Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان ایستگاه آخر

داستان ایستگاه آخر

 

مهرام بهین/روی صندلی فلزی نشسته‌ای. آلبوم بزرگی روی میز افسر نگهبان باز است. آلبوم را به سویت سر می‌دهد. جرئت ورق زدن نداری. دستهایت می‌لرزند.

از توی کیف، دستمالی بیرون می‌کشی. چشمها و آب دماغت را پاک می‌کنی. افسر نگهبان، آلبوم را ورق می‌زند.

تلفن زنگ می‌زند. گوشی را برمی‌داری. یک نفر آن طرف خط، چیزی می‌گوید که پریشان می‌شوی.

گوشی را روی تلفن می‌اندازی. طول اتاق را می‌روی و می‌آیی. کشوهای کمد را به هم می‌ریزی. به دنبال چیزی می‌گردی پیدایش می‌کنی. می‌پرسم: شناسنامه برای چی؟

جواب نمی‌دهی. می‌پرسم: کجا می‌خوای بری؟

جواب نمی‌دهی. روپوشت را می‌پوشی. روسری سیاهت را سر می‌کنی. هیچ‌وقت روسری سیاهت را دوست نداشتی.

کیف را می‌گردی و می‌گردی. کیف پول را پیدا می‌کنی. بازش می‌کنی. پول‌ها را می‌شماری. می‌پرسم: کجا می‌خوای بری؟

جواب نمی‌دهی. یک لنگه کفش را پا می‌کنی. به دنبال لنگه‌ی دیگرش می‌گردی. بدو بیراهی می‌گویی. پیدایش می‌کنی. می‌پرسم: تلفن کی بود؟

جواب نمی‌دهی. در را باز می‌کنی و می‌روی.

روپوشم را از رخت‌آویز می‌کشم و تنم می‌کنم. دکمه‌هایش را نمی‌بندم. به دنبالت می‌دوم. برمی‌گردی و نگاهم می‌کنی.

می‌گویی: برا چی دنبالم می‌آی؟ شماها هیچ‌وقت اونو نخواستین. همه‌تون فکر کردین، از خونه بابام آوردمش. مگه نه؟!… اون، مال منه؛ فقط مال من. خودت این رو گفتی. یادته؟ تو و اون بابای خدا نیامرزت و اون خواهر بی‌عاطفه‌ت. که این همه سال اون‌ور دنیا خودش رو علاف کرده.

می‌گویی و راه می‌افتی. سوار تاکسی می‌شوی. جلو می‌نشینی. پشت می‌نشینم. دم ترمینال پیاده می‌شوی. بلیت می‌خری و منتظر اتوبوس می‌مانی.

چند ردیف عقب‌تر می‌نشینم. نگاهت می‌کنم. به نظرم اشکهایت را پاک می‌کنی. اتوبوس راه می‌افتد. ساعت‌ها چقدر کند می‌گذرند! میانه‌ی راه هستیم. راننده، کناری می‌کشد و نگه می‌دارد. چراغ‌های رستوران را می‌بینم. به ساعت نگاه می‌کنم. وقت شام است. میلی به خوردن شام ندارم. نگران تو هستم. از جایم بلند می‌شوم. عرق کرده‌ام. روپوشم به تنم چسبیده است. نزدیکت می‌آیم. می‌گویم: پاشو بریم، شام بخوریم.

رویت را برمی‌گردانی. پیاده می‌شوم. یک بسته بیسکوئیت و یک شیشه آب معدنی می‌خرم. کنار صندلی‌ات می‌ایستم. می‌گویم: بگیر! هیچ فکر اون معده‌ی مریضت هستی؟

از پنجره به بیرون نگاه می‌کنی. برمی‌گردم سر جایم. کیسه را می‌گذارم کنار پایم تکیه می‌دهم. چشم‌هایم را می‌بندم. خواب نیستم. جایی در گذشته شناورم.

بعد از من و نسرین آمد؛ آن هم چه آمدنی! پسر بود. توی خانه عروسی بود. یادت هست پدر چقدر خوشحال بود؟ همیشه او را بیشتر از ما دوست داشتی. بعضی وقت‌ها حس می‌کردم اصلا ما را نمی‌بینی.

می‌گویی: این، بی‌انصافیه. من همه‌تون رو دوست داشتم.

می‌گویم: پدر همیشه می‌گفت: این بچه، زیادی لوس و خودرای شده.

دل‌نگرانی‌های پدر را نادیده می‌گرفتی.

