قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری

داستان

قصه‌های مهاجرت: نیمه گمشده

نیمه گمشده

بالاخره تصمیم گرفتم با او ملاقات کنم. سی و پنج روز مداوم رأس ساعت نه صبح برایم صبح بخیر و ساعت ده شب، شب بخیر می‌گفت. لابه‌لایش هم گاهی ترانه‌های زیبایی می‌فرستاد. البته پرواضح است که من جواب نمی‌دادم. پروفایلش عکس یکی از شخصیت‌های دیزنی بود، ولی اسم و فامیلش کامل بود و این تمام چیزی بود که از او می‌دانستم

بیشتر بخوانید »

داستانک‌: خانم بهداشت و ما هم صحه گذاشتیم!

داستان کوتاه و تک نگاری

تقریباً تمام پونصد دانش‌آموز مدرسهٔ پسرانهٔ ابتدایی شهید مفتح تبریز عاشق خانم بهداشت مدرسه بودن، این رقم با فارغ‌التحصیل شدن کلاس پنجمی‌ها کم می‌شد و با اومدن کلاس اولی‌ها برمی‌گشت سر جاش! عین موج دریا و جزر و مدش! اون وسط فقط خانم بهداشت مدرسه جاش ثابت بود...

بیشتر بخوانید »

قصه‌های مهاجرت؛ پروین خانم

«اِ اومدی؟! مخلصیم شرمنده من یک ساعت پیش با تلفن مامانت متوجه شدم رسیدی. لابد تاکسی کلی پول هم گرفت ازت. مگه پروازت پنجشنبه نبود؟! حواسم پرته ایران دیروز پنجشنبه بود امروز اینجا هاهاها. بی‌خیال حالا بیا تو دست و صورتت رو بشور یه چای بزن بریم.»

بیشتر بخوانید »

قصه‌های مهاجرت: سارا

مرد جوان با نوک انگشت گوشه چشمانش را که کمی‌تر شده بود پاک کرد و درحالی‌که به‌صورت سفید و بی‌روح دختر نگاه می‌کرد گفت: سارا این جلسه سومیه که به اینجا می‌آیی و همچنان چیزی نمی‌گویی. تو خوب می‌دانی که ما می‌خواهیم کمکت کنیم. هم من و هم دوستت که واقعاً نگرانته...

بیشتر بخوانید »

قصه‌های مهاجرت؛ تاکسی

ایزابل زن سفید، حدود سی و سه‌چهارساله با سگی کوچک داخل کیفش، هیکل درشتش را در صندلی عقب تاکسی جا داده و لابه‌لای صحبت با موبایلش، مرتب از راننده سؤال می‌کرد کی می‌رسند...

بیشتر بخوانید »