قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / عمومی / آریانا / در کابل چی می‌گذرد؟ روایت یک شاهد
مردم کابل

در کابل چی می‌گذرد؟ روایت یک شاهد

جمیله هاشمی|

این که تداوم جنگ با ملت و مردم سرزمین من چه‌ها کرده، یادش خون را به جوش می‌آورد، خفاش خفته‌ای ترس و شک را در و جودم بیدار می‌سازد؛ آنگاه همچو موریانه در تار و پود و جودم تار می‌دواند و یقین می‌یابم که زنده‌ام و در جستجویی حقیقتی هستم.

آن روز، همه مخلوقات خدا هم سان هم بودند؛ با تفاوت‌های فیزیکی؛ قد و قامت، شکل و قیافه، حرکات و سکنات، عمل کرد و رفتار حتی طرز نگاه‌های مضطرب و یا سرگردان و ترس‌های ناشناخته‌ای که همه را گول بزند. فقط تمام ارگان‌های بدنم مملو از شک و تردید بود و همه را مجرم می‌پنداشتم؛ تفکیک خوب از بد، برایم مشکل چی که مقدور نبود. با خودم می‌گفتم:

مگر باور می‌شد که یکی از این اولاده ابوالبشر به خون مردم هم‌نسل و هم‌تراز خودش تشنه شده باشد؟ یکی از این‌ها قابیل‌وار، و اسکت انتحاری به تن کرده و عضله‌ای و جودش سنگ شده باشد؟ چطور شناخته شود که رحم از دلی رخت بر بسته و شرف انسانیتش را به وعده‌ای سر خرمن فروخته باشد؛ جوی‌های خون را جاری سازد و زن، مرد و طفل خورد و بزرگ را نشناسد؟ و یا بالای پیشانی چه کسی نوشته شده باشد که حتی به هیچ‌کس رحم ننموده، قصد لچ کردن و چپاول دیگران را داشته باشد؛ مباییل، پول نقد، دستکول زنان و دست‌مزد یک روزه‌ای کارگر هموطنش را بی‌قاپد و حتی بر جانش رحم نکند؟

Aviron

 

هنوز صدای نعره الله اکبر صبح‌گاهی، بانگ خروس سحرخیز و یگان عوعو سگ‌های ولگرد در گوش‌هایم طنین‌انداز بود که کمیشن کار، ما را قبل از آغاز اوقات رسمی به اداره‌ای اخذ تذکره خواسته بود تا در خفا کار غیرقانونی‌اش را انجام دهد.

من با اضطراب منتظر صدا‌های غیر نارملی بودم که تصور می‌کردم؛ دود و آتش غلیظ همه را به هوا پرواز خواهد داد. رگ‌های ترس و وحشت در بدنم سیخ شده بود. تنها من ماسک پوشیده بودم و ترس مصاب شدن به مرض کرونا نیز دلم را می‌لرزاند. با آن هم چشم از مردی قد بلند و جُلنبری که با طمقراق خودش را کمیشن کار تذکره‌ای الکترونیکی می‌خواند بر نمی‌داشتیم تا گرفتن تذکره‌ای الکترونیکی ما باز به بن‌بست نخورد.

دولت امر گرفتن تذکره‌ای الکترونیکی را داده بود و کمیشن‌کارها جیب‌های روسا و مامورین مغرض و رشوت‌خور را بی‌دریغ پر می‌نمودند. بازخواست‌گری نبود و آن‌ها از آب گل‌آلود ماهی می‌گرفتند. به بهانه‌های زمینه‌ای تراشک خودشان را مهیا می‌ساختند و به ضم آن‌ها تذکره گرفتن خرچ داشت!

نه اینکه ما پول زیاد داشتیم، بار بار مراجعه نکرده باشیم و یا ندانیم که رشوت‌گیرنده و رشوه‌دهنده هر دو راهی خطا می‌پیمایند ولی تمام کارمندان با کارشکنی‌های‌شان به نوعی مردم را وادار به دادن رشوه می‌کردند. درغیر آن خوشبخت تذکره می‌گرفت و بدبخت روزها دویده و ناچار می‌شد که دست به دامان کمیشن‌کار‌ها بزند.

