قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / عمومی / مقاله ها / دیدگاه / خوانندگان / پاییز پراگ؛ داستان کوتاه از خوانندگان هفته
پاییز پراگ

پاییز پراگ؛ داستان کوتاه از خوانندگان هفته

مهدی توکلی تبریزی|

به یک‌قدمی در خانه باغ که رسیدم از حرکت بازایستادم، مکث کوتاهی کردم، انگار سنگینی چمدان را بیشتر احساس می‌کردم، می‌دانستم در پشت سر همه اهالی خانه باغ هنوز برای بدرقه به انتظار ایستاده‌اند، می‌خواستم سرم را برگردانم و برای آخرین بار به پشت سر نگاه کنم اما می‌ترسیدم از این‌که مبادا این آخرین نگاه زمین‌گیرم کند.

دنیای خانه باغ و آدم‌هایش برایم کوچک‌شده بود، تمام توانم را در ساق پاهایم جمع کردم و آخرین قدم را هم برداشتم و در خانه را باز کردم و قدم به کوچه گذاشتم. راننده که در کنار اتومبیل به انتظار ایستاده بود به سویم آمد و چمدان را از دستم گرفت و در صندوق قرار داد. از راننده خواستم که او در خانه را ببندد و سوار اتومبیل شدم. اتومبیل که به حرکت درآمد سرم را برگرداندم و از شیشه پشت برای آخرین بار به خانه باغ و کوچه‌ای که از آن دور می‌شدم نگاه کردم.

پراگ ۳ اکتبر ۱۹۸۴

نگاهم را از روی یادداشت‌های روزانه برمی‌دارم، عمه بهار پشت به من و شهرزاد در کنار پنجره ایستاده است و به نقطه‌ای در عمق تاریکی شب خیره شده است، نمی‌دانم هنوز زیبایی شب‌های پراگ برای او مسحورکننده است یا نه؟

شهرزاد همچنان که یک دستش را تکیه‌گاه چانه‌اش کرده است از من چشم برنمی‌دارد، در نگاهش اشتیاق را برای دانستن هر چه بیشتر از نیمه ایرانی‌اش می‌خوانم.

 * * *

Aviron

 

پدر می‌گفت تقریباً ماهی یک‌بار دوستان و همفکران خان بابا به خانه باغ می‌آمدند و جلسات گفت‌وگو و بحث سیاسی در سرسرای خانه‌باغ برپا می‌شد، این گعده‌ها بخصوص در آخرین سال جدی‌تر و بیشتر شده بود. ننه ربابه تقریباً هم سن و سال خانم‌جان بود، از روزی که خانم‌جان و خان بابا از کرمان به تهران آمدند ننه ربابه هم به‌عنوان همدم و کمک‌حال خانم‌جان همراه شده بود.

و بعد از استقرار در اتاقی در بالاخانه خانه باغ ساکن شده بود، چند سالی که گذشته بود او هم به اصرار خانم‌جان و خان بابا با جوانکی از اهالی سیرجان ازدواج کرده بود. حاصل این ازدواج پسری به نام خسرو بود که او هم در کنار من و بهار در خانه باغ بزرگ می‌شد و پروبال می‌گرفت.

ننه ربابه سواد چندانی نداشت اما محرومیت‌ها و سختی‌ها از او زنی سرد و گرم چشیده روزگار ساخته بود، خانم‌جان و خان بابا تقریباً همه امور خانه باغ و حتی رتق‌وفتق امور بچه‌ها را هم به ننه ربابه سپرده بودند، او آن‌قدر برای اهالی خانه باغ عزیز و مهرش به دل همگان نشسته بود که اگر از روی خیرخواهی به خان بابا و دوستان همفکرش نهیبی هم می‌زد کسی به دل نمی‌گرفت. ننه ربابه از روزی که فهمید بهار قصد ترک خانه باغ را کرده است می‌گفت بالاخره این دختر هم کتابی شد و مدام به خان بابا غیرمستقیم کنایه می‌زد که این هم نتیجه نشست و برخاست آقایان روشنفکر فکلی، اما ننه ربابه خبر نداشت که خسرو، پسرش، برای اولین بار کتاب به دست بهار داده بود.

 * * *

به روی بلندترین نقطه پل چارلز که می‌رسیم، شهرزاد می‌گوید: همین‌جا برای اولین بار محل ملاقات مامان و بابا بوده. رود ولتاوا آرام در زیر پل جریان دارد، آن‌قدر آرام که قوهای زیبا خرامان بر روی آن شناور هستند و دوبه‌دو سر در هم فروبرده‌اند و چشمان هر رهگذری که از روی پل در حال عبور است را آن‌قدر نوازش می‌دهند که چنددقیقه‌ای بایستد و سر از روی پل به‌سوی پایین خم کند و عشق‌بازی آن‌ها را ببیند.

امروز قرار است شهرزاد برای اولین بار برای باله دریاچه قو بر روی سن برود، ذوق و شوق این اولین تجربه باعث شده که او تقریباً مرا دارد به دنبال خود می‌کشاند، شهرزاد برایم از دلباختگی پرنس زیگفرید به اودت می‌گوید. به او می‌گویم: شهرزاد جان شنیدن قصه عاشقانه با دویدن به روی سنگفرش‌ها جور در نمی‌آد کمی آهسته‌تر. اما شهرزاد آن‌قدر در نقش اودت فرورفته است که همان‌طور که دارد مرا به دنبال خود می‌کشاند می‌گوید: نباید اجازه بدیم دوباره گرفتار طلسم روتبارت بشیم.

 

 

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

* * *

خان بابا سال‌ها به شوق شنیدن صدای دخترش که برای فارسی‌زبانان خبر می‌خواند به رادیو پراگ گوش می‌کرد. بهار پراگ به خزان رسیده بود و از پشت دیوار آهنین فقط امواج رادیو بود که می‌توانست مرزها را درنوردد و به رادیوی لامپی خانه باغ برسد، اما حالا این روزها همه اهالی خانه‌باغ خوشحال هستند از این‌که دوباره بهار به خانه باغ برگشته است. / پایان، بهمن ۱۳۹۹

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان کوتاه

داستان کوتاه: سرو خمیده

آواز خوشی در راه است و باغچه‌ها صدای نفس‌هایشان به گوش می‌رسد. اسفند از نیمه گذشته است و آرام آرام بوی بهار دارد در جماران می‌پیچد. هرمز چند باری نفس‌هایش را از شمیم بهار پر و خالی می‌کند...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *