قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / آرشیو تگ‌ها: ادبیات ایران

آرشیو تگ‌ها: ادبیات ایران

داستان کوتاه: ما کجای کاریم…؟ از کریم زیّانی

داستان کریم زیانی

آقای نکته‌گو سگرمه‌هاش سخت درهم‌رفته بود. به نظر می‌رسید که حواسش شش‌دانگ متمرکز بر مطلبی بود توی روزنامه. چند لحظه منتظر ماندم ولی سودی نکرد. ناگزیر با یک سرفهٔ مصنوعیِ مثلن سینه‌صاف‌کن اعلام حضور کردم تا او را متوجه خود سازم. مثل‌اینکه حیلهٔ فدوی کارگر افتاد

بیشتر بخوانید »

همه پلها را شکسته بودم

داستان کوتاه

موضوع این بود اگر مغازه را می‌بستم زودتر ورشکستگی‌‌ام لو می‌رفت، و اگر می‌ماندم مجبور بودم با طلبکاران دست و پنجه نرم کنم‌. برای همین به نادر گفتم در مغازه بماند و خودم زودتر به منزل رفتم

بیشتر بخوانید »

داستان تولد من و کتاب زرد دعا

داستان کوتاه

هنگامی که به یقه‌ام نگاه می‌کردم که چون برگ‌های درخت، انواع دعا به آن آویزان شده‌اند. و پدرم را به خاطر می‌آوردم. اشک در چشمانم حلقه می‌بست که آه...چقدر دست‌رنج و زحمت طاقت‌فرسا و عرق جبین پدرم به جیب شیخ و ملای محله‌مان رفته است

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه؛ حق حبس

داستان حق حبس

در حدود یک سالی میشه که به اصرار همسرم و خانواده‌اش تو یکی از دفاتر ثبت ازدواج به‌صورت رسمی به عقد هم در اومدیم، اما هنوز مراسم ازدواج برگزار نشده و به منزل مشترکمون نرفتیم و اون حالا مهریه‌اش رو به اجراء گذاشته و طلب نفقه ایام بعد از عقد خود رو کرده.

بیشتر بخوانید »

خیلی وقت بود که دیگر کسی منتظرش نبود؛ داستان کوتاه

ظهر خرماپزون تابستانی بود. راننده آمبولانس صف مسافرهای میدان هفت‌تیر را با آن نگاه‌های متعجبشان رد کرد و جلوی پای مرد جوان کت و شلوارپوش که چک‌پول لوله شده‌ی لای انگشتش را بالا گرفته بود، ترمز کرد. همکار راننده وسط نشست و برای مسافر جا باز کرد...

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه: چرا جنگ می‌شه؟!

کریم زیانی شاعر ساکن در تورنتو کانادا

«بابا جون، کشورها چرا با هم جنگ می‌کنن؟ اصلن می‌خام بدونم چرا جنگ می‌شه؟» بابا روزنامه را از جلو صورتش کنار برد که چیزی بگوید، اما به همین زودی دیر شده بود. چون مامان مهلت نداد: به خاطرخودخواهی دولت‌ها، و گاهی هم حرص کشورگشایی، عزیزم

بیشتر بخوانید »

شکار آهو | داستانی از لاله زارع

در اتاق را بست و سیگاری روشن کرد. دود آبی از بالای سرش پیچ خورد؛ دوری توی کریدور تاریک زد و برگشت دنبال صاحبش که حالا میان قاب در ایستاده بود و با چشم‌های ریز شده به ماشین‌های زیر سایه‌بانِ آن‌طرف حیاط اداره نگاه می‌کرد

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه: کیف پول

کیف پول

خوشبختانه‌ آن دور و بر هنوز رقبای ما‌ سر نرسیده بودند و من و بابا تند و تند بلال‌ها را کباب می‌کردیم و‌ می‌دادیم دست آنها. با یکی از مشتریان مشغول حساب کردن بودم، چشمم به‌ آقایی افتاد که کت و شلوار سفید رنگی به تن داشت و خیلی تمیز و مرتب‌‌‌ پشت سر افرادی که دور ما را گرفته بودند به پهلو ایستاده و انگار منتظر کسی بود‌.

بیشتر بخوانید »

بازی روزگار؛ بن‌بستی که باز شد

داستان کوتاه

شهرام همچنان در خیابان زیر باران سیل‌آسا راه می‌رفت و کاملاً خیس شده بود اما در دلش کششی برای رفتن به منزل احساس نمی‌کرد. پنج سال از ازدواجشان گذشته بود ولی موجودی به اسم همسر که بلافاصله پس از ازدواج روی دیگر خود را ظاهر کرده و دیگر آن گرمی و محبتی که او را شیفته خودکرده بود نداشت، وی را از خانه فراری داده بود

بیشتر بخوانید »