فضای شهر کابل بوی بی‌تفاوتی، سردرگمی، بی‌اعتمادی، فریب‌کاری و نیرنگ‌زنی می‌داد. من که بعد از سال‌ها قدم به دیار آبایی خودم گذاشته بودم؛ تصورم غیر از کسانی بود که آنجا مقیم بودند. اندک‌ترین تخلف توجه‌ام را جلب می‌کرد، به کمترین بی‌نزاکتی تکان می‌خوردم و عصبی می‌شدم. نگاه و تصور من متفاوت‌تر از کسانی بود که در آن مُلک نفرین‌شده زندگی می‌کردند.

فاصله میان دولت و مردم مغاک عمیق و هولناکی ایجاد کرده بود که قانون به‌سان نوشتن در یخ و گذاشتن به آفتاب معلوم می‌شد. ترافیک مانند سمبول درسرک‌ها حاضر بود ولی بالای کسی کنترول نداشت، حتی از اشخاص زورگو هراس داشت که دهن و دندانش را خون‌آلود نکند و آه کشیده نتواند. دولت مردان دیگر مشغول زدوبند سیاسی خودشان بودند که به‌جز از تبلیغات عوام‌فریبانه‌ای اطلاعات جمعی دیگر به چشم نمی‌خوردند. مردم از تکسی‌ران تا فروشنده و خریدار، زن و مرد، پیر و جوان از اوضاع ناهنجار شهر کابل شاکی بودند و هیچ‌کس نمی‌گفت؛ که دوغ من تُرش است.

یکی از داشتن امکانات و پول بیش از حساب در حال ترکیدن بود و دیگری محتاج یک لقمه نان، پای بدون پاپوش و دست دراز به تکدی و گدایی. تعدادی از مردان از زنان و اطفال وسیله‌ای تکدی ساخته بودند. یعنی عده‌ای با دشنه‌ای تیز گلوی حیا را بریده و دست به گدایی می‌زدند؛ برعزت نفس ستم روا داشته و به‌منظور رسیدن به پای متمولین به دزدی مبادرت می‌ورزند که اعتماد و اعتبار در میدان قمار دست‌به‌دست می‌شد.

هر روز با واقعیت‌های تلخی مواجه می‌شدم که توانم را می‌برید و ذهنم را به سال‌های پسین می‌برد؛ سرنوشت اطفال وطنم را بدون زیربنا و روی دیوارهای بی‌اعتمادی استوار می‌دیدم که نسل‌اندرنسل به‌سوی تباهی سوق داده می‌شدند و چوب سوخت محرکه‌های بی‌اساس و قربانی بی‌بدیل ابرقدرت‌ها و خودفروخته‌های سیاسی‌شان می‌شوند.

درک پیامد‌های جنگ که آینده‌ی وطنم را به زنجیر بی‌اعتمادی می‌کشانید؛ دردم را افزون‌تر می‌ساخت. تصور می‌کردم؛ ابرقدرت‌های دست‌اندرکار به آن بالایی‌ها، نشسته‌اند و بر بادی ملتی را تماشا می‌کنند که در دام نیرنگ سیاسی گیر مانده‌اند. جیره‌خوران‌شان تصاویر عذاب‌کشی مردم سر درگم را دور داده و از آن‌ها متابعت می‌نمایند.

ای وای چی دردناک است شاهد بودن همچو صحنه‌های دلخراش. روحم خراش برمی‌داشت و سنگ ناامیدی فرق ذوقم را خونین می‌ساخت.

شهر کابل بوی ناآشنا می‌داد؛ تراکم نفوس در شهری به مساحت (۴۵۸۵) کیلومتر مربع و سکونت پنج میلیون فرد، عاری از پلان و نزاکت‌های شهری، نیاز‌ها و استندرد یک شهر تراکم نموده‌اند. بلدنگ‌های بلندقامت، بدون پلان‌های سیستماتیک و استندرد؛ غیرپلانی فریبنده‌ای چشم‌ها شده، کندن چاه‌های عمیق سپتکی و از میان برداشتن آب‌های آشامیدنی، آلودگی هوا، ترافیک اذیت‌کننده، سرک‌های تنگ و قدیمی. نه اینکه کسی به فکر آیدیای؛ اول فیل خانه بعد آوردن فیل داشته باشند!

به قول عوام؛ حالی و موالی و حسن دیوالی فروشنده و دوره‌گرد بود. زیادی مواد غذایی، میوه‌جات و سبزیجات فراوان حاکی از پول‌دار بودن عموم مردم بود. واردات اجناس مختلف ازممالک همجوار؛ بازار خرید و فروش را گرم‌تر از هروقت دیگر می‌نمود که بازار‌ها جای پا ماندن نبود. گویا در آن شهر پرسروصدا هیچ‌کس نیازمند نیست و همه مشغول خرید و فروش‌اند. اموال ترکی، ایرانی، پاکستانی، هندی و حتی امریکایی و کانادایی در هرگوشه و کنار کابل سرازیر شده و مغازه‌های لوکس را انباشته است. بدون مراعات حلال و حرام یک مملکت اسلامی مردم از غذاهای باقی مانده‌ای ایسایف نیز بی‌دریغ استفاده می‌نمودند.

به مصداق «خواهی نشوی رسوا هم‌رنگ جماعت شو.» رشوت دادیم و تذکره الکترونیک گرفتیم؛ ولی ‌ای کاش آن ختم کار می‌بود.

تاریخ تولد تذکره‌ای شوهرم اصلا به اسناد دیگرش نمی‌خواند. تذکره‌ای من بیست سال از عمر اصلی‌ام کمتر درج شده بود! من باید شصت و دو ساله می‌بودم، چهل و دوساله درج تذکره‌ای مقبول شده بودم که باید به حکم زن بودنم خوشنود هم می‌بودم! ولی نه، حالا ناچار بودیم آب بیاوریم و حوض را پر کنیم.

جالب‌تر ازینکه زمین دهن باز کرد و مرد کمیشن کار را قُرت داد. حتی سیم کارت تیلفونش را به کناری انداخت که ردی ازش نیابیم. به دفاتر تذکره مراجعه کردیم که مامورین دست‌اندرکار تذکره، حریص‌تر ازمرد کمیشن‌کار، توقع پولی داشتند و کاغذ‌پرانی‌ها از سر گرفته شد.

یکی ازچالش‌های که اصلا اهمیتی به آن داده نمی‌شود مصاب‌شدن به مرض کرونای که جهان را به ستوه در آورده است بود. مردم جوقه جوقه با هم می‌بودند و محافل گروهی، نشست‌های دسته‌جمعی و مراودات بدون وقایه، ذهن هرتازه‌واردی را تکان می‌داد! اینکه آن عدالت از کجا آمده؛ افغانستانی که در بطن مشکلات عدیده دست و پا می‌زند؛ با مرض کرونا مزاح می‌نماید؟! عده‌ای به اشتیاق وافر از مبتلا شدن به مرض، داد سخن می‌رانند و با تمسخر می‌گفتند: «مقاومت ما در برابر هر موجی ثابت گردیده است!» درحالی‌که واقعا عدالت خداوندی غیر از کرونا مصایب دیگر را روزافزون ساخته می‌رفت.

زیاد کوشش می‌کردم مردم را درک نمایم و جنگ بیشتر از چهار دهه را چارمیخ به دیوار ملامت و مذمت ببندم ولی گاهی بالای مردم که خیلی بی‌تفاوت شده بودند و هرگز شهر را از آن خود نمی‌دانستند و با دولت اصلا هماهنگی نداشتند، خشمگینم می‌ساخت. وقتی از کسی می‌پرسیدم؛ چرا این شهر آن شهری نیست که من در آن رشد کرده‌ام و یا عمر گذرانده‌ام؟ تبسم نموده می‌گفتند:

آن وقت‌ها را گاو خورد! تعجب می‌کردم. زادگاهم را غیر ازآن می‌دیدم که تاریخ پنج هزارساله داشته باشد. تفاوت زمین تا آسمان. حتی عاری از همخوانی با کشور‌های همسایه و نوبنیادی که به کهکشان‌ها دست یافته بودند. کابل من پس‌مان‌تر ازهمه جاها. تحملش مشکل است.

و اما؛ پس منظر طوفان شدیدی که انتظار می‌رفت، هجوم مد و فیشن بالاتر از مدل‌سازی پاریس و … با خودم می‌گفتم:

– شاید، این‌هم یک نوع گریز از غم‌واندوهی باشد که مردم بیچاره بهانه‌ای برای زنده‌بودن اختیار کرده باشند.

از خودم توام با انزجار می‌پرسیدم: چی حسی ترا به این آتش‌کده کشاند که کوه و برزن، دشت و دمن، بحر و بر را پشت‌سر گذاشتی و به حکم ندای حب فطری وطن، بال پرواز گشودی و خودت را به خطر انداختی؟ کشوری که هم دزد فریاد می‌زد: از برای خدا و هم صاحب‌خانه. این کشور را چی کسی آسیب‌پذیرتر از هرگوشه‌ای از دنیا ساخته است؟ واضح است که … مردم با افتخار این سرزمین را چی شده است که پرده‌ای غفلت بر گوش زده‌اند؟ حتی پرنده‌های بی‌زبان فریاد می‌زدند؛ جنگ، جنگ و جنگ.

 

در همین رابطه بیشتر بخوانید:

 

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

درد دلم را به دوستانم قصه می‌کردم که علت این همه بی‌نظمی را بدانم؛ دوست فاضلم با آهی هولناکی تَف دلش را بیرون ریخته گفت: «این‌همه نابسامانی‌ها علل مختلف دارد، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و …» بعد افزود: «سه‌ماه قبل منزل شخصی خسرم را به نصف قیمت سودا نمودم و بنابر حکم عقل، پول آن‌را به بانک تحویل دادم. شب افراد مسلح به منزلم آمدند و پول را با ابراز رقم دقیق آن از من خواستند. با اطمینان ازجایم برخاسته و سند تحویل بانکی را برایشان نشان دادم. ضمن اینکه لگد محکمی تحویلم دادند. آمرانه گفتند: زودشو و تمام جوانان قوم و خویشت را جمع کن که با سلاح‌های دست داشته‌ای‌شان بیایند. با تعجب متابعت کردم. وقتی جوانان جمع شدند، دزدان آمرانه گفتند: زود شوید و دست و پای ما را ببندید. بعد امر کردند که به پولیس زنگ بزنید و ما را تسلیم نمایید. زمانی که بی‌سلاح شدند به خودم جرات دادم که بپرسم؛ چرا چنین می‌کنید؟ گفتند: پولیس پول را از ما حصول کردنی بود و … سرم دور خورد. فکر کردم همه مردم روی دبه‌ای باروت نشسته‌اند و منتظر انفجار مهیب‌تری هستند.

بعد از دوماه ته و بالا دویدن از بهارستان الی سرای شمالی تا وزارت داخله و ثبت‌احوال نفوس مرکزی، دفتر سوانح کاری‌ام و تذکره‌ای قبلی‌ام، دست به دامان کارمندان بی‌درد زدم تا حداقل تذکره‌ای کاغذی بدست بی‌آورم و به سعادت گرفتن تذکره‌ای الکترونی نایل شوم!

در جریان اصلاحات کنده، با تذکره؛ به سهو و خطا‌های قلمی زیاد برمی‌خوردم که گره کورتری بر کارم زد. جالب‌تر این که کُنده‌ای وزارت داخله با ثبت‌احوال نفوس، کارت سوانح و پاسپورتی که هویت کشوری و خارجی‌ام را تثبیت می‌کرد، هم‌خوانی نداشت. از خیرش گذشتم که تابعیت کشوری را که قلب و روح ما ناخود‌آگاه در آن ریشه دارد داشته باشم.

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

خوانندگان: اسلام از زبان یک خانم روحانی مسیحی؛ پاسخی به مقاله خانم مهوش ندیمی

مقاله‌ای «دین طالبانی» که در شماره ۶۵۱ مجله هفته نوشتم توسط خواهر ما مهوش جان ندیمی از تورنتو نقد شد که واقعا مرا خوشحال ساخت. مقاله ایشان تحت عنوان «آیا طالبان گناهکارند که طبق نوشته قرآن عمل می‌کنند» در شماره ۶۵۵ مجله هفته در صفحه ۵۴ نشر شد...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *