قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / آرشیو تگ‌ها: داستان کوتاه

آرشیو تگ‌ها: داستان کوتاه

آشنایی با آلیستر مک‌لاود، نویسندهٔ کانادایی

آلیستر مک لاود

والدین او بومی جزیره کیپ برتون در شمال شرقی نوااسکوشیا بودند و وقتی مک‌لاود ۱۰ ساله شد، به همراه خانواده به آنجا بازگشتند. او قبل از کسب گواهینامهٔ تدریس از کالج معلمان نوااسکوشیا به‌عنوان معدن‌کار و نیز استادکار چوب کار می‌کرد. البته این کارهای یدی سبب نشد او درس را رها کند

بیشتر بخوانید »

بهار دوم اثر آلیستر مک‌لاود

مک لاود

گاه، برحسب عوامل متفاوت، کشتن حیوانات و فروختنشان در همان حوالی به‌صرفه‌تر بود تا امیدبستن به راهی که ظاهراً ساده‌تر به نظر می‌رسید اما به‌واقع کاغذبازی بیشتری داشت. اینکه با وانت یا قطار به سلاخ خانه‌های دورتر برده شوند

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه: روزگار من از لاله رهبین

داستان کوتاه

از خوشحالی در پوست نمی‌گنجیدم این برای من موفقیت بزرگی بود. ازآن‌پس دیگر نیازی به کمک پدر نداشتم. ولی مشکل اینجا بود که باید بیشتر کار می‌کردم تا خودم از درس‌هایم عقب نمانم؛ اما انگار از شوق تدریس توانم چند برابر شده بود

بیشتر بخوانید »

درخت مینو، داستان کوتاه از یاسمن حسنی

داستان یاسمن حسنی

بابا می‌آید مینو را بغل می‌کند می‌برد توی حیاط. توی باغچه. لای پلک‌های مینو بازشده. انگار نگاهمان می‌کند. مامان می‌زند زیر گریه. بابا هم. بعد دست می‌کشد روی صورتش و چشم‌ها را می‌بندد. چاله‌ی عمیقی شده. بابا خودش می‌رود آن پایین

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه؛ مکتب فروشی

داستان کوتاه

جمیله با حالت مشوش و دل پریشان کلید را به قفل دروازه‌ای بزرگ آهنی که صدایش همسایه‌ها را از خواب می‌پراند، چرخاند. در به صدایی بلند و کریی باز شد و دل از دل خانه‌ای زن تنها کشید. صدای بلند و شیطنت‌آمیز شاگردان به گوش‌هایش پیچید و تااندازه‌ای ترسش را مهار کرد

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه: “خوابِ مرگبار”

اعتیاد

رحیمی با نگرانی از دفتر بیرون رفت و مهران را که پشت در روی زمین نشسته و چرت می‌زد با عصبانیت صدا کرد و در حالی‌که دندان‌قروچه می‌کرد گفت: پسر، این آقای ناظم چی داره میگه نکنه ... وای ... پاشو، پاشو بریم ببینم چی به سر خودت آوردی؟ مهران را از جا بلند کرد و به آزمایشگاهی که آدرس داشت برد

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه: نگاه سرد

داستان رهبین

نیم ساعت گذشت اما هنوز از آماده شدن غذا خبری نبود. دوباره به آشپزخانه رفتم کسی در آنجا نبود. به اتاق‌ها سر زدم از لای در مهناز را دیدم روی تخت دراز کشیده و با تلفن مشغول حرف زدن است. این بار کنجکاو شدم آنطرف چه کسی است که این همه صحبتشان مهم و طولانی شده‌. گوش ایستادم شنیدم موقع خداحافظی مهناز گفت: باشه فردا عصر رستوران .... می‌بینمت‌. دلم هرُی ریخت یعنی او با مرد دیگری قرار گذاشته؟

بیشتر بخوانید »

داستانِ کوتاه: خواب خوش

داستان خواب خوش

با خودم گفتم ای‌بابا امروز چه خبره؟ نکنه افتادم تو بهشت و خبر ندارم! خلاصه رسیدم اداره. از دم در که وارد راهرو ساختمان شرکت شدم تا طبقه ششم که آسانسور ایستاد و هرکدام وارد اتاقمان شدیم، با همکاران خوش‌وبش کردیم. بعد خوش و سرحال نشستم پشت میزم و شروع کردم به کار. چه انرژی، انگار قدرتی پیدا کرده بودم که می‌توانستم تمام گیر و گرفتاری‌های مراجعین رو رفع کنم. وای چقدر دردهایشان را خوب می‌فهمیدم

بیشتر بخوانید »