قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center

داستان

داستان کوتاه: ما کجای کاریم…؟ از کریم زیّانی

داستان کریم زیانی

آقای نکته‌گو سگرمه‌هاش سخت درهم‌رفته بود. به نظر می‌رسید که حواسش شش‌دانگ متمرکز بر مطلبی بود توی روزنامه. چند لحظه منتظر ماندم ولی سودی نکرد. ناگزیر با یک سرفهٔ مصنوعیِ مثلن سینه‌صاف‌کن اعلام حضور کردم تا او را متوجه خود سازم. مثل‌اینکه حیلهٔ فدوی کارگر افتاد

بیشتر بخوانید »

همه پلها را شکسته بودم

داستان کوتاه

موضوع این بود اگر مغازه را می‌بستم زودتر ورشکستگی‌‌ام لو می‌رفت، و اگر می‌ماندم مجبور بودم با طلبکاران دست و پنجه نرم کنم‌. برای همین به نادر گفتم در مغازه بماند و خودم زودتر به منزل رفتم

بیشتر بخوانید »

برش‌هایی از رمان «اسب بومیان» نوشتهٔ ریچارد وِیگامیز؛ ویژه‌نامهٔ ریچارد وِیگامیز

ریچارد وِیگامیز

هول‌وهراسی در اردوگاه ما بود. می‌توانستیم سایهٔ این وجود تیره را در خطوط چهرهٔ مادرم ببینیم. گاهی نزدیک آتش چمباتمه می‌زد، مشت‌هایش را در هم قفل و از هم باز می‌کرد، چشم‌هایش دو ماه تیره در روشنایی آتش بود. این‌جور وقت‌ها هرگز چیزی نمی‌گفت

بیشتر بخوانید »

داستان تولد من و کتاب زرد دعا

داستان کوتاه

هنگامی که به یقه‌ام نگاه می‌کردم که چون برگ‌های درخت، انواع دعا به آن آویزان شده‌اند. و پدرم را به خاطر می‌آوردم. اشک در چشمانم حلقه می‌بست که آه...چقدر دست‌رنج و زحمت طاقت‌فرسا و عرق جبین پدرم به جیب شیخ و ملای محله‌مان رفته است

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه؛ حق حبس

داستان حق حبس

در حدود یک سالی میشه که به اصرار همسرم و خانواده‌اش تو یکی از دفاتر ثبت ازدواج به‌صورت رسمی به عقد هم در اومدیم، اما هنوز مراسم ازدواج برگزار نشده و به منزل مشترکمون نرفتیم و اون حالا مهریه‌اش رو به اجراء گذاشته و طلب نفقه ایام بعد از عقد خود رو کرده.

بیشتر بخوانید »

خیلی وقت بود که دیگر کسی منتظرش نبود؛ داستان کوتاه

ظهر خرماپزون تابستانی بود. راننده آمبولانس صف مسافرهای میدان هفت‌تیر را با آن نگاه‌های متعجبشان رد کرد و جلوی پای مرد جوان کت و شلوارپوش که چک‌پول لوله شده‌ی لای انگشتش را بالا گرفته بود، ترمز کرد. همکار راننده وسط نشست و برای مسافر جا باز کرد...

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه؛ تصور ترسناک

داستان کوتاه

زمانی که پیپ اکسیژن را به دهن مادر گذاشتند، به حسرتِ آغوش کشیدن بچه‌ها چشمانش را با ناامیدی می‌بندد؛ یعنی به‌سختی از زندگی و اولادش دل می‌کند. بالاخره همه‌چیز ابتدا و انتها دارد، حتی عمر... شنیده بود که خدا راضی نمی‌شود که جان آدمی را بگیرد تا خود آدمی به مرگ راضی نشود، بوی مرگ به دماغ مادر نشسته بود

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه: چرا جنگ می‌شه؟!

کریم زیانی شاعر ساکن در تورنتو کانادا

«بابا جون، کشورها چرا با هم جنگ می‌کنن؟ اصلن می‌خام بدونم چرا جنگ می‌شه؟» بابا روزنامه را از جلو صورتش کنار برد که چیزی بگوید، اما به همین زودی دیر شده بود. چون مامان مهلت نداد: به خاطرخودخواهی دولت‌ها، و گاهی هم حرص کشورگشایی، عزیزم

بیشتر بخوانید »