Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / طلاق بعد از مرگ قسمت 1 از 3
داستان کوتاه

طلاق بعد از مرگ قسمت 1 از 3

  جمیله‌هاشمی

نگاه نسترن درنگاهم پیچید و از قلبم عبورکرد. از شرم نگاهم را دزدیدم. دیدم رسم خواستگاری به جایی رسیده‌‌‌ که همه منتظر بلی و نخیر ما دو نفر را هستند. همه چشم‌ها مانند دوربین‌های خبرنگاری متوجه من و نسترن بود. بدون مقدمه در حالی که نگاهم را از بزرگان پنهان‌ می‌کردم، همان طور سر به زیر گفتم:

به نظر من ازدواج یک امر مهم است، پایه‌گذاری و ساختن کانون مقدس باهم بودن و به آرامش رسیدن است، باید به آن اهمیت داد و دقیق بود. به اجازه‌ای بزرگان؛ من برخلاف دیگران خوش دارم همسر آینده‌ام در مورد گذشته‌ای مکتوم من چیزهای بداند تا در پذیرفتن من دچار هیچ نوع شک و تردید نشود. همه چشم‌ها با کنجکاویی به دهن من‌‌‌ دوخته‌‌‌ شد.

باید گفت؛‌‌‌ آئینه محیط‌‌‌ خانواده‌ای ما همیشه مکدر و غبار آلود بود که در سرنوشت، طرز دید و شاید هم تربیت‌ای من انعکاس مستقیم‌‌‌ دارد.‌‌‌ یعنی من زخم خورده‌ای گذشته‌ای جنجالی خودم هستم. هر وقت عصبانی‌ می‌شوم‌‌‌ به‌یاد ایام کودکی خود‌ می‌افتم. پدر و مادرم همیشه مانند کارد و گوشت بودند و یکی ضد دیگری عمل‌ می‌کرد. در هفته پنج روز باهم حرف نمی‌زدند، اگر خدا ترسی‌ می‌کردند، در هفته دو روز نسبتا خون‌شان به‌هم‌ می‌جوشید که آن دو روز از بهترین روزهای عمر ما بود. از حقیقت نگذریم خمیر وجود پدرم‌‌‌ بیشتر از قهر و غضب ترکیب یافته بود‌‌‌ که‌‌‌ با انتقادات پی‌درپی آن‌هم با یک لهجه‌ای خیلی تند آتش خشم مادرم‌‌‌ را دامن‌‌‌ می‌زد. گفته‌ای‌‌‌ خود مادرم؛ در اوایل‌‌‌ به مقابل هر روش وی چون‌‌‌ مار زخمی به خود‌ می‌پیچید‌‌، ازترس بی‌آبرویی سکوت اختیار کرد. ولی بعدها که شاید کاسه‌‌‌ای صبرش‌‌‌ لبریز شده‌‌‌ بود، می‌گفت:

«من‌‌‌ نفهمیدم‌‌، به کدام ساز تو برقصم تا مورد پسندات قرار گیرد؟ نمکی‌‌‌ را شور و کم‌‌‌‌نمک‌‌‌ را بی‌نمک‌ می‌گویی. آیا گاهی‌‌‌ با خودت خلوت کرده‌‌‌ای که..؟‌‌‌ رگ‌های گردن‌‌‌ پدرم‌‌‌ ورم‌‌‌ می‌نمود و چون ببر خشماگین آماده‌‌‌ای حمله‌ می‌شد. مادرم بدون اینکه به او نگاه کند‌ می‌افزود: «در طول‌‌‌ زندگی‌‌‌ مشترکی‌‌‌ که با تو داشتم یادم‌‌‌‌‌‌  نمی‌آید که غیر از انتقاد‌‌‌ و خورده‌گیری کاری رهنمودی و یا حرفی تشویقی داشته باشی. اوه‌‌‌ پناه بر خدا‌‌،‌‌‌ گره پیشانی‌‌‌ پدر متورم‌تر‌ می‌گردید و رنگ‌اش‌‌‌ دود‌ می‌نمود. مادرم‌‌‌ از ترس‌‌‌ طرفش‌‌‌  نمی‌دید و گفته‌ می‌رفت‌‌، ولی چارستون بدن من‌ می‌لرزید.

تحمل پدر ختم‌ می‌شد‌‌‌. داد زده‌‌‌ بر دهن مادر مهر‌ می‌زد. «پدر لعنت نگفتم‌‌‌ بالای حرف من حرف نزن. کدام زن لعنتی‌‌‌ مثل تو است که از شوهرش فرمان‌برداری نکند و…» مادرم‌‌‌ در حالی که از دست‌‌‌‌رس‌اش‌‌‌ دورتر‌ می‌رفت‌‌، ادامه‌ می‌داد: «‌‌  نمی‌دانم‌‌‌. به خدا راه‌‌‌ گم‌‌‌ شده‌ام‌‌‌. این‌‌‌ چی‌‌‌ قانونی‌‌‌ است که در مقابل‌‌‌ شوهر باید زانو زد و چون بره‌‌‌ای‌‌‌ بی‌دفاع‌‌‌ گوش‌‌‌ داد.» پدرم‌‌‌ برافروخته‌‌‌‌تر‌ می‌گردید‌‌‌. فریاد بلندتر‌ می‌کشید که‌‌‌ تن‌‌‌ و بدن ما را‌ می‌لرزانید.‌ می‌گفت:

«دخترسگ! اینقدر زبان‌‌‌ درازی‌‌‌ نکن، از روزی که‌‌‌ پدر قرآن‌‌خور تو بیخ‌‌‌ مره‌‌‌ لچ‌‌‌ نمود و به‌‌‌ نام‌‌‌ طویانه‌‌، خرج‌‌‌ دیگ‌‌‌ و عروسی‌های چند شبه‌‌‌ دار و ندارم‌‌‌ را گرفت‌‌،‌‌‌ روز خوبی‌‌‌ ندیدم.» مادرم‌‌‌ در حالی که‌‌‌ اشک‌‌‌ در تخم‌های‌‌‌ چشم‌اش‌‌‌ دورک‌ می‌زد و بغض راه گلویش را پر‌ می‌‌نمود‌‌‌. می‌گفت: «پدرم‌‌‌ به‌‌‌ زور مرا به تو نداد‌‌، یک سال‌‌‌ خواستگاری‌‌‌ آمدید و باز طویانه‌‌‌ رواج ما و شما است. مگر شما از خواهرهایت‌‌‌ طویانه، خرج‌‌‌ دیگ و جهیز دو سره و نگرفتید؟» پدر‌‌‌ چشم‌‌‌ را پت‌‌‌ و دهن‌‌‌ را باز‌ می‌کرد و هر چی‌‌‌ فحش‌‌‌ و ناسزا بود برای مادرم‌ می‌گفت:

«تو نوکر زرخرید من هستی‌‌‌. حق نداری که بالای حرف من حرف بزنی. اوف! مرا این‌‌‌ زبان‌‌‌ درازی‌‌‌ تو در داده‌‌،‌‌‌ بزرگ‌ها گفته اند: «زنی‌‌‌ که‌‌‌ در مقابل‌‌‌ شوی‌‌‌ برخیزد چنان سیلی بزنش‌‌‌ که‌‌‌ برنخیزد.» » مادرم‌‌‌ جری‌تر شده‌‌‌ چیز چیزهای‌ می‌گفت‌‌‌ که رنگ‌‌‌ پدرم‌‌‌ به‌‌‌ سان‌‌‌ شب‌‌‌ تیره‌ می‌گردید‌‌، داد و فریاد سر‌ می‌داد و بعد دست‌هایش را بهم‌‌‌ می‌مالید و تا توان‌‌‌ داشت‌‌‌ مادرم را لت و کوب‌‌‌ نموده سبز وکبود‌ می‌ساخت.

ما با رنگ‌های‌‌‌ پریده‌‌‌ و ضربان بلند، به‌‌‌ گوشه‌‌‌ای خانه گز‌ می‌کردیم و صدا در گلوی‌‌‌ ما خفه‌ می‌گردید. همیشه‌‌‌ در انتظار بودیم که‌‌‌ آخراین همه‌‌‌ جنگ‌‌‌ و دعوا به‌‌‌ کجا‌ می‌رسد.‌‌‌ گاهی یکی‌شان را حق به جانب‌ می‌دانستیم و زمانی‌‌‌ طرفداری دیگرشان‌‌‌ را‌ می‌نمودیم‌‌‌. بعضی‌‌‌ اوقات‌‌‌ خواهر‌های‌‌‌ دوگانگی‌ام‌‌‌ مژده‌‌‌ و منیژه از ترس‌‌‌ به‌‌‌ من‌‌‌ پناه‌‌‌ می‌آوردند و دو دسته به بازوهایم‌ می‌چسپیدند.‌‌‌ تصور می‌کردم‌‌‌ ما‌‌‌ غریقی هستیم که‌‌‌ در تلاش پیدا کردن‌‌‌ نیروی ناجی‌ می‌باشیم‌‌‌. یگانه‌‌‌ دل‌‌‌ خوشی ما آمدن مامایم بود که‌ می‌توانست‌‌‌ میان آنها میانجی‌گری کند. او به‌‌‌ ما محبت‌ می‌کرد و مادرم را تسلی‌ می‌داد.‌‌‌ خرج و مصرف مکتب من را‌ می‌داد و یگانه مشوقم بود.

نگاه‌های‌‌‌ تحسین‌‌‌ آمیز اهل‌‌‌ مجلس‌‌‌ طور موقت بسوی‌‌‌ احمد مامایم‌‌‌ که‌‌‌ بانی‌‌‌ خواستگاری‌‌‌ من بود دور خورد. من یک دم‌‌‌ حرف‌ می‌زدم‌‌‌ و دیده‌گان‌‌‌ اهل‌‌‌ مجلس‌‌‌ خواستگاری به‌‌‌ دهن‌‌‌ من‌‌‌ دوخته‌‌‌ شده‌‌‌ بود.‌‌‌ مادرم همیشه‌ می‌گفت:

«بنابر مجبوربیت‌های سن ازدواج را ازدست دادم و به خاطر گریز از حرف و کلام‌‌‌ زننده‌‌‌ای این‌‌‌ و آن‌‌‌ پدرم‌‌‌ مرا به‌‌‌ این‌‌‌ مردکه‌‌‌ای‌‌‌ عصبی‌‌‌ داد که‌‌‌ قبلاً ازدواج‌‌‌ ناکام‌‌‌ دیگری نیز داشت.» مامایم درحالیکه‌‌‌ اشک‌‌‌ چشمانش‌‌‌ را پاک‌ می‌کرد گفت: « شنیدید که‌‌‌ خواهرم‌‌‌ حق‌‌‌ مادری‌‌‌ بالای‌‌‌ من‌‌‌ دارد‌‌، او مرا سر پرستی نمود که حتی‌‌‌ سن ازدواج اش‌‌‌ را ازدست داد.»

آنچه‌‌‌ بیشتر از همه مرا عذاب‌ می‌داد و به‌‌‌ تنگ آمده‌‌‌ بودم‌‌، لت‌‌‌ و کوب پدرم بود. یگانه‌‌‌ راه گریز برای‌‌‌ من‌‌‌ رفتن‌‌‌ به‌‌‌ مکتب‌‌‌ و بیرون‌‌‌ شدن‌‌‌ از خانه‌‌‌ بود. گاهی اوقات‌‌‌ به‌‌‌ کوچه‌‌‌ برمی‌آمدم‌‌‌ و زمانی به بام‌‌‌ کوچک‌‌‌ خانه ما منتظر گدی‌‌‌پران‌های آزاد شده‌ می‌بودم‌‌‌. چشمانم‌‌‌ به‌‌‌ آسمان‌‌‌ دوخته‌ می‌شد و گردنم‌‌‌ شخی‌ می‌کرد‌‌‌. همان جا هم‌‌‌ فکرم‌‌‌ مشغول‌‌‌ بود؛‌ می‌دیدم‌‌‌ گدی‌پرانها به‌‌‌ سان‌‌‌ مادر و پدرم خستگی‌‌‌ ناپذیر جنگ‌‌‌ می‌کنند‌‌، غوطه‌ می‌خورند و با هم‌‌‌ درگیر‌ می‌شوند.

گدی‌پران‌‌‌ سرخ‌‌‌ واستکی‌‌‌ را به‌‌‌ مادرم و گدی‌پران‌‌‌ پنج‌‌‌ پارچه‌‌‌ را کله شخ‌‌‌ را به‌‌‌ پدرم‌‌‌ نسبت‌ می‌دادم‌‌‌. گاهی‌‌‌ هیجانی‌‌‌ شده مادرم‌‌‌ را برنده‌ می‌خواستم‌‌‌ و زمانی‌‌‌ دستم‌‌‌ را به‌‌‌ طرف‌‌‌ پنچ‌‌‌ پارچه‌‌‌ بلند‌ می‌نمودم. همین که‌‌‌ یکی‌‌‌ شان‌‌‌ زور‌ می‌شد و صدای‌‌‌ شرط‌‌‌ پنیر بچه‌های‌‌‌ همسایه‌‌‌ به‌‌‌ گوشم‌ می‌رسید، پاهایم سستی‌ می‌کرد ؛‌ می‌دیدم‌‌‌ که‌‌‌ تار گدی پران آزاد شده‌‌‌ از سر دیوار گلی و فرسودهء‌‌‌ خانه ما تیر‌ می‌شد و دست من به آن‌‌‌  نمی‌رسید.‌‌‌ بعد خود را ملامت‌‌‌ می‌کردم و حریصانه به آسمان‌‌‌ نگاه‌ می‌نمودم‌‌‌. خسته‌‌‌ شده‌‌‌ به‌‌‌ کتاب‌هایم‌‌‌ پناه‌‌‌ می‌بردم و با دیدن‌‌‌ کلمات‌‌‌ سیاه کتاب‌هایم‌‌‌ به‌‌‌ یاد‌‌‌ معلم‌‌‌ می‌افتادم‌‌‌ که همیشه گره به پیشانی داد و‌ می‌گفت:

مگر کله‌ات کاه پر است‌‌، وقتی‌‌‌ دو و یا سه حرف را با هم‌‌‌ جنگ بدهیم‌‌‌ یک‌‌‌ کلمه‌‌‌ از آن‌‌‌ درست‌ می‌شود. همین که‌‌‌ دو، سه‌‌‌ حرف‌‌‌ را جنگ‌ می‌انداختم‌‌‌ حرف‌ها به نظرم جان‌ می‌گرفتند، حرکت‌ می‌کردند‌‌، با هم‌‌‌ کلاویز شده‌‌‌ به‌‌‌ جان هم‌ می‌افتادند‌‌، خشت‌های قلبم فرو‌ می‌ریخت و هر حرف کتاب قیافه‌‌‌ای پدرم را به خود‌ می‌گرفت؛ زبان درمی‌آوردند و داد و فریادشان گوش‌هایم‌‌‌ را‌ می‌آزرد.‌‌‌ چشمانم‌‌‌ را‌ می‌مالیدم؛‌ می‌دیدم حرفها به سان رنگ پدرم سیاه و دودی‌ می‌شد یا مثل چهره‌‌‌ مادرم‌‌‌ سفید شده‌ می‌لرزیدند‌‌‌. چشمانم‌‌‌ تاریک‌‌‌ می‌گردید‌‌‌. عاجل کتاب‌‌‌ رامی بستم‌‌‌ و فریادهای‌‌‌ مادر و پدرم‌‌‌ همه چیز را‌‌‌ از یادم‌ می‌برد. وقتی به صنف‌ می‌رفتم‌‌‌. معلم به سان پدرم‌ می‌غرید و لای‌‌‌ انگشتان‌‌‌ دستم‌‌‌ قلم‌‌‌ رخ دار را دور‌ می‌داد که‌‌‌ سرم ضعف‌ می‌آمد‌‌، لای‌‌‌ انگشتانم‌‌‌ سوزش‌‌‌ می‌کرد‌‌‌. با وجودی که‌ می‌دانستم‌‌‌ در خانه مثل همیشه‌‌‌ واژه‌های‌‌‌ تکراری استفاده‌ می‌شود‌‌، باز هم‌‌‌ ناچار به سوی‌‌‌ خانه‌‌‌ می‌رفتم.‌‌‌ جدی قصد‌ می‌کردم‌‌‌ که‌‌‌ امروز حتماً‌‌‌ یک گدی‌‌‌ پران آزادی‌ می‌گیرم‌‌‌. چشمانم‌‌‌ به آسمان دوخته‌ می‌شد‌‌، گدی پرانها‌‌‌ بالای هم غلت‌ می‌زدند‌‌، با هم‌‌‌ در گیر شده‌‌‌ و یک دیگر را رها‌ می‌کردند و بار دیگر غلتی‌‌‌ زده‌‌‌ بالای‌‌‌ یک‌‌‌ دیگر حمله‌ می‌ نمودند ؛ باز هم‌‌‌ شقب ترش‌‌‌ چهره‌‌‌ پدرم‌‌‌ و آن دیگرش‌‌‌ قیافه‌‌‌ای مادرم‌‌‌. گدی پرانها چشم‌های بزرگ‌‌، بزرگ پیدا‌ می‌کردند و دهن شان باز و بسته‌ می‌شد. سرانجام‌‌‌ دهنم‌‌‌ باز‌ می‌ماند و گدی پران‌ها از گردن یک‌‌‌ دیگر گرفته‌‌‌ صدای‌‌‌ شرط پنیر از بام‌های‌‌‌ همسایه‌‌‌ به‌‌‌ گوشم‌‌‌ می‌رسید‌‌، یکی‌‌‌ از گدی‌‌‌ پران‌ها شُل‌‌‌ می‌شد‌‌‌ و دیگرش با گردن افراشته‌‌‌ دل‌‌‌ آسمان‌‌‌ را‌ می‌ شگافت و بالا بالاتر‌ می‌رفت، تار از سر بام خانه‌‌‌ای ما تیر‌ می‌شد .

بعد به یاد کار خانگی‌ام‌ می‌افتادم‌‌‌. سوزش دست‌هایم‌‌، آرامش‌ام را‌ می‌گرفت‌‌‌. بدون سروصدا به پس خانه اتاق نشیمن می‌رفتم‌‌، باکس مکتبم را باز کرده و با ترس و دلهره‌‌‌ کتاب‌هایم را از بین آن بیرون‌ می‌کردم‌‌‌. صحنه‌های‌‌‌ گذشته در ذهنم‌‌‌ تداعی‌ می‌گردید ؛‌ می‌دیدم‌‌‌ مادرم‌‌‌ دود کرده و به کارهای خانه مشغول است، خواهرانم را که چون چوچه گگ‌های سی سی پشت، پشت‌اش‌ می‌رفتند، و نق‌‌‌ و فق‌ می‌زند همراه خود‌ می‌بردم‌‌‌. همین‌که مادرم‌‌‌ جیغ‌ می‌زد لعن‌‌‌ کلامش‌‌‌ تلخی داشت.

«ناصر! کجا گم شدی. یک سطل آب بیاور.» وقتی‌ می‌دیدم که مادرم با خود حرف‌ می‌زند، دلم فرو‌ می‌ریخت‌‌‌. خواهرانم‌‌‌ همیشه‌‌‌ جنگ‌ می‌نمودند‌‌،‌‌‌ همین که آنها را سمال‌ می‌کردم‌‌، می‌دیدم‌‌‌ که‌‌‌ مادرم‌‌‌ کمی‌‌‌ خوش‌‌‌ خوی‌ می‌شد و سرم دست‌ می‌کشید:

«خیر ببینی‌‌‌ جان‌‌‌ مادر! برو سبق‌هایت‌‌‌ را بخوان.» هر ورق کتاب‌ام خواهان جنگ انداختن‌‌‌ بود‌‌‌. از ترس‌‌‌ قهر معلم‌‌‌ تلاش‌ می‌کردم‌‌‌ که به افکار واهی خود مسلط‌‌‌ شوم‌‌‌. به مضمون ریاضی علاقه‌‌‌ بیشتر داشتم؛ افکارم را جمع نموده تا جائی‌‌‌ خوب پیش‌ می‌رفتم‌‌، یک بار می‌دیدم که اعداد به رقص‌ می‌آیند و با هم‌‌‌ در گیر‌ می‌شوند،‌‌‌ یکی‌‌‌ بالای دیگر حمله‌ می‌کنند و صدای شرط پنیر به گوش‌هایم‌ می‌ریخت و قهر معلم‌‌‌ ستون‌های‌‌‌ دلم را‌ می‌لرزاند‌‌، لای‌‌‌ انگشتانم سوزش‌ می‌ کرد وخنده‌های تمسخر امیز هم صنفی‌هایم گوش‌هایم را‌ می‌آزرد.‌‌‌ صدای‌‌‌ معلم‌‌‌ بسان‌‌‌ غُر غُر پدرم‌‌‌ به‌‌‌ تخته‌‌‌ای سینه‌ام اصابت‌ می‌نمود و قلبم را به شکل فنری به اهتزار در‌ می‌ آورد. از زیر چشم‌‌‌ معلم‌‌‌ را نگاه‌ می‌کردم‌‌‌ که با تمسخر طرف من دیده‌‌‌ می‌گفت:

«بچه‌ها کار خانگی‌‌‌ تان را سر میز پیش روی خود بگذارید؛ یک یکی را چک‌ می‌کنم.» با ترس و لرز کتابچه‌هایم را جستجو‌ می‌کردم‌‌، حیران بودم چی را نشان بدهم‌‌‌. ناگزیر همه کتابچه‌هایم را سر میز‌ می‌گذاشتم‌‌‌. لای‌‌‌ انگشتانم‌ می‌سوخت و دانه‌های‌‌‌ اشک‌‌‌ ورق‌های‌‌‌ کتابچه‌ام را مرطوب‌ می‌کرد‌‌‌. هر لحظه‌‌‌ای که سایه‌‌‌ای معلم‌‌‌ را بالای سرم احساس‌ می‌کردم‌‌، دلم‌‌‌ به پشت‌ام می‌خورد. تصور‌ می‌نمودم‌‌‌ کتابچه‌هایم‌‌‌ مژده‌‌‌ و منیژه‌ می‌شوند و به‌‌‌ بازوهایم‌‌‌ چنگ‌ می‌زنند. با شتاب‌‌‌ آنها را گلوله‌ می‌کردم و به بکسم‌‌‌ فشار‌ می‌دادم‌‌‌. لای‌‌‌ انگشتانم سوزش‌‌‌ بیشتر‌ می‌کرد و سرم نیز درد داشت، معلم سرم را به دیوار کوفته‌‌‌ بود. دستم را به‌‌‌ سرم‌‌‌ گرفته طرف‌‌‌ خانه روان‌ می‌شدم‌‌‌. هم صنفی‌هایم با تمسخر‌ می‌ گفتند:

«ناصر آخر دیوانه‌ می‌شود.» بعد خندیده‌ می‌گفتند: «آفرین‌‌‌ به آن سرکدو مانندات‌‌‌ که‌‌‌ ضربه‌‌‌ باران‌‌‌ است.» سرم را پائین‌‌‌ انداخته به راهم‌‌‌ ادامه‌ می‌دادم‌‌‌. یک وقت متوجه‌ می‌شدم که به عوض راه خانه‌‌، پاهایم‌‌‌ ناخود آگاه‌‌‌ به سوی دریای کابل که نزدیک خانه‌‌‌ای ما بود درحرکت است. آب گِل‌‌‌ آلود دریا دلگیرم‌ می‌ساخت. ولی با آنهم همین که‌ می‌دیدم‌‌‌ تمام کثافات را با خود‌ می‌برد.‌ می‌گفتم:‌‌‌ای کاش آب‌ می‌بودم‌‌‌.  نمی‌دانم‌‌‌ چقدر به‌‌‌ آب‌‌‌ دریا نگاه‌‌‌ می‌کردم‌‌، فقط منتظر بودم که‌‌‌ آب‌‌‌ گل آلود دریا صاف شود.‌‌‌ ولی‌‌‌  نمی‌شد که‌‌‌  نمی‌شد به همان امید انتظارم طول‌ می‌کشید.

یک روز به‌‌‌ دروازه حویلی‌‌‌ داخل‌‌‌ شدم‌‌‌ دیدم‌‌‌ مادرم‌‌‌ خون و خون آلود سرپته‌های‌‌‌ زینه‌‌‌ نشسته وگریه‌ می‌کند. صدای فریاد خواهرانم ازمنزل بالا به گوش‌ می‌رسید. تا خواستم از مادرم جویای احوال شوم‌‌، پاهایم‌‌‌ به طرف خواهرانم همراهی‌ام کرد‌‌‌. به بالا دویدم‌‌، نارسیده نزدآنها، دستی قوی‌‌‌ای ازپشت یخنم گرفت وبه شدت به دیوارخوردم‌‌‌. سرم دور خورد و دیگر نفهمیدم‌‌‌.  نمی‌دانم‌‌‌ چقدر وقت‌‌‌ بعد خواهرم بالای‌‌‌ سرم‌‌‌ آمد و با زبان‌‌‌ شکسته‌‌‌ای‌‌‌ خود گفت:

کجا رفته بودی که پدر مادر را خون کرد؟ سرم به شدت درد‌ می‌کرد. دستم را به سرم بردم‌‌، دستم به دست دیگری اصابت کرد‌‌‌. چون فنرازجا پریدم‌‌،‌‌‌ وارخطا‌‌‌ بالا نگاه‌‌‌ کردم‌‌‌. مادرم با مهربانی گفت : چرا این قدر دیر کردی؟ فهمیدم که مادرم‌‌‌ را از خاطر من‌‌‌ لت‌‌‌ کرده‌‌، شرمنده شدم‌‌‌. خواستم درد سرم را بهانه‌‌‌ قرار داده مکتب نروم‌‌‌ ولی‌‌‌ به زودی‌‌‌ منصرف شدم. / ادامه دارد….

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

داستان کوتاه

داستان کوتاه: کاش مادرم بود

بخش 1 از 2 بخش جمیله‌ هاشمی| سرنوشت من و او چقدر شبه هم بود، …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار