قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان :نقطه نیرنگی | بخش چهارم و پایانی

داستان :نقطه نیرنگی | بخش چهارم و پایانی

اثری از محمد اکرم عثمان/دل دریاب مثل ساعت تک‌تک می‌زد و می‌گفت مریض است ولی نیلوفر آن تک‌تک‌ها را نمی‌شنید و دوای درد بیمار را تشخیص نمی‌داد، سر چهار راه نیلوفر از دریاب پرسید.

خوب دریاب بالاخره نگفتی امروز با کی کار داشتی؟

دریاب جتکه خورد، به یاد بچه‌ها افتاد، به یاد حریفان سنگ دل و بی‌رحمش، معجوبانه جواب داد:

امتحان ما به آخر رسیده مه کامیاب شدم. مه داکتر شدم. می‌خواست چیزی دیگر بگوید که نیلوفر از فرط شادی چیغ زد و گفت:

اوه چه خوب، ما با هم، هم مسلک شدیم. صد حیف که مه داکتر نیستم. دلم بسیار می‌خواست که داکتر شوم ولی مشکل زنده‌گی مجال نداد.

دریاب گفت:

مگم مه داکتر سنگ و خاک هستم. داکتر سنگ‌های سخت و خاک‌های سیاه. مه نبض کوه‌ها را می‌بینم، اصله از سنگریزه جدا می‌کنم. مه مثل فرهاد کوهکن هستم، یک تیشه و دیگر هیچ. می‌ترسم ای تیشه به درد نخوره و یک روز عوض سنگ به فرق خود بزنمش.

نیلوفر قیافه حیران و متعجبی به خود گرفت و گفت:

باز هذیان میگی، مه نگفتم که تو دگه ناجور نیستی یک آدم کامل و عالم نباید خوده مسخره کند.

دریاب گفت:

مه تنهاستم از تنهایی به تنگ آمدیم. درد دل مره هیچ داکتر و پرستار نمی‌فامه، حتی تو که بهترین پرستار دنیاستی.

نیلوفر گفت چرا ازدواج نمی‌کنی. ازدواج داروی درد تنهای‌ست.

کسی مره نمی‌گیره.

نیلوفر مات ماند و با حیرت گفت:

چرا، چرا تو بی‌شک یکی از بهترین مردهاستی، خوده کم نزن بری مرد کم زدن شرم است، بری مرد کم زدن ننگ است.

دریاب پرسید:

پس چه کنم؟

نیلوفر گفت برو برت زنده‌گی بساز، خانه و خانواده بساز. راستی که تنهایی طاقت فرساست.

دریاب که طاقتش طاق شده بود گفت:

علاجم دَه دست توست، دستم بگیر که غرق می‌شوم.

نیلوفر لحظه‌هایی به زمین نگریست و بعد به چشم‌های دریاب. چشم‌های دریاب پر از اشک شده بود و رنگش از خجالت آمیخته با هیجان. مثل قوغ آتش سرخ‌گون می‌نمود. سرشکی داغ از چشم‌های نیلوفر بر رخسارهای سفیدش راه کشید و خاموش ماند.

دریاب پرسید:

چرا گپ نمیزنی،می‌خواهی غرق شوم.

نیلوفر اشک‌هایش را پاک کرد و آرام مثل دریایی بعد از توفان جواب داد:

کار از کار گذشته مه شوهر دارم.

دریاب سرد شد. مثل مرده گورستان، مثل شب‌های زمستان. سپس از تمام گپ‌های که گفته بود صمیمانه پوزش خواست. هر دو با وداعی تلخ و اندوه‌بار از هم جدا شدند و دریاب گفت که فردا کابل را ترک می‌کند، آن گاه هم دگر را ترک کردند و میان دنیای آن‌ها حفره‌یی عمیق دهن باز کرد.

فردا موتر غرازه سرویس، لم‌لم جاده خامه‌یی را که از وسط کوه‌ها و دره‌ها و دشت‌ها می‌گذشت طی می‌کرد و دریاب یکی از مسافران بود. درخت‌های لب جاده شگوفه کرده بودند و بوی بوته‌های باران شسته از میان کشت زار‌ها برمی‌خاست و دماغ مسافران را تر می‌کرد. دختران دهاتی با چادرهای آبی و پیراهن‌های گلنار، گل سنجد دسته می‌کردند، همان گلی که مورد علاقه کفچه مارهاست. دریاب از دریچه موتر آن‌ها را می‌دید و به یاد آن روایت قدیمی می‌افتاد که می‌گفتند:

دختران جوان نباید از زیر درخت پرگل سنجد بگذرند، چه عاشق می‌شوند و عشق ناکامی و دردسر دارد و زهرش چون زهر مار کشنده است.

به خود نظر کرد به یاد نیلوفر افتاد‌ (به یاد نیلوفری که هنوز زهر یا طعم عشقش در کامش باقی بود. طعمی هم تلخ و هم شیرین، هم گوارا هم ناگوار). اوه خدای من عشق چیست؟ آب است یا آتش؟

شهد است یا شوکران؟ دریاب می‌خواست با این حرف‌ها گره از رمز عشق بگشاید و تار عنکبوت غم را پاره کند ولی دیگر به قول نیلوفر کار از کار گذشته بود. نیلوفر شوهر داشت و او زن نداشت و نتیجه دوری تنهایی و بی‌کسی.

جوانکی در آخرین سیت موتر چنگش را ترنگ ترنگ می‌نواخت و بر زخم‌های روح دریاب انگشت می‌زد:

بگرِدت گر حصار از سنگ سازند

رهش را چون دل من تنگ سازند

شگافم قلعه را پیش تو آیم

ز خونم گر جهان را رنگ سازند

ولی موتر پیش می‌رفت و دریاب از نیلوفر ‌فاصله‌یی بیشتر می‌گرفت.

جوانک چنگ نواز باز می‌خواند:

تو که نوشم نه ‌یی نیشم چرایی

تو که یارم نه یی پیشم چرایی

تو که مرهم نه یی زخم دلم را

نمک پاش دل ریشم چرایی

و این صدا را باد به بیرون و درون موتر می پراگند و دریاب را دیوانه‌تر می‌کرد. از خستگی خاموش ماند و باز ناله موتر در وسط کوتل پر پیچ و خمی بلند شد. دریاب سرش را به کنار دریچه تکیه داد و بخواب رفت. نیافته‌هایش در رویاها جان یافتند. نیلوفر را در جامه الوان عروسی بر تخت مراد خودش یافت، بر همان تختی که کشتی نجات آدمی از نومیدی، از مرگ و تنهایی‌ست. نیلوفر بر صورت دریاب گل لبخند می‌پاشید و دریاب بر چشمان نیلوفر برق آرزو می‌ریخت. بوته عمر آن‌ها گل کرده بود. سرانجام دریاب دست نیلوفر را در دست گرفت و از تخت فرود آمد و جانب حجله که منزل گه مراد عاشقان است راهی شد.

درین اثنا موتر برک زد و سر دریاب به آهن سخت سیت پیش رو خورد مثل این که سر دریاب به سنگ لحد خورده باشد از جا پرید و غرق در عرق به خود آمد. کوهی از دور پیدا بود که نبضش می‌تپید. خودش را «فرهاد» یافت. فرهاد کوهکن با یک تیشه و دیگر هیچ.

لبخند زد و گفت:

مه داکتری هستم که نبض ‌کوه‌ها را می‌بینم، مرض کوه‌ها ره درمان می‌کنم، اما کو داکتری که مریضی عشق درمان کنه و نسخه شفا بخش بته. دگه‌ای تیشه به درد نمی‌خوره، عوض سنگ مغز خوده کتیش پاشان می‌کنم. اما نیلوفر از پشت کوه‌ها از پشت دشت‌ها، از شهر پر غوغا و پر هیاهو از همان پیاده رو شفاخانه که قدم گاه آخرین روز دیدار آن‌ها بود صدا زد:

چرا، چرا تو، بی چون و چرا یکی از بهترین مردها استی. خوده کم نزن بری مرد کم زدن شرم است، بری مرد کم زدن ننگ است.

منبع:«مردا ره قول اس»

نویسنده: هفته.

مطلب پیشنهادی:

یکم اسب در کوله پشتی من گریه می کند

داستان کوتاه؛ یک اسب در کوله‌پشتی من گریه می‌کند

الکی میگه! من یک اسبم. این حرف‌ها یه مشت حرف چرنده. پرت و پلاست. من یک اسبم. شیهه می‌کشم، یورتمه میرم. علف و یونجه می‌خورم. اصلا اون خانمه رو هم نمی‌شناسم. همون که اومده اینجا و می‌گفت اسمش مرجانه، مژگانه، چه می‌دونم! حالا هر چی. می‌گفت من زنتم. یعنی زن من! گریه می‌کرد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *