قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
Fengye College Center
خانه / عمومی / آریانا / داستان کوتاه دری؛ تقدیر مرا با خودش برد
داستان کوتاه دری

داستان کوتاه دری؛ تقدیر مرا با خودش برد

جمیله هاشمی|

زندگی مملو از رمز و راز است. هرگاه حادثه‌ای را تمام شده پنداری حوادثی دیگر در بطن زندگی خفته است که حتی روح تو از آن آگاه نیست. یادم است پرنده‌ای خیالاتم چی پروازهای که نداشت. از شاخی به شاخی می‌پرید و منقارش را با مزه مزه کردن باغ و بوستان تمنای سعادت بار بار باز و بسته می‌نمود و صداهای موزون و نشاط‌بخشی از گلویش عبور می‌کرد. ذوق‌مندانه به غزل‌سرایی می‌پرداخت و صدایش دل غمینم را به وجد آورده و در بوستان‌های بهشت برین سیر می‌داد.

Aviron

 

در مرحله‌ای نخست که به میدان هوایی تازه بنا شده‌ای ترکیه قدم گذاشتیم آن احساس را نداشتم. غمین، دلگیر و از فراق عزیزان دلبندم کلافه بودم. احساس خفکان گلویم را پر نموده بود. ولی همین‌که غرق تماشای دکان‌ها و زرق‌وبرق ساختمان رؤیایی میدان شدم، لحظه‌ای افکارم به‌سوی مثبت نگری جذب شد. در اساس‌ترین وضعیت روحی من او با شدت همرایم برخورد کرد. همین‌که سر بلند نمودم، با ناباوری او مقابلم سبز شد و تصور می‌نمودم خواب می‌بینم. او هم مانند من شاک شده بود و بدون هیچ نوع حرکتی به چشمانم زل می‌زد و برای مدتی هردوی ما بی‌حرکت به هم دیگر نگاه می‌کردیم. اشتیاق دیدار هردوی ما را شوکه ساخته بود. وضع خودم را نمی‌توان توصیف کرد. لب‌های او به وضاحت می‌لرزید. فقط زمانی که دست‌هایم را به دستان گرم مردانه‌اش گرفت و به آهستگی فشرد؛ حرارت مطبوعی از رگ رگ بدنم عبور کرد و اشک از چشمانم جاری شد. زبانم یارای سخن زدن نداشت. او طبق معمول از من کرده باجرئت‌تر بود. لبش را گزید و گفت:

کاش از خدا یک‌چیز دیگر می‌خواستم. دلگیر شدم؛ مگر از من مهم‌تر چیزی دیگری را می‌شناخت؟ تبسم شیرینی نموده گفت:

شوخی کردم. چند لحظه قبل با تو در همین بازار پررونق سیر می‌کردم. لذت گذشته در ذهنم تداعی می‌شد و… آه چی زود خدا آواز دلم را شنید و…دیدم شوهرم به تماشای ساختمان سقف میدان هوایی مشغول است. خاطرجمع طرف وی دیده گفتم:

من هم به یاد گذشته‌ها در ستون ستون اینجا نقش ترا می‌دیدم. آه کشیده گفت:

زندگی عجیب بازی‌های دارد. آن روزی که من و تو میدان هوایی دوبی را با بال‌های زرین و طلایی آینده‌ای درخشان سیر می‌کردیم و جهان را مال خود ما می‌دانستیم… گفتم:

بلی من از اول برایت گفته بودم که نظر نشویم. بی‌مهابا گفت:

که با تأسف شدیم. پرسیدم:

بالاخره نفهمیدی که بکس‌ات با چی کسی تبدیل شده بود؟ گفت:

چی می‌دانم فقط از دودش من کور شدم. می‌دانی چقدر اذیتم کردند؟ گفتم: تصورش را می‌توانم بکنم ولی… تبسم تلخی نموده گفت:

البته کم‌کاری که نکرده بودم، بکس دستی‌ام مملو از… خندیده گفتم:

آن‌همه مواد اصیل و جابه‌جایی با مهارت کامل… دلم برایش سوخت. اطراف چشمان نافذ و پرفروغش را چین‌وچروک فراوان بی‌رنگ ساخته بود. ترسیده و لرزیده رو به شوهرم نموده گفتم:

حبیب جان پسر کاکایم… شوهرم که حرف‌های گوشه و کناره دار ما را شنیده بود، بد بد به من نگاه نموده و هیچی نگفت. ولی ای‌کاش به همان روش از همه‌چیز می‌گذشت.

حبیب تازه از زندان خلاص شده بود و بنا بر گفته‌ای خودش همرای یک دختر ترکی ازدواج نموده بود. چشمان حبیب دریای اشک شد و از مجبوریتی که لاعلاج به ازدواج شده بود؛ قصه کرد. سلیم شوهرم با تمرخه گفت:

خوب شد مجبور شدی ورنه زن من حاضر بود که… دلم لرزید و چشمانم را پایین انداختم. حبیب گفت:

یک تهمت ناحق میان ما پرده انداخت ورنه… دلم می‌شد بار دیگر دست حبیب را فشار بدهم که از بی‌باکی‌اش چیزی حاصل نمی‌شود. ولی او مانند همیشه نترس و گرم و صمیمی به من نگاه می‌کرد. سلیم بدون اینکه به شوهرم وقعی بگذارد به من نگاه نموده گفت:

وصلت به تقدیر است. به دل گفتم:

بسوزد تقدیر من که به تو پیر کفتار مانند رقم خورد. صدای پدرم به گوش‌هایم پیچیدِ؛ دختری که با مرد دیگر نرد عشق ببازد – غیر از همین نمی‌تواند… مادرم با وی هم‌صدا شده می‌گفت:

سگ این مرد بزرگ‌سال از آن جوان کاکلی قاچاق بر شرف دارد. آن زمان قاچاق بری حبیب بالای محبت من نیز سایه افگنده بود که زبانم را کوتاه ساخته بود. تا راضی به ازدواج شوم.

از آن روز به بعد سلیم روی خوش برایم نشان نداد و حرف و کلامش طعنه و تمرخه‎ای عشق‌بازی من و حبیب شده بود. حتی تمام دارایی‌اش را به نام برادرزاده‌هایش نموده و مرا محروم از حقوق حقه‌ام ساخت. وقتی سلیم مُرد، برادرزاده‌هایش مرا از منزل شخصی خود ما بیرون نمودند. بار دیگر محتاج یک نگاه محبت‌آمیز پدرم شدم تا اینکه سر و کله آن مرد پیدا شد. تعجبم بر این است که چرا عشق ما این‌قدر پیگردها ناگوار داشت؟ به‌خصوص اینکه حبیب هم ناچار شده بود با زن بیوه‌ای که سه فرزند داشت ازدواج نماید و قبولی دولت ترکیه را به دست بیاورد. وقتی حبیب می‌گفت؛ زن عاشق زیبایی وی شده بود، حسی درونی‌ام به غوغا شده اذیتم می‌کرد. خوی و خصلت سنتی‌ای که در تاریک‌ترین زوایای وجود من ریشه دوانده بود، بزرگ‌ترین مانعی بود که با حبیب نرد دوستی و رابطه‌ای عشقی قایم نمایم یا با وی ازدواج نمایم. در حالی که هیچ نوع ممانعت دینی وجود نداشت ولی کی جرئت می‌توانست که زن ترکی حبیب را نادیده بگیرد یا وی را قانع ساخته و بفهماند که مرد مسلمان حق چار بار ازدواج را دارد. همان بود که مانند دو بره‌ای در سیخ کباب تیر شده و در آتش فراق پشت و رو می‌شدیم.

زمانی کاملاً میان خالی شدم که حبیب را زنش کشت و نگذاشت حتی روحش از آنِ من باشد. تقدیر مرا با خودش برد و سرم همانند دندانم سفید شد به یاد حبیبی که دیگر از آن هیچ‌کس نبود.

هفته را دنبال کنید در: اینستاگرام تلگرام توئیتر

نویسنده: هفته

مطلب پیشنهادی:

آثار جمالزاده

“یکی بود؛ یکی نبود” صدساله شد؛ زندگی و آثارِ جمالزاده، پدر داستان کوتاه فارسی

محمدعلی جمال‌زاده در فرهنگ فارسی‌زبان فراتر از ژانر داستان کوتاه است: جمال‌زاده در عمر طولانی خود طیف وسیعی از آثار ازجمله رمان، داستان کوتاه، مقاله سیاسی و اجتماعی، مقالات علمی پژوهشی، نقد و بررسی ادبی و مقاله‌های زندگی‌نامه و زندگی‌نامه منتشر کرد...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *