را طاغی نمی‌یابد.

حتی در توهم گنبد آسمان و در حرکت ظاهری کواکب حقیقتی وجود دارد. / پایان

 

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

آنا کارنینا |بخش اول از دو بخش

از کتاب «زندگی لئو تولستوی» نوشته رومن رولان ترجمه: رضا داودی/«آنا کارنینا» به همراه «جنگ …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار