قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / آرشیو تگ‌ها: داستان کوتاه

آرشیو تگ‌ها: داستان کوتاه

داستان کوتاه؛ تصور ترسناک

داستان کوتاه

زمانی که پیپ اکسیژن را به دهن مادر گذاشتند، به حسرتِ آغوش کشیدن بچه‌ها چشمانش را با ناامیدی می‌بندد؛ یعنی به‌سختی از زندگی و اولادش دل می‌کند. بالاخره همه‌چیز ابتدا و انتها دارد، حتی عمر... شنیده بود که خدا راضی نمی‌شود که جان آدمی را بگیرد تا خود آدمی به مرگ راضی نشود، بوی مرگ به دماغ مادر نشسته بود

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه: چرا جنگ می‌شه؟!

کریم زیانی شاعر ساکن در تورنتو کانادا

«بابا جون، کشورها چرا با هم جنگ می‌کنن؟ اصلن می‌خام بدونم چرا جنگ می‌شه؟» بابا روزنامه را از جلو صورتش کنار برد که چیزی بگوید، اما به همین زودی دیر شده بود. چون مامان مهلت نداد: به خاطرخودخواهی دولت‌ها، و گاهی هم حرص کشورگشایی، عزیزم

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه: کیف پول

کیف پول

خوشبختانه‌ آن دور و بر هنوز رقبای ما‌ سر نرسیده بودند و من و بابا تند و تند بلال‌ها را کباب می‌کردیم و‌ می‌دادیم دست آنها. با یکی از مشتریان مشغول حساب کردن بودم، چشمم به‌ آقایی افتاد که کت و شلوار سفید رنگی به تن داشت و خیلی تمیز و مرتب‌‌‌ پشت سر افرادی که دور ما را گرفته بودند به پهلو ایستاده و انگار منتظر کسی بود‌.

بیشتر بخوانید »

بازی روزگار؛ بن‌بستی که باز شد

داستان کوتاه

شهرام همچنان در خیابان زیر باران سیل‌آسا راه می‌رفت و کاملاً خیس شده بود اما در دلش کششی برای رفتن به منزل احساس نمی‌کرد. پنج سال از ازدواجشان گذشته بود ولی موجودی به اسم همسر که بلافاصله پس از ازدواج روی دیگر خود را ظاهر کرده و دیگر آن گرمی و محبتی که او را شیفته خودکرده بود نداشت، وی را از خانه فراری داده بود

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه “پدر جان” از حسن زرهی

کتاب داستان حسن زرهی

خاطرتان هست پدر! نامه‌ای را که نوشته بودم، داده بودید به امیرحسین بخواند، وقتی رسیده بود به نیمه‌های نامه سرش فریاد کشیده بودید که: نادان، نامه خواندن بلد نیستی، فرهاد من کی این لاطائلات را نوشته که تو می‌خوانی! و نامه را از دستش قاپیده بودید و گذاشته بودید توی جیبتان، بعد که باهم حرف زدیم گفتید که صدایم از پشت کوه می‌آید!

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه؛ روزی روزگاری

داستان کوتاه

بعد از سال‌ها تلاش یک پدر، پسر بزرگ قربانی بی‌راهی‌های خودش می‌شود، پسر دومی خار بغل پدر گردیده و زن هوسی او به وی پشت نموده فرار را بر قرار ترجیع می‌دهد. اینکه چرا؟ می‌رویم و ناشگافته‌ها را می‌شگافیم

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه؛ مچ گیری

داستان لاله رهبین

به‌هرحال دو ماه طول کشید تا بابا قدری بهتر شد و به منزل بازگشت. روزی که به خانه آمد برای ما یکی از بهترین روزهای عمرمان بود؛ اما هنوز برای مامان این علامت سؤال باقی بود که چرا بابا تا دیروقت در شرکت می‌ماند و این بلا بسرش آمد

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه؛ آن روز بارانی از لاله رهبین

داستان کوتاه

آن روز بارانی، قرار بود مرجان سفارش‌های تولیدی را، به صاحب‌کار تحویل دهد. کیسه اجناس را که نسبتاً سنگین بود روی دوش خود انداخت و با دست دیگر چتر رنگ‌ورورفته‌اش را برداشت و از خانه بیرون رفت. ساسان هنوز خواب بود

بیشتر بخوانید »

آشنایی با آلیستر مک‌لاود، نویسندهٔ کانادایی

آلیستر مک لاود

والدین او بومی جزیره کیپ برتون در شمال شرقی نوااسکوشیا بودند و وقتی مک‌لاود ۱۰ ساله شد، به همراه خانواده به آنجا بازگشتند. او قبل از کسب گواهینامهٔ تدریس از کالج معلمان نوااسکوشیا به‌عنوان معدن‌کار و نیز استادکار چوب کار می‌کرد. البته این کارهای یدی سبب نشد او درس را رها کند

بیشتر بخوانید »