قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / مقاله ها / دانش و اندیشه / فهمیدن یا توضیح دادن‌: انتقادهایی از دین

فهمیدن یا توضیح دادن‌: انتقادهایی از دین

«دین» اثر میکائل فوسل (5)

 

ترجمه رضا داودی/

اما آیا این قطعی است که انسان دینی بلافاصله قبل از انسان کامل و آزاد بوده است؟

آیا نباید به مانند مارکس و  ضد فوئرباخ، فکر کرد که انسان دینی به دور از اینکه در حال یافتن خود باشد، با تحلیل شرایط خود با کمک مقولاتی نامتناسب، خود را گم کرده است؟

دین

در این چشم‌انداز جستجوی نشانه‌ای از حقیقت در صیرورت در تجربه زیسته دینی بی فایده است، اما بیشتر ضرورت دارد تا «صحنه را تغییر دهیم» و دین را به کمک مقولاتی که با دین غریب هستند، توضیح دهیم.

این توضیح حس دینی را به برخی شرایط معین از لحاظ اجتماعی ارجاع می‌دهد، که ایمان به خدا و آنچه که خدا به عنوان جبران بی عدالتی های این جهان وعده می‌دهد، ضروری می‌سازد. گفتن اینکه دین یک «ایدئولوژی» است، یعنی دین فقط برای آگاهی اعتبار دارد. بنابراین، «این آگاهی نیست که تعیین کننده زندگی است، بلکه زندگی است که آگاهی را متعین می‌کند» (ایدئولوژی آلمانی) و تنها یک تحلیل ملموس از فردیت اجتماعی است که امکان درک آنچه را که همزمان باعث ضرورت و سطحی بودنِ از خود بیگانگی دینی می‌شود، فراهم می‌کند.

با کلی کردن کلمات مغایر میان فوئرباخ و مارکس، امکان تمایز دو نوع بنیادی ادراک انتقادی از پدیده دین وجود دارد. از سویی (واژگان فوئرباخ)، الگویی واژگون کننده است : دین چیزی جز جایگزین کردن روابط واقعی با روابط خیالی نیست. در این فرضیه، باید سمبولیک را به حوزه واقعمندی و استعلایی را به حوزه درون ذاتی کشاند (انجام آنچه که فوئرباخ «تجزیه الهیات در انسان شناسی» می‌نامد، در کتاب اصول فلسفه آینده)، اما همیشه نقطه عزیمت از یک حالت اولیه متوهمانه است زیرا، این تنها حالتی است که ما به طور مستقیم به آن دسترسی داریم. در این چشم انداز، دین چیزی بیش از یک پدیده فرهنگی در میان دیگر پدیده ها است، دین پیش فرض واقعی فلسفه است، آنچه که فلسفه باید از آن شروع کند تا امیدوار به دسترسی به حقیقت باشد. بنابراین، به نظر می‌رسد راه برای «خِردی هرمنوتیکی» باز است، که تنها کارکرد انتقادی آن عبارت است از اینکه معنای حقیقی دین را در پایین تر از رسوبات تاریخی آن باز یافت.

در واکنش به این جستجوی شاید به اشتباه تبارشناسانه، الگوی جابه جایی ایجاد می‌شود. این در برابر «واژگونی» ساده، ضرورت تغییر زمین به منظور تعیین قواعد تغییر را قرار می‌دهد، چیزی که هجوم تصاویر دینی به ذهن را توجیح می‌کند. این الگو (که می‌توان هم مارکس و هم نیچه و فروید را به آن منسوب کرد) دین را به مثابه معلول وابسته به علتی نامتجانس به آن تعریف می‌کند. ساز و کاری که به واسطه آن رابطه‌ای واقعی به رابطه‌ای خیالی کاسته می‌شود، در سطح خود دین یافت نشدنی است: اگر می‌خواهیم همانطور که از دوران کودکی خارج می‌شویم از دین خارج شویم، در ابتدا باید راهکاری بیابیم تا به دین به عنوان ذخیره‌ای تمام نشدنی از معنا باز نگردیم.

این چشم‌انداز که اساسا علت‌گرا است، با سمبولیسم و تشدید امر قدسی گسست ایجاد می‌کند، همان‌طور که دیدیم امر قدسی تعیین‌کننده سهم «قابل قبول» دین از سوی خرد است. دین تمامی ابهامات مربوط به مفهوم «سمبول» در این معنا که سمبول جنبه آشکار و افق معنا را وحدت می‌بخشد، تشدید می‌کند. چشم پوشی از اولی بدون رها شدن از دومی (لغو دین با هدف جا باز کردن برای ایمان …)، به زعم مارکس، نیچه یا فروید رفتن تا نیمه راهی است که به رهایی واقعی می‌انجامد. در این توسل دائم به سمبولیک، یعنی افراط مدلول بر روی دال، نوعی بقایای یک استعلا  وجود دارد: معنای امر دینی همیشه از انتقاد گریزان خواهد بود، زیرا همیشه در فراسوی روش های عقلانی قرار می‌گیرد که هدف شان کاستن این معنا است. انتقاد ریشه‌ای از دین بیشتر خود را در قامت نوعی رمزگشایی قرار می‌دهد تا اینکه نوعی تفسیر باشد؛ این انتقاد موضوع خود را به چیزی غیر از خود ارجاع می‌دهد (رفتار اجتماعی، اراده معطوف به قدرت، ناخودآگاه) تا هر گونه جایگاه مستقل برای دین را در ارتباط با دیگر پدیده های زندگی نفی کند.

در اینجا دین دیگر بر اساس آنچه که معنا می‌شود مورد پرسش قرار نمی گیرد، بلکه براساس تاثیراتی که ایجاد می‌کند، ارزیابی می‌شود. چه دین به «منطقی به صورت مردمی» درآید (رجوع شود به مارکس، متن شماره یازده) یا به «افلاتون گرایی برای مردم» (نیچه، فراسوی نیک و بد، پیش گفتار)، دین اقدامی وحشتناک در ساده‌سازی است. در جایی که واقعیت تهدید می‌کند که خود را در پیچیدگی خود تحمیل کند، دین تجربه را بهر حوزه تک معنا می‌کشاند، و راه حلی دلبخواهانه برای مسئله وجود ارائه می‌کند (اما این راه حل برای همه قابل درک است). بنابراین قدرت الزام‌آور عناصر همنشین دینی همزمان دوام دین و موثر بودن آن را توضیح می‌دهد. در زمانی که گمان می‌کردیم از دین رها شده‌ایم، دین به مثابه معنای پنهان زندگی‌های ما دوباره ظهور می‌کند.

مثالی خوب برای پیروی تفکر از طرح‌های دینی در استفاده از مفهوم «سکولاریزاسیون» برای درک تغییرات تاریخی مدرنیته وجود دارد. در ابتدا بالواقع، سکولاریزاسیون یک مقوله حقوقی است که به معنی این است که حکومت اموال مادی را از تصرف و مالکیت کلیسا درآورد و این کار نیازمند این است که به نحوی از انحاء آن‌چه را که متعلق دین است به دین بازگرداند.

این مفهوم با حمل منشا الهیاتی خود، در نهایت به طور قابل توجهی به منشا اقدامات بشری در استقرار معنا کاسته می‌شود. به این ترتیب، و بسیار قبل تر از آنکه سعی در فهم مدرنیته به مثابه پدیده ساده انتقال مقولات الهیات به حوزه سیاست داشته باشیم، اولین کسی که از ایده «سکولاریزاسیون» استفاده کرد، آگوستین قدیس بود که فیلسوفان مشرک را متهم به استفاده نابجا و مفرط جزمیات مسیحی کرد، و آنها را «مالکان نادرست» حقیقت خواند (در باب آموزه‌های دین مسیح). این فیلسوف‌ها با کشف «اتفاقی» حقایقی که هنوز وحی نشده بودند، حدود و ثغور این حقایق را درک نمی کنند، باید ابداعی را که مطالبه می‌کنند، از چنگ‌شان درآورد. در دیدگاه پرومته‌ای در باب کسب دانش از سوی انسان نوعی ابهام یافت می‌شود؛ زیرا از دیدگاه زئوس، پرومته غیر از غاصب چه چیز دیگری می‌تواند باشد؟

در این نوع فکر کردن (در باب خود) در واژگانی به عاریه گرفته شده از دین چیزی بیش از واقعیتی اتفاقی، یک «مانع معرفت شناختی» حقیقی در بیم از چیز نو وجود دارد. تقلیل پدیده تاریخی اصیل به وسیله ایده «سکولاریزاسیون» (در مورد لائیسیزاسیون نیز همین را می‌گوییم) روشنگر ناتوانی در پذیرفتن امر متفاوت طور دیگری به جز از طریق مقولات همان است.

به علاوه، استفاده از این نوع مفاهیم به عنوان طرح‌های توضیحی دارای بار سنگین ظن هستند: این کار عقل را متهم به عدم بیان منابع خود و توسل جستن خودپسندانه به استقلالی غصبی می‌کند (رجوع شود به هانس بلومنبرگ، «مشروعیت دوران مدرن»). به این ترتیب، اِعمال مقولات اساسا دینی به واقعیت تنها نوآوری‌های تاریخی را پنهان نمی‌کند، این نیازمند تصمیم‌گیری در باب توانایی خود انسان‌ها در ایجاد معنا است. این‌جا است که نقطه تلاقی دین با سیاست است. / ادامه دارد

 

نویسنده: هفته.

مطلب پیشنهادی:

کشیشی همگام با انقلاب آرام و رودرروی سلطه مذهب

 زیر پوست شهر در سال 1970 کبک دچار یک بحران جدی شد. این بحران به …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *