قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / اشک‌ها و لبخند‌های دیدار از وطن؛ خاطرات سفر به کابل و استقبال اهل فرهنگ از مجله هفته
کابل زیبا

اشک‌ها و لبخند‌های دیدار از وطن؛ خاطرات سفر به کابل و استقبال اهل فرهنگ از مجله هفته

بعد از گذشت یازده سال دوری از وطن قصد سفر به افغانستان عزیز را کردم و تا هنگام رسیدن تاریخ موعد پرواز هر روز درصدد تهیه کالا‌‌های طفلانه و دخترانه و مواد درسی و قرطاسیه باب به اطفال و دختران جوان از خویش و قوم و اقارب و هم‌وطنانم بودم. چون می‌خواستم به هر طریقی که شده مایه لبخند دختران و اطفال افغانستان باشم.

تاریخ موعد رسید و در آسمان‌‌های خیالاتم به‌سوی افغانستان عزیز راهی شدم. در میدان هوایی ترکیه نه ساعت توقف داشتیم و بعد از نه ساعت توقف به‌طرف درواز‌ه‌های تعیین شده که خوش‌خبری پرواز در آسمان‌های افغانستان را می‌داد به حرکت شدیم. تعداد زیادی از افغان‌ها به عجله یکی بکس دستی در دست و یکی هم بکس پشتی در پشت درحرکت بودند. از دور بیر و بار مردم در دهن دروازه و مسیری طیاره ترکیش ایرلین دیده می‌شد. چوکی‌‌های انتظار تقریباً پر شده بودند و همه منتظر رهنمایی مسئولین پرواز بودند.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

Aviron

 

دلم ناخودآگاه تپش خاصی داشت و می‌خواستم هر چی زودتر مسئولین پرواز دست‌به‌کار شوند و اسناد مسافرین را دیده اجازه دخول به طیاره را بدهند. ناگهان یکی از افراد مسئول پیدا شد و با طمطراق صدا زد: «افغان‌ها بدوید که طیاره آماده است!». این جمله مانند زخم شمشیر افکارم را پریشان کرد و به‌طرف فرد مسئول دویدم و گفتم چی گفتی؟ چرا ما بدویم؟ این خواهش بود یا امر؟ فرد مسئول شانه‌هایش را بالا انداخت و تصریح کرد: «مهم نیست که امر بود یا خواهش، عجله کنید که در این پرواز همه سیت‌‌ها پر هستند.» دلم می‌خواست با او بیشتر بحث کنم تا حدش را بداند و به احترام مسافران را دعوت کند. والدینم مانع بحث بیشترم شدند و بعد از چک نمودن پاسپورت‌‌های ما، به طیاره داخل شدیم و ما را به بزنس کلاس که قبلاً ریزرف نکرده بودم دعوت کردند. برایم سؤال خلق شد و از مسافرینی که به بزنس کلاس دعوت شده بودند پرسیدم که آیا قبلاً بزنس کلاس را ریزرف کرده بودند یا خیر؟ بالاخره علت را دانستم.

بیشتر مسافران این طیاره را بدون اینکه از قبل تعیین کنند، افغان‌هایی تشکیل می‌داد که از کشور ترکیه دیپورت شده بودند و سیت‌‌های ما را به آن‌ها اختصاص داده بودند. با یکی دو فامیلی دیپورت شده که اطفال خورد و ریزه داشتند صحبت کردم. خیلی‌‌ها مأیوس و غمگین به نظر می‌آمدند و به گفته خودشان از دل‌هایشان خون می‌بارید. آن‌ها از دولت افغانستان شکایت داشتند که شرایط زندگی را برایشان تنگ ساختند و مجبور شدند تا به‌صورت غیرقانونی وارد کشور ترکیه شده و ازآنجا قصد داشتند تا به اروپا مستقر شوند و درنتیجه کشور ترکیه آن‌ها را دیپورت کرد و اکنون بی‌سرنوشت در حالی که خانه‌هایشان را برای مصارف آمدن به ترکیه در کابل فروخته‌اند؛ دوباره آن‌ها را به افغانستان به‌طور اجباری می‌فرستند.

بالاخره ساعت هفت صبح به‌وقت کابل طیاره نشست کرد و تپش دل‌‌های ما برای دیدن وطن بیشتر گردید و به میدان هوایی کابل پایین شدیم. دیدن میدان هوایی کابل و داشتن وسایل بسیار ابتدایی آنکه حتی با کشور‌های همسایه هم برابری نداشت اشک غربت را ناخودآگاه از چشمانم فرو آورد و با خود سؤال کردم که این‌قدر کمک‌‌های جامعه جهانی که ارقام زیادی را نشان می‌دهد در چه راهی مصرف شده است؛ اما مهمان‌نوازی و خوش‌آمد کارمندان میدان هوایی کابل و لباس‌‌های منظم نظامی افسران امنیتی کابل اعم از زن و مرد شوق‌زده‌ام کرد و در اولین نگاه با یکی از زنان نظامی روبوسی کردم و خواستم تا با ایشان عکس بگیرم اما او معذرت خواست و گفت باید از قبل با مسئول امنیتی میدان تفاهم می‌کردم و اجازه‌نامه‌ای می‌داشتم. آن‌طرف‌تر خانمی که مسئول تلاشی مسافران بخش اناث بود بعد از خوش آمدید گفتن و سلام و احوال‌پرسی با حسرت می‌گفت: «شاید این آخرین سالی باشد که زنان با این‌گونه لباس‌‌های منظم و زیبای نظامی در اینجا کار می‌کنند؛ چون آوازه است که طالبان می‌آیند و زنان را یک‌بار دیگر خانه‌نشین خواهند کرد.» رویش را بوسیده و گفتم من و تو تا آخرین لحظه مبارزه خواهیم کرد. پریشان نباش و امید را از دست نده.

بعد از گرفتن بکس‌‌ها به صحن حویلی میدان هوایی رسیدیم. از هر طرف کراچی‌‌های که برای حمل و نقل بکس‌‌های مسافران انتظار می‌کشیدند؛ می‌آمدند و هر کس کوشش داشت تا برای خود کاری پیدا کند و بکس‌‌ها و اموال مسافران را تا موتر‌های تکسی و شخصی حمل کند. در این میان افراد مسن و کودکان نیز شامل بودند. بر علاوه کارگران؛ کودکان و زنان گدا و حتی جوانان دست دراز می‌کردند و پول می‌خواستند به یکی دو کودک پول دادیم اما دیدیم که پول دست داشته ما برای همه کافی نیست.

به موتری که از قبل تفاهم کرده بودیم بکس‌‌ها را تسلیم نمودیم و خود ما هم در همین موتر‌‌ها جابه‌جا شدیم. در مسیر راه میدان هوایی کابل و شهر نو بیر و بار بیش از حد بود. گویی زمین و زمان را موتر گرفته است. همه موتر‌ها به آهسته‌گی حرکت می‌کردند. در چهارراهی که در چند قدمی ارگ ریاست‌جمهوری قرار داشت؛ افراد نظامی و افسران پولیس دیده می‌شدند و به‌نوبت به موتر‌ها اجازه رفت و آمد را می‌دادند. هر راننده کوشش می‌کرد تا از یکی دیگر سبقت جسته و خودش را ازین بیر و بار خسته‌کننده و وقت‌گیر نجات دهد. فاصله میدان هوایی تا جمال مینه را در سه ساعت طی کردیم. همه‌جا در نظرم غبارآلود می‌آمد؛ فکر می‌کردم چشمانم ضعیف شده و همه‌جا را دود و غبار احاطه کرده است. بوی تیل‌‌های بی‌کیفیت خیلی‌‌ها آزاردهنده بود و مصرف تیل‌‌های بی‌کیفیت دود و غبار را در آسمان زیبای کابل ایجاد کرده بودند. به‌ندرت افراد از ماسک ایمنی استفاده می‌کردند. کراچی‌‌های میوه و ترکاری فروشی در پیاده‌رو‌‌ها یگانه ایجادکننده ازدحام بیش از حد و راه‌بندان بود.

تعمیر‌های بلندمنزل که هرکدام بیشتر از ده طبقه داشتند توجه‌ام را در مسیر راه به خود جلب کرد که واقعاً به زیبایی کابل افزوده بودند. این همه بلندمنزل‌‌ها برایم جدید بود و یازده – دوازده سال قبل اصلاً وجود نداشتند و ما فقط یک بلندمنزل داشتیم که ساختمان وزارت مخابرات بود. اعمار این‌قدر بلندمنزل باعث شده بود که هیچ منطقه را نشناسم و در هر موقعیت از راننده بپرسم که اینجا کجا است؟

در جمال مینه که پسران و خانم کاکایم در انتظار ما بودند بعد از سه ساعت رسیدیم. دیدن نزدیکان و خویشاوندان همه مشکلات راه را فراموشم کرد و با دست بوسیدن‌‌ها و رو بوسیدن‌‌ها کاملاً از یاد بردم که شرایط کرونا است و باید فاصله اجتماعی را مراعات کنم. اصلاً ترسی از کرونا وجود نداشت.

یک هفته را با دیدن دوستان و اقارب سپری کردیم و بعد مصروف خریداری لوازم و تهیه میوه عیدی گردیدیم. روز عید فطر فرا رسید و دسترخوان عیدی را برافراشتیم و منتظر آمدن دوستان و فامیل‌‌های ما بودیم. واقعاً روز‌های فراموش ناشدنی بود. پسر کوچکم که اولین بارش بود در مراسم عیدی افغانستان اشتراک می‌کرد و پیراهن و تنبان افغانی بر تن داشت. با دریافت پول عیدی از اقارب و دوستان راه دکان خورده فروشی را نسبتاً بلد شده بود. برخلاف روز‌های قبل از عید؛ در سرک‌ها و جاده‌‌ها ازدحام رفت و آمد وسایط نقلیه کمتر به چشم می‌خورد و ما هم توانستیم در یک روز به چندین خانه دوستان و اقارب رفته و عید مبارکی کنیم. در موتر حامل ما لباس‌هایی عیدی را که از قبل به دختران و اطفال کارگر در روی جاده‌‌ها تهیه کرده بودیم گذاشته و به آن‌ها تقدیم می‌کردیم و برخلاف دیگران پروگرام عکس گرفتن از آن‌ها را نداشتیم.

سفر به کابل
مسئول بخش احصاییه کتابخانه عامه مجله هفته را ثبت و راجستر می‌کند

رفته‌رفته روز‌‌های پر میمنت عید پس از بازدید دوستان به‌خوبی و خوشی گذشت و به اساس وعده‌ای که به مجله هفته داده بودم؛ صندوق مجله‌‌های هفته را گشودم و در اولین فرصت در موتری که از قبل به کرایه گرفته بودم به کتابخانه عامه رفتم و پس از نشان دادن کارت خبرنگاری و مجله هفته به منسوبین امنیتی کتابخانه؛ وارد کتابخانه عامه کابل گردیدم. در بخش مجله‌‌های چاپی افغانستان رفتم و بعد در بخش ریاست کتابخانه عامه در مدیریت عمومی هماهنگی و احصائیه، مجله‌‌ها را تسلیم کردم که با شادباش و ابراز امنتان ریاست این کتابخانه مواجه گردید  و رئیس کتابخانه عامه نامه‌ای رسمی را که بیانگر تبریک‌نامه و ابراز امتنان به دست‌اندرکاران مجله هفته است را تقدیم نمود.

بعد به پوهنتون تعلیم و تربیه کابل و پوهنتون کابل رفتم و بیست جلد مجله هفته را به هر یک از کتابخانه‌‌های این دو پوهنتنون تقدیم نمودم که مایه خرسندی ریاست این پوهنتون‌ها گردید و متباقی مجله‌‌های هفته را به افراد مصاحبه‌شونده و ریاست نشرات وزارت اطلاعات و فرهنگ و چندین وزارت خانه‌‌های معتبر افغانستان و لوی سارنوالی افغانستان تقدیم نمودم و همچنان یک جلد از مجله را به رئیس آرشیف ملی افغانستان اهدا کردم و جالب‌تر اینکه در هنگام ثبت ویدیوی تبریکی سالگرد هفته تعدادی زیادی از دست‌فروشان، دکاندارن و نوجوانان علاقه‌مند سهم گرفتن بودند و مجله‌ای باقی نمانده بود تا به ایشان اهدا کنم.

این بود خاطره‌ای به یاد ماندنی از دیدار دوستان و افغانستان عزیز پس از یک دهه و شما دوستان را در شماره‌‌های بعدی به خوانش مصاحبه‌‌های دعوت می‌کنم که به‌صورت مستقیم با آن‌ها مصاحبه شده است که حکایتگر مشکلات، امیدواری‌‌ها و زیبایی‌‌های افغانستان است.

نویسنده: نرگس هاشمی

مطلب پیشنهادی:

مجله هفته 642

مجله هفته شماره ۶۴۲

بی‌آبی، بی‌برقی، اعتراض؛ پیام ایرانیان کانادا به خوزستان: در کنار شما هستیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *