قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / عمومی / مقاله ها / دیدگاه / یادداشت / تولدهای من و تولد رویاهایی که واقعیت می‌شوند
خبرنگار روزنامه نگار

تولدهای من و تولد رویاهایی که واقعیت می‌شوند

بخش دیدگاه، ستون آزادی در «هفته» برای بیانِ نظرگاه‌های متفاوت است. انتشار «دیدگاه»ها به معنای تایید یا رد آن‌ها توسط «هفته» نیست.

مریم ایرانی | فارغ‌التحصیل روزنامه‌نگاری دانشگاه کنکوردیا

ده سال قبل، روز تولدم، در یک سالن کوچک نمایش در ایران در دل تاریکی نشسته بودم و خیره به نورهای روی صحنه که به سیمای بازیگران نمایش می‌تابید در افکارم غوطه‌ور بودم. شخصیت زن نمایش از یک دو راهی می‌گفت. دو راهی که هر تصمیمی، سرانجامی متفاوت را برایش خلق می‌کرد. دو راهی رفتن به دنبال عقل یا ندای دل. زن نمایش، راه دل را انتخاب کرده بود و برای آن هزینه‌ای بزرگ داده بود که به تنهایی و جدایی و خلوتی دراز ختم شده بود. با اینهمه زن راضی بود، چرا که در نمایش، شخصیت مادرش هم روایت می‌شد که بی‌توجه به ندای دل، راه عقل را برگزیده بود که حاصلی جز پشیمانی برایش نداشت. من، انگار زندگی خودم را روی صحنه تئاتر می‌دیدم. من هم بر سر دوراهی بودم. دو راهی که من را با ترس از دست دادن دلبستگی‌هایم و جرات روبرو شدن با رویاهایم، گرفتار کرده بود.

 تصمیم به مهاجرت، در آن برهه زمانی از زندگی برای من تصمیمی ساده نبود. هر چند که جرقه آن هم دو سال قبل در روز تولدم برایم رقم خورده بود. روز ۲۴ خرداد ۱۳۸۸ یا ۱۴ ژوئن ۲۰۰۹، دو روز بعد از آن انتخابات که قرار بود، جشن پیروزی سبزرنگی باشد در تاریخ پرفراز و نشیب سرزمین مادری‌ام. اما چنان نشد: جوانان آرمانخواه  «خس و خاشاک»  نامیده  و از میدان رانده شدند. همان روز، در میان ناامیدی و بهتی که به جای شیرینی پیروزی نصیبم شده بود، دریافتم که زمان مهاجرت و تصمیم برای زندگی در سرزمینی دیگر، چون نیاکانم، برای من نیز فرارسیده است. مثل اجداد پدر و مادرم که از سرزمین‌هایی دور بار سفر بسته بودند و از نو آغاز کرده بودند.

با این‌همه، آن روز در دل آن سالن کوچک و تاریک  و رو به صحنه تئاتر، من هنوز در خود تردیدی را احساس می‌کردم. تردیدی که مرا از رفتن بازمی‌داشت. همان شب، پس از پایان آن نمایش، برای خودم و روی کاغذی کوچک نوشتم که این تولد سرآغاز تغییر در زندگی من خواهد بود.

Aviron

 

و اینطورهم شد. برای رسیدن به رویاهای ناتمام، با همه تنهایی و تلخی و رنج آن روزها، راهی مسیر مهاجرت شدم. مسیری پر از ناهمواری و ابهام که هر مهاجری به تنهایی آن را تجربه می‌کند. روزها و شب‌ها سخت کوشیدم، زبان مردمان سرزمین جدید را آموختم و در آن زمانه پرهیاهو و سیاست‌بازی‌هایِ بی‌پایانِ سرزمین مادری‌ام، کمربند را سفت و سخت بستم تا رویای روز تولدم را نباخته باشم.

پس از آن شب تولد که با خود عهد بستم تا مسافری به سوی رویاها باشم، هفت تولد دیگر هم آمدند و رفتند تا بتوانم سوار بر هواپیما، همه عشق و مهر و عزیزان و مادر مهربانم را بگذارم و با دنیایی دلتنگی و با دو چمدان پا به مسیر رویاهای نامعلوم مهاجرت بگذارم. هر سال که گذشت و در هر شمعی که پس از آن فوت کردم، خودم را چون هنرپیشه‌ای روی صحنه بازی زندگی می‌یافتم که جرات می‌کند و مدام با دوراهی ترس و ندای دلش درگیر می‌شود. گاهی می‌بازد و گاهی می‌برد. اما همین درافتادن با دوراهی‌های نامعلوم زندگیِ مهاجرت، جرات اندیشیدن و رسیدن به رویایی دیرین را هم دوباره برایم به ارمغان آورد.

رویای روزنامه‌نگار حرفه‌ای شدن. در تولدی دیگر، در سالیان دور، کسی از من پرسیده بود که بزرگترین تصویر سال‌های آینده‌ام را در چه می‌بینم. و من گفته بودم: یک روزنامه‌نگار جهانی. هرچند که من سال‌ها در رشته علوم تحصیل کرده بودم و در کنارش هم روزنامه‌نگاری کرده بودم، اما هرگز جرات نکرده بودم که همه آن تجربه و سال‌های تحقیقات را یک طرف بگذارم و دنبال رویایی بروم که در کودکی، نقش آن را بازی کرده بودم. در یک نمایش مدرسه، خبرنگاری بودم که با بچه‌ها درباره طبیعت و نگهداری از گل‌ها و جنگل‌ها مصاحبه می‌کرد. برای خودم همه چیز ساخته بودم، از یک میکروفون برای مصاحبه تا یک دوربین که با مقوا و چسب. دوباره تصویر رویاهایم در ذهنم بزرگ شدند، تازه داشتم به رسیدن به آن فکر می‌کردم و برنامه می‌ریختم که چند روز مانده به تولدم در سال ۲۰۱۹، مادرم را از دست دادم. مادرم که رفت، نتوانستم در آن سال برای روزنامه‌نگاری نامم را بنویسم. دل‌شکسته تر از آن بودم که رویایی را آغاز کنم. اما با رنج و درد بی پایانم، در روز اولین تولد بعد از مادرم، عهد کردم که این رویا را به سرانجام برسانم. به یاد داشتم که در این سال‌های آخر، مادرم بارها از من خواست که ترس‌هایم را فراموش کنم، با تردیدهایم بجنگم و برای آنچه دوست دارم، تلاش کنم.

یکسال دیگر گذشت، در روز تولد سال ۲۰۲۰، در زمانه‌ای که همه دنیا، درگیر بیماری و ناامیدی بودند، من با تردیدهایم کنار آمدم و ده روز بعد بالاخره وارد دانشکده روزنامه‌نگاری دانشگاه کنکوردیا شدم.

رویایی که برای رسیدن به آن راهی طولانی و مسیری پررنج و مبهم را طی کرده بودم. در این مسیر، هرگاه خیلی سخت می‌گذشت و هرگاه ناامید می‌شدم، به این می‌اندیشیدم که روزنامه‌نگاری تنها کاری در دنیا است که من در همه دوراهی‌های جدال عقل و دلم راه دل را انتخاب کردم و به معنی واقعی، خود درونی و پنهان همه سال‌های عمرم را دوباره متولد کرده‌ام.

روزنامه‌نگاری تنها مسیری بود که من در آن می‌توانستم برای هموار کردن دنیای مردمان دیگر، برای رسیدن به عشق، به آزادی و تحقق رویاها و آرمان‌های دیگران هم  می‌توانستم سهمی داشته باشم. سهمی که با اشتراک دانش و اطلاعات درست و آگاه کردن حقایق برای همه افراد جامعه همراه است. در همه روزهایی که با همکلاسی های انگلیسی و فرانسوی زبانم رقابت می‌کردم، برای کلاس‌های رادیو و تلویزیون با ترس و لکنت مطلب آماده می‌کردم و می‌خواندم، تنها و تنها به تحقق این رویا اندیشیدم. روزی که برای اولین بار روبروی دوربین استودیو خبری کنکوردیا نشستم و تصویرم را در قاب دوربین تلویزیون دیدم که به زبان انگلیسی خبر می‌خواند و صدایم را از پخش زنده رادیو شنیدم که مصاحبه می‌کند و مجری برنامه است، حس کردم که بار دیگر متولد شده‌ام.

امروز، در آستانه پنجمین تولد روزگار مهاجرتم، من اینجا ایستاده‌ام، با کوله‌‎باری از تردیدهایی که جاگذاشته‌ام، راه‌های ناتمامی که پیموده‌ام، مادری که برای همیشه از دست داده‌ام و رویاهایی که در همه تولد‌های این سالیان برای آن‌ها جنگیده‌ام. در جشن تولد امسال من دست رویای مهاجرت و روزنامه‌نگاری حرفه‌ای را که از دل یک ناامیدی و تاریکی سالن نمایش با هم آغاز کردیم می‌گیرم و شمع‌های تولدی دیگر را فوت خواهم کرد. تولدی که امید تولدهای بزرگتری را در دلم زنده می‌کند.

در همین رابطه بیشتر بخوانید:

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

جاده روکسام

ورود غیرقانونی پناهجویان از جاده روکسام از سرگرفته شده است

در حالی که دولت فدرال ورود اتباع چندین کشور آفریقایی به کانادا را از بیم شیوع سویه امیکرون ممنوع کرده است، جاده روکسام واقع در سن-برنار-دو-لاکول همچنان معبری آسان برای ورود غیرقانونی پناهجویان و مهاجران به کانادا است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *