قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان : نقطهٔ نیرنگی |قسمت سوم از چهار

داستان : نقطهٔ نیرنگی |قسمت سوم از چهار

اثری از محمد اکرم عثمان/بچه ها راست می‌گفتند او به واقع بازیچه بیش نیست، انعکاس قهقهه بچه‌ها پرده گوشش را پاره کرد. با دست‌ها گوش‌هایش را بست ولی آن صداها دو چندان شدند و بر مغزش هجوم آوردند. خیال کرد که شقیقه‌هایش از فرط درد می‌ترکند. تقلای بسیار کرد ولی دستش به چیزی نچسپید. خواست از جا برخیزد و به قصد خودکشی از ارسی به پایین بجهد اما به خاطر آورد که در دنیا یکی او را دوست دارد و آن یک پدرش است. آهسته صدا زد پدر، پدر، پدر جان!

به یاد آخرین نامه پدرش افتاد چه خوش نوشته بود:

«نور دیده‌ام دریاب جان به سلامت باشی و خداوند در سفر و حضر پشت و پناهت باد. من همیشه در حقت دعای خیر می‌کنم تا به خیر برگردی و چشمان پدر را روشن کنی » از آن پس باور کرد که تنها نیست، باور کرد که کسی قبولش دارد و دوستش دارد. آن گاه قلم را برداشت و نوشت که:

«پدر جان عرض قدم بوسی تقدیم می‌کنم و آرزو دارم زودتر از همیشه برای غلام‌تان کاغذ بنویسید، من جز شما کسی ندارم اگر یادم نکنید می‌میرم » درین فرصت باز به یاد بچه‌ها افتاد، خواست از آن‌ها به پدرش شکوه برد ولی شرمید و این کار را نکرد، به ناچار از نیلوفر نوشت از خوبی‌هایش از فداکاری‌هایش و از محبت‌هایش. وقتی نامه به دست پدرش رسید متعجب شد خیال کرد که پسرش می‌خواهد با دختر شهری عروسی کند. با عجله نوشت که: «ارجمند عزیزم، ما غریب دوده غریب، هوش کنی که پا از گلیمت فراتر نگذاری، می‌ترسم دختر شهری که آن همه در باره‌اش نوشته‌یی نتواند با ما گذاره کند و زیر کار طاقت‌فرسا بمیرد. در نامه دومی تدبیری به خاطر دریاب رسید و آن که ترجیع داد درباره نیلوفر بسیار بسیار بنویسد. آن قدر که پدرش بداند، دریاب را در آن سوی شهرها کسی دوست دارد. با این کار آتش دلش فرو می‌نشست و تا حدی آرامش یافت. چندین نامه رد و بدل شد و دریاب آن قدر در سنگرش پافشاری کرد که پدرش تن در داد و نوشت که:

«از خداوند برای هر دوی آن‌ها سعادت‌مندی آرزو می‌کند و ورود هر چه زودترشان را انتظار می‌برد»، به این ترتیب دریاب مشعله‌یی برای تنهایی‌هایش یافت و به «هیچ» دل خوش کرد.

پایان امتحانات، یکی از جمعه‌ها باز بچه‌ها به اتاقش هجوم آوردند و بر سر آزارش هم قسم شدند، یکی ترانه دریاب دریاب را خواند، دیگری گفت دریاب مرغ کور است و سومی با خنده فریاد کشید: مرغ کور او شور! ولی دریاب که خود دنیای دیگری برایش ساخته بود بی‌آن که خمی به ابرو بیآورد به آرامی به الماری دست برد و بسته نامه‌ها را کشید و به بچه‌ها اجازه داد که آن‌ها را بخوانند و از سر سعادتش آگاه شوند بچه‌های شوخ نامه‌ها را تندتند خواندند ولی هیچ کدام را باور نکردند و آن‌ها را هیزم دیگری برای مزاحمت و آزار دریاب تلقی نمودند. باز شر و شور و داد و بیداد کردند. اما دریاب هرگز اعتنای به تحقیر بچه‌ها نکرد، چه عشق از او آدم دیگری ساخته بود. آدم پولادین، آدم مقاوم و بی‌اعتنا به دنیا و مافی‌ها. بچه‌ها از تغییر حال دریاب تعجب کردند. دیگر نیشخندها و مزاحمت‌ها کارگر نیفتاد. دریاب هر چه شنیند پشت گوش کرد و طرف را چون خسی به هیچ گرفت. چه عجب، از آن کاه بی‌مقدار که دست خوش هر بادی بود کوهی استوار و سهمگین درست شده بود! بچه‌ها بعد از مدتی در برابر وقار و متانت دریاب احساس حقارت می‌کردند و نمی‌دانستند که چگونه از سد شخصیت دست نیافتنی‌اش بگذرند، یکی از روزها دریاب لباس‌هایش را عوض کرد و شاد و خوشحال به عزم تفریح از اتاقش برآمد. جمیل، ناصر و باقی که از روبه‌رو می‌آمدند با احتیاط پرسیدند:

کجا بخیر دریاب خان؟

دریاب متبسم جواب داد:

وعده‌دار هستم.

ناصر پرسید: با کی؟

دریاب جواب داد:

به اصطلاح شما با (مترسم) با (گرل فرندم) با معشوقم. دهان آن‌ها از تعجب باز ماند. ناصر که هرگز چنین ادعایی را باور نداشت گفت: حق دریاب خان، درست است که تو دریاب سابق نیستی مگم قیافیت همو قیافه است. بمره دختر که طرف تو سیل کنه.

دریاب خندید و گفت:

خدا نکنه دردش ده کوه و صحرا، تو بمیری که دگا ره دیده نداری.

جمیل گفت:

اگه راست میگی اثبات کو!

دریاب جواب داد:

اگر چه مسله مسله‌ی خصوصی است مگم به کوری چشم حاسدا حاضر هستم صبا ساعت پنج وقت رخصتیش بری شرف‌یابی حاضر باشین.

بچه‌ها لب جویدند و تا فردا ساعت پنج از دریاب جدا شدند. ساعت موعود دریاب پیشاپیش و بچه‌ها پیاپی‌اش راهی شفاخانه شدند. داکتران، پرستاران و مستخدمین همه و همه از در شفاخانه گروه گروه بیرون می‌آمدند و دریاب مسافتی دورتر از بچه‌های لجوج و حسود چشم انتظار نیلوفر بود – نیلوفر آبی گل گل‌ها، نیلوفر خوش خرام و خندان و نیلوفر خوب و مهربان.

بلاخره نیلوفر چون گل سرخی در جنگل از دور پیدا شد. دریاب مثل مجسمه‌یی‌ بی‌جان رویا رویش ایستاد و مات آن قد و بالا ماند.

نیلوفر در چند قدمی به روی دریاب لبخند زد و خوش و خوشحال صدا زد: اوه دریاب چه خوب شد آمدی مثلی که از مرگ ما بیزاز باشی؟ خرمن جان دریاب آتش گرفت، به سختی از جایش کنده شد. دست نیلوفر را در دست گرفت. نیلوفر سراپای دریاب را از نظر گذراند و با خوشحالی گفت:

نام خدا چاغ شدی. هر دو خندیدند و شانه‌به‌شانه هم مسیر پیاده‌رو را در پیش گرفتند. دریاب کج و معوج راه می‌رفت و نیلوفر راست و مستقیم. تق‌تق پای آن‌ها در دل بچه‌ها چون کوه سنگینی می‌کرد و همه حسرت سعادت دریاب را می‌خوردند. ولی دریاب بچه‌ها را به کلی از یاد برده بود و در کنار نیلوفر خودش را تالابی می‌یافت که همواره زیر پای برگ‌های نرم و نازک گل نیلوفر به خواب می‌رود و از عطر تنش مست می‌شود.

نیلوفر بنابر عادت همیشگی بسیار گپ زد. قصه مریض‌های نو را، قصه داکترهای خوب و قصه داکترهای بد را و بلاخره قصه خود را که گفت به کارش عشق دارد و می‌خواهد همیشه پرستار بماند. پرستار آدم‌ها، پرستار دل‌های آزرده./ ادامه دارد.

 

نویسنده: هفته.

مطلب پیشنهادی:

یکم اسب در کوله پشتی من گریه می کند

داستان کوتاه؛ یک اسب در کوله‌پشتی من گریه می‌کند

الکی میگه! من یک اسبم. این حرف‌ها یه مشت حرف چرنده. پرت و پلاست. من یک اسبم. شیهه می‌کشم، یورتمه میرم. علف و یونجه می‌خورم. اصلا اون خانمه رو هم نمی‌شناسم. همون که اومده اینجا و می‌گفت اسمش مرجانه، مژگانه، چه می‌دونم! حالا هر چی. می‌گفت من زنتم. یعنی زن من! گریه می‌کرد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *