قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / آرشیو تگ‌ها: ادبیات ایران

آرشیو تگ‌ها: ادبیات ایران

داستان کوتاه: روزگار من از لاله رهبین

داستان کوتاه

از خوشحالی در پوست نمی‌گنجیدم این برای من موفقیت بزرگی بود. ازآن‌پس دیگر نیازی به کمک پدر نداشتم. ولی مشکل اینجا بود که باید بیشتر کار می‌کردم تا خودم از درس‌هایم عقب نمانم؛ اما انگار از شوق تدریس توانم چند برابر شده بود

بیشتر بخوانید »

درخت مینو، داستان کوتاه از یاسمن حسنی

داستان یاسمن حسنی

بابا می‌آید مینو را بغل می‌کند می‌برد توی حیاط. توی باغچه. لای پلک‌های مینو بازشده. انگار نگاهمان می‌کند. مامان می‌زند زیر گریه. بابا هم. بعد دست می‌کشد روی صورتش و چشم‌ها را می‌بندد. چاله‌ی عمیقی شده. بابا خودش می‌رود آن پایین

بیشتر بخوانید »

از خاک تا افلاک، تاملی در زندگی خواجه نصیرالدین طوسی

نویسنده فرانچسکو سوریانو

«ابوجعفر محمد نصیرالدین طوسی» معروف به «خواجه‌نصیرالدین طوسی» (۶۷۲-۵۹۷ ه . ق)، دانشمند و فیلسوف  ایرانی و از بزرگ‌ترین ریاضی‌دانان و منجمان است. وی به امر ناصرالدین عبدالرحمان، حکمران اسماعیلی قهستان، به الموت برده شد و از ۶۴۵ ه.ق که الموت به دست مغول افتاد به خدمت هلاکو درآمد

بیشتر بخوانید »

نگاهی به کتاب “شهر شیشه‌ای” اثر “پل استر”

پل استر

پل استر در رمان شهر شیشه‌ای، جست‌و‌جو برای حل معما را به کندوکاوی عمیق‌تر برای یافتن هویت واقعی انسان مدرن تبدیل می‌کند. او از امکانات داستان جنایی استفاده می‌کند تا به کشف‌های بزرگ‌تری از روان پیچیده‌ی انسان معاصر برسد

بیشتر بخوانید »

برای پایانِ راه تباهیِ کشورمان از آزادی در مهاجرت بهره ببریم | گفت‌وگو با مهیار مظلومی

فعال فرهنگی اتاوا

خانواده ما یک خانواده فرهنگی ست و هرکدام از ما دنبال علاقه خود رفته است. من هم به خیلی از شاخه‌های هنری علاقه دارم اما هیچ‌گاه به‌صورت حرفه‌ای دنبال کاری نرفتم. همه را نصفه‌نیمه رها کردم، غیر از شعر. شعر از وقتی که در هفده‌هجده سالگی شروع به نوشتن کردم، همواره همراه من بوده است و گاهی تنها پناهم

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه؛ آتش نازان

وحید ذاکری

رعدی زد و زن با دیدن چهره پوشیده‌ای که مثل جزامی‌ها، تنها چشم‌ها و دهانش پیدا بود جیغ کشید. غریزه‌ای قوی اما بقیه جیغش را فروبرد. نرمی میان شست و اشاره را گاز گرفت و لرزش شدیدی در تنش افتاد. غریبه لوله اسلحه را به پشت مرد فشرد و به جلو هلش داد

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه؛ یک اسب در کوله‌پشتی من گریه می‌کند

یکم اسب در کوله پشتی من گریه می کند

الکی میگه! من یک اسبم. این حرف‌ها یه مشت حرف چرنده. پرت و پلاست. من یک اسبم. شیهه می‌کشم، یورتمه میرم. علف و یونجه می‌خورم. اصلا اون خانمه رو هم نمی‌شناسم. همون که اومده اینجا و می‌گفت اسمش مرجانه، مژگانه، چه می‌دونم! حالا هر چی. می‌گفت من زنتم. یعنی زن من! گریه می‌کرد

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه: تای سیز

داستان مهدی توکلی تبریزی

از روزی که آخرین کشتی بندرگاه را ترک کرد سال‌ها گذشته بود. از فردای آن روز اهالی بندر ترکمن دیگر صدای بوق هیچ کشتی را نشنیدند. آتابای هرروز هنگام غروب آفتاب سوار بر تای سیز خودش را به اسکله بندر می‌رساند و رو به سوی نقطه‌ای در منتهی الیه افق در جایی که دریا و آسمان هم آغوش می‌شدند خیره می‌شد. کسانی که او را از نزدیک می‌شناختند بارها از او شنیده بودند که: بندر بدون کشتی، می‌میرد

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه؛ دیدار

داستان دیدار

قرار بود ببینمش، دختری که کنجکاو بود ببیند مرا ولی هرگز نگفته بود که می‌خواهد مرا ببیند، فقط از لحن صدایش در اولین تماس تلفنی و بعدها در مسج‌هایی زیبا، شاعرانه و ادبی که هرروز برایم می‌فرستاد کاملاً حس کرده بودم و

بیشتر بخوانید »