با سرو صدای سوار شدن دوباره مسافران، چشم‌هایم را باز می‌کنم. نگاهشان می‌کنم. بیشترشان بلوچ‌اند. پاهایم را کنار می‌کشم تا مسافر کناری‌ام جابه‌جا شود. نوزادی در بغل دارد. می‌نشیند. چادر را روی سرش می‌اندازد و پستانش را در دهان بچه می‌گذارد. نگاهش می‌کنم. بیتابانه شیره‌ی جان مادرش را می‌مکد. به پشتی صندلی تکیه می‌دهم و دوباره چشم‌هایم را می‌بندم.

می‌گویم: تا ده سالگی، بغل تو می‌خوابید. دیگه توی اون رختخواب جای پدر نبود.

می‌گویی: چه کسی را دیدی که به بچه‌ی خودش حسادت کنه؛ به جگرگوشه‌ی خودش؛ به پوست و گوشت خودش؟!

می‌گویم: پوست و گوشتی که داشت می‌گندید می‌رفت. و تو نمی‌خواستی ببینی.

مسافر پشتی بلندبلند با همراهش حرف می‌زند. گاهی هم زانویش را به پشت صندلی‌ام فشار می‌دهد. کمرم درد می‌کند. نگاهش می‌کنم. بلوچی سبزه و اخموست. اعتراض، بی‌فایده است. چشم‌های وامانده‌ام را دوباره می‌بندم.

می‌گویی: پدرت دیگه اون مردی نبود که باهاش ازدواج کردم. اون تغییر کرده بود. بهانه‌جو و کج خلق شده بود.

می‌گویم: این کج‌خلقی نبود؛ تلنگرهایی برای بیداری تو بود. یادت می‌آد همه چیز رو از پدر پنهان می‌کردی؟ روی تمام هرز رفتن‌هاش سرپوش می‌ذاشتی؟

می‌گویی: هیچ بچه‌ای با کتک و فحش اصلاح نشده.

می‌گویم: چون تو به پدر فرصت نزدیک شدن به اونو ندادی؛ فرصت داشتن یه رابطه دوستانه. شبها دیر خونه می‌اومد.

زیر چشم‌هاش گود افتاده بود. آلوده شدنش رو فهمیده بودی. این رو هم از پدر پنهان کردی.

می‌گویی: از محاکمه کردن من، می‌خوای به کجا برسی؟

می‌گویم: هیچ جا!

روی سینه‌ام احساس سنگینی می‌کنم. چشم‌هایم را باز می‌کنم. هوا روشن شده است. گردن می‌کشم. بالاخره تو هم مثل بقیه مسافران خوابت برده است. هر چه نزدیک‌تر می‌شویم. دلم بیشتر و بیشتر می‌گیرد. یعنی اینجا کجاست؟ ته دنیا؟!

اتوبوس، سمت چپ تنها میدان شهر، کنار قلعه خشتی بی‌قواره‌ای می‌ایستد. جلوتر از تو پیاده می‌شم. نمی‌گذاری کمکت کنم. وقت پیاده شدن، صورتت را خوب نگاه می‌کنم. پیرتر شده‌ای.

ساختمان شهربانی را پیدا می‌کنم. سراغ افسر نگهبان را می‌گیرم. درِ انتهای راهرو را نشانم می‌دهند. روی دیوار، کنار در، تابلو کوچک و سیاه «تشخیص هویت» کوبیده شده. با عجله وارد اتاق می‌شوی. عجله‌ای ندارم. انتهای قصه را می‌دانم.

به دیوار راهرو تکیه می‌دهم. دلم می‌خواهد برگردم. اما دستیگره در را می‌چرخانم و به اتاق می‌آیم. کنارت می‌ایستم. افسر تگهبان سوالی نمی‌کند. فقط نگاهم می‌کند و سرش را پایین می‌اندازد.

تو روی صندلی فلزی نشسته‌ای. آلبومی روی میز باز است. کیف روی پایت را محکم چسبیده‌ای. ناخنهایت، چرم روی کیف را گود انداخته است. او آلبوم را ورق می‌زند. نمی‌دانم چندمین ورق است که پیدایش می‌کنی.

نگاهش کن! چطور زیر پوشش شفاف آلبوم، خوابش برده! لای لب‌هایش نیمه‌باز مانده شاید می‌خواسته چیزی به تو بگوید که فرصت گفتن پیدا نکرد.

دست‌هایت را جلو صورتت می‌گیری. شانه‌هایت می‌لرزد. گریه می‌کنی؟!… حتما تو هم مثل من توی دلت می‌گویی، کاش می‌شد زمان را به عقب برگرداند، این طور نیست؟

 

نویسنده: هفته.

مطلب پیشنهادی:

تیرگان2019

رتبه سوم مسابقه داستان کوتاه تیرگان 2019

شبیهِ خبرهایی بود که می‌آورد. یعنی قیافه‌اش شبیه خبرهایی می‌شد که از پشتِ رشته‌سیم‌های پیچ‌درپیچِ مخابرات به خانه‌اش می‌آمد...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *