قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / عمومی / مقاله ها / سرگرمی / طنز و حکایت هفته ۶۴۲
طنز و حکایت

طنز و حکایت هفته ۶۴۲

حکایت هفته

حکایت ۳۷

روزی در بغداد میان پرده و رأیت صحبتی درگرفت. رایت آزرده به خروش آمد که «ما هر دو بندگان بارگاه یک سلطانیم، اما من دائم گَردِ راه می‌خورم و رنج رکاب می‌برم. عمری سفر پیمودم و دمی به سایه‌ای نیاسودم. گاه خوب می‌پاچد رویم و گاه، چون پاره می‌پاچد رویم و گاه، چون پاره می‌شدم، جوال‌دوز می‌رفت تویم. تو نه مثل من رنج حصار دیدی و نه مصیبت گردوغبار. چه روزها که در بیابان برفتمی و چه شب‌ها که بر بالای برج نخفتمی. آخر چرا چنین است؟ چرا کارگران ساختمانی که این‌همه خانه می‌سازند فرجامشان بی‌خانه ماندن است؟ چرا فاصلۀ دهک‌های بالا و پایین اجتماع روز به روز فراخ‌تر می‌شود؟ ز بهر چیست که مرا سابقۀ سعی پیش‌تر است و تو را عزت بیشتر؟ مگر تو دکتری که بگویی ما زحمتمان را شب‌های کنکور کشیده‌ایم؟ تو که هیچ‌کدام از خدمات من را به‌جای نیاورده‌ای، از چه دائماً نزدیک بندگان مه رویی؟ به‌خصوص اون پری شبیه. همان تپلی ریزه میزه که به قامت چون نیکول کیدمن و به‌صورت چون مرلین مونرو بود. تو با غلامان یاسمن بویی و من به دست شاگردان تندخو. تو به لمس دستان لطیف عادت داری و من به لمس دستان… یکی مرا دو سال پیش گرفته بود، لامصب دستش مثل سمبادۀ آهن بود. آخر این چه وضعی ست؟ تو سر بر آستین داری و من چوب در آستین.»

Aviron

 

گفت: «من سر بر آستان دارم و تو سر بر آسمان. تو گردن افراشتی و ما خود را به ببویی زدیم. هر کار که گفتند، خودشیرینی کردی و گفتی از من برمی‌آید و ما خود را به پپگی زدیم و چلفتگی پیشه کردیم که کِرم همیشه به گیلاسِ شیرین می‌زند.» رأیت گفت: «ای بی‌شرف زرنگ، ای دوروی الدنگ.» پرده گفت: «الآن می‌دهم طوری بسوزانندت که ذره‌ذرۀ خاکسترت از این گفته نادم شود، با که بودی؟» رأیت گفت: «با صدام.» این بگفت و خود یاد نداشت به بغداد است. مأموران حزب زیبای بعث او را بگرفتند و از هنرهای رأیت در تکمیل سی دی جنایات صدام استفاده‌ها نمودند. پرده نیز کمی چرت زد تا شب که خواست ببیند خواب‌آلود نباشد.

«بی‌ترس دزد و تیغ شود روز، شام ما، چیزی درون خانه نداریم و ژنده‌ایم، دیدی قوی‌ترین یل ایران به دشنه‌ای، کشتند و ما که زور نداریم زنده‌ایم»

منبع: (نئو گلستان، پدرام ابراهیمی. تهران؛ نشر چرخ، ۱۳۹۳)

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

در این رابطه بیشتر بخوانید:

لطیفه‌های هفته

توی خونۀ ما این‌طوریه: … وقتی موبایل کسی زنگ می‌خوره همه گوشاشون تیز میشه … وقتی تلفن خونه زنگ می‌خوره همه کر میشن … وقتی زنگ دَرو می‌زنن همه فلج مادرزاد میشن!

بابام با ۲۰۰ هزار تومن زن گرفت … من الآن با ۲۰۰ هزار تومن می‌تونم مرغ بگیرم!

سرگرمی هفتهخطاب به کنکوری‌های عزیز: … اونجایی که وسط سؤالا آهنگ «کلاغ دم‌سیاه قار قارو سر کن» اومد تو ذهنت، بدون گند زدی رفته.

منو دزدیده بودن دزده زنگ زد خونمون، مامانم جواب داد … دزده گفت: ما بچتونو دزدیدیم پنجاه میلیون بیارید تا برش گردونیم … مامانم گفت: بهش آب میدین؟ دزده گفت آره! گفت غدا میدین بهش؟ گفت آره! گفت جای خواب داره؟ گفت آره! … گفت: بیاین داداششم ببرید!

دوستان کنکوری، این روزهای منتهی به کنکور این سه تا کتاب رو حتماً بخونید … (تورات، انجیل، قرآن) … بالاخره یه پیغمبری پیدا میشه سر جلسه دستتون رو بگیره دیگه!

یه ایتالیایی به ایرانیه میگه ونیز خیلی قشنگه، شهر کلاً رو آبه. … ایرانیه میگه ایرانو ندیدی یه مملکت کلاً رو هواس!

اگر روز قیامت خدا ازم پرسید مثلاً چرا فلان کار رو کردی؟ … می‌خوام بهش بگم: حتماً حکمتی توش بوده؛ ببینم واکنشش چیه؟

بچه که بودیم عقلمون نمی‌رسید … الآنم که میگن شعورمون نمیرسه … پیر هم که بشیم دیگه زورمون نمی‌رسه!

نکته هفته

زندگی شما حاصل انتخاب‌های شماست. اگر زندگی‌تان را دوست ندارید، زمان آن است که شروع به انتخاب‌های بهتری نمایید.

نقل‌قول هفته

دیل کارنگی: اگر می‌بینی کسی به روی تو لبخند نمی‌زند علت را در لبان فروبستۀ خود جست‌وجو کن.

ضرب‌المثل هفته

پارسی: پیروزی از آن مردمانی است که همیشه در برابر سختی‌ها توانایی داشته باشند.

آلمانی: کار، ریشه‌های تلخ و میوه شیرین دارد.

شعر طنز هفته

قرائت جدید از حکایت قدیم!

رفت نصرالدین به باغی با خرش

از پی او هم روان شد نوکرش

دید قاضی را در آنجا مست و لول

خورده دارو، لیک خارج از اصول

خورده چیزی قاطی ماءالشعیر

تخت خوابیده در آنجا، مثل شیر

این‌طرف پرواز کرده هوش او

آن‌طرف گشته ولو تن‌پوش او

جامه را پوشید نصرالدین و رفت

عینهو آتش روان شد توی نفت

چون‌که مستی از سر قاضی پرید

جامۀ خود را کنار خود ندید

گفت با نوکر: «بیارش پیش من

هرکسی آن جامه را دارد به تن»

ازقضا نوکر به بازاری رسید

جامۀ او نزد نصرالدین بدید

پیش ملا رفت و دستش را گرفت

برد او را پیش قاضی سخت و سفت

گفت قاضی: «مال مردم خورده‌ای؟

این قبا را از کجا آورده‌ای؟»

گفت نصرالدین که: «باشد این قبا

مال مردی منگ و مست و کله‌پا

شاهد من نوکر من بوده است

بعد از آن هم این خرِ من بوده است!

ابتدا آن مرد را پیدا کنید

بعد، لازم شد، مرا دعوا کنید!»

گفت قاضی: «جامه، کلاً مال تو

بی‌جهت من آمدم دنبال تو

از چه باید بی‌سبب دعوا شود

صبر کن تا صاحبش پیدا شود

نتیجه اخلاقی:

ای که می‌خواهی مرا رسوا کنی

باید اول مشت خود را وا‌ کنی

منبع: (طنز و شوخ‌طبعی ملانصرالدین، به روایت عمران صلاحی. تهران؛ نشر نخستین، ۱۳۸۰. سراینده شعر: آرمان صالحی)

نویسنده: هفته

هفته

مطلب پیشنهادی:

طنز و حکایت

طنز و حکایت هفته ۶۴۶

تنها کسی‌که می‌تواند باعث موفقیت یا شکست تو شود، خودت هستی. پس برای هر موفقیت کوچک و بزرگی که به‌دست می‌آوری، خودت را تشویق کن